masoud.bandari

نام کتاب: چراغ آخر نویسنده:چوبک
نویسنده : مسعودبندری - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

 

نام کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

تاریخ نشر:

حروفچینی: علی آرام

 

----------------------------------------------------------------------

 

چراغ آخر

 

کشتی تازه لنگر برداشته و راه دریا را پیش گرفته بود، اما هنوز صدای دندان قرچه چرثقیل ها که مدتی پیش از کار افتاده بودند تو گوش جواد زُق زُق می کرد و درونش را می خراشید. کشتی به خود می لرزید. صدای کشدار جهنمی آتشخانه و موتور و لرزش دردناکی در تن آن انداخته بود. تخته های کف آن زیر پایش مورمور می کرد و حالت خواب رفتگی در پای خودش حس می کرد. او با سفر دریا آشنا بود. اما آن چه در این سفر آزارش می داد، گروه بسیاری از مسافرین جورواجور و زوّار رنگ ورانگی بودند که بلیت درجه سه داشتند و روی سطح کشتی پهلوی او تو همدیگر وول می زدند.

اگر پول بیشتری داشت، او هم دست کم یک بلیت درجه دو می خرید و می رفت تو یک اتاق کوچک که حمام و روشویی وتخت خواب پاکیزه ای داشت و دور از شلوغی در را رو خودش می بست و از دریچه کوچک گردی که درِ چسبان کیپی داشت تو دریا نگاه می کرد. اما اکنون که او هم رو سطحه جا داشت ناچار بود دست کم از بوشهر تا بصره را با صد جور آدم دیگر همنشین و دمخور باشد و تو روی آن ها  نگاه  کند و جار و جنجالشان را تحمل کند. چاره نبود. فصل زیارت بود.

مسافرین درجه یک و دو، در اتاق های خود در طبقه های بالای کشتی جا گرفته بودند و گروهی از آن ها که کاری نداشتند رو نرده های عرشه خم شده بودند و به مسافرین درجه سه و دریا نگاه می کردند. مسافرین درجه سه گُله بگله رو سطح کشتی جا گرفته بودند. هرکه هر فرشی داشت زیر پایش گسترده و نشسته بود. از دم پله ورودی همین طور آدم نشسته بود تا دور انبار بزرگ و پای پلکانی که به عرشه و پل و اتاق های درجه یک و دو می رفت و همه جا پر بود از زوار و مسافرین ایرانی و هندی و افغانی و عرب و سیاه و سفید و زن و بچه که تو هم وول می زدند. میان آن ها بازرگانان دم و دستگاه دار هم بودند که مسافرت روی سطحه را بر اتاق ترجیح می دادند. این ها رو جاجیم های قشقایی وخورجین های پر و پیمان خود لم داده و دارای قبل منقل مفصل بودند و غلیان بلور می کشیدند و افاده می فروختند.

این ها بارها به سفر رفته بودند و راه چاه را می دانستند و هوای باز و معاشرین تازه می خواستند و از اتاقک زندان مانند کشتی بیزار بودند. می خواستند بگویند و بخندند.

میان مسافرین گدا و درویش و بیمار و سید و قاچاقچی نیز زیاد بود که همه در کنار هم می زیستند و حریم هر یک همان تکه فرش یا گونی و بار و بنه ای بود که رویش نشسته یا به آن تکیه داده بود.

آنهایی که با هم آشنا شده بودند با هم می گفتند و می خندیدند و برای هم تکیه می گرفتند و چیز بهم تعارف می کردند. و آنهایی که هنوز همدیگر را نمی شناختند پی بهانه می گشتند تا زود با هم آشنا شوند. این ها بیخودی تو رو هم لبخند می زدند و خواهان آشنایی هم می بودند. چپق و سیگار و غلیان و باسلق و جوز قند و ماهی مویز و خرما و انجیر خشک بود که پیاپی بهم تعارف می کردند. در این سفر دراز گویی آشنایی همنشینان اجباری بود و خواه ناخواه با هم بودند و چاره ای نداشتند جز آن که با هم آشنا بشوند و سفر دراز دریا را تنها نباشند.

هرکس برای خود کاری می کرد. یکی فرش می گسترد، یکی غلیان چاق می کرد. یکی رو منقل سفری خوراک می پخت، یکی ماهی سرخ می کرد، یکی آتش چرخان می چرخاند. سماورها غل غل می جوشید و پریموس ها ناله می کرد. شوق سفر، و مخصوصا در زایرین شوق زیارت، همه را بهم نزدیک کرده بود و دوق زدگی و سبکسری بچگانه ای حتی در میان پیران  پدید آورده بود.

جواد تنها بود. میرفت به کلکته درس بخواند. سالی دوبار این راه را می رفت، و از این رو با کشتی و مسافرین جورواجور همیشگی آن آشنا بود، می دانست چگونه از آن ها دوری بجوید و چگونه با آن ها آشنا شود. اما این بار ناچار، کشتی به بحرین و قطر هم می رفت و از آن جا به سوی هندوستان روانه می شد و سفری دراز بود. اما او خوشش می امد سفر دریا را دوست داشت.

کشتی یکراست می رفت به بصره و از آن جا برمی گشت به کویت و از آن جا به بحرین و سپس به قطر و از آن جا یکراست می رفت به کراجی. و جواد از کراجی با ترن می رفت به کلکته. می دانست که همه زایرین در بصره پیاده  می شوند. اکنون هم روی سطحه کنار نرده برای خود جا گرفته بود. تخت خواب سفری خود را زده بود و چمدانش را پهلوی آن گذاشته بود و ایستاده بود به مسافرین نگاه می کرد. هوای دریا اعصابش را نرم و آرام ساخته بود. از مسافرین دلش زده بود.

روی نرده خم شد و به دور نمای مه آلود بوشهر نگاه کرد. بوشهر پس پس می رفت و از دریا فرار می کرد. برج های «عمارت دریا بیگی» و خانه های بلند کنار دریا آهسته جاهای خود راعوض می کردند و پس و پیش می شدند. زمین و خانه ها و آسمان و نخل ها کج و کوله می شدند و تمام بندر فرار می کرد. یادش آمد که چقدر کنار این دریا بازی کرده و از آن ماهی گرفته بود. چقدر «لوت» و «گل بگیر شَده»  و «خرمن چن من» بازی کرده بود. هر اندازه بندر تندتر از پیش چشم او می گریخت دلبستگی او به آن دیار که در آن جا به دنیا آمده بود بیشتر می شد. او بوشهر را دوست می داشت.

بیش از همه، چهره زار و بیمار مادرش که هم اکنون در پشت آن دیوارها بود جلوش بود. «این پیره زن از دوری من خیلی برنج می بره. با این ناخوشی ای که داره خیال نمی کنم امساله رو به آخر برسونه. کاش بیچاره زودتر بمیره و راحت بشه و اینقده رنج نبره. چشماشم داره کور می شه. منم که هنوز دو سال دیگه کار دارم. که درسم تموم کنم، نمی دونم آخرش چه جور میشه.»

جواد لاغر و درشت چشم و زردمبو و بیست و دو ساله بود. پوزه باریک و پیشانی پهن برآمده داشت. استخوان گونه هایش زیر چشمانش بیرون زده بود.

ماهیخوار بزرگی از بالای سرش پرید. گویی می خواست کشتی زودتر از آن جا برود و دشت نیلی آب را برای جولان او باز گذارد. جواد گرسنگی و مالشی درون خود یافت. دیشب شام درستی نخورده و بامداد نیز تنها یک فنجان چای خورده بود. گویی درونش را با قاشق می تراشیدند. پیش خودش گفت «برم چند تا «پکورا» بخرم بخورم. پکورا چقده خوبه با آرد نخود و فلفل درس میکنن.»

دهنش آب افتاد. پاشد راه افتاد.

پکوراها را با نان های کوچک گردی که از آشپز هندی خریده بود خورده بود و هنوز تندی آن روی زبانش می جوشید. روی تخت خوابش طاق باز دراز کشید. هنوز سستی تنش بجا بود. از بامداد تا هنگام سوار شدن به کشتی که نزدیک های ظهر بود، زیاد دوندگی کرده بود. کمی که دراز کشید خیالش از ته کفشش ـ که گمان می کرد خیس شده و ممکن بود پتویش را آلوده کند ـ ناراحت شد. برخاست و کفش هایش را در آورد. تخت کفش هایش خیس و چرب بود. اخم کرد و یش خودش گفت. «نگفتم کفشام خیسه؟» کفش هایش را گذاشت زیر تخت خوابش و دوباره دراز کشید و تو آسمان خیره شد.

هوا صاف و روشن بود. آسمان نیلی بود وآفتاب در آن می درخشید. آفتاب داشت به مغرب می رفت، چشمان جواد باز باز بود و به ته آسمان خیره شده بود. گویی در آن جا چیزی می جست. صداهای درهم مسافرین که دوربرش بود آمیخته با صدای گنگ و گیج کننده کشتی گوشش را پر کرده بود. به آسمان نگاه می کرد و پیش خودش می گفت: کاش برای آزادی آدمیزاد یک فلسفه، تنها یک فلسفه جهانگیر پیدا بشود که مانند خورشید که هنگام روز نور ستاره های دیگر را از بین می برد، همان گونه ادیان و فلسفه های احمقانه دیگر رااز میان ببرد.»

از فکر خودش خوشش آمد، باز پی فکرش را گرفت: «هیچوقت آدمیزاد راضی و خوشبخت نبوده. همیشه رنج برده و همیشه دنبال خوشبختی بوده و همیشه دوشیده شده. ستاره کوره که به آدم شادی و خوشبختی نمیدهد. یک فلسفه نو و راه زندگی و درست که مثل خورشید جهانتاب نورپاشی کند برای آدم لازم است. حالا چه باید کرد؟ باید ستاره کوره ها را اول از بین برد یا یک خورشید بزرگ خلق کرد؟ نه، خورشید بزرگ که آمد تمام ستاره کوره ها حساب کار خودشان را می کنند. دیگر اصلا کسی آن ها را نمی بیند.»

لبخندی زد و بیشتر از فکر خودش خوشش آمد. مخصوصا که لفظ قلم هم فکر کرده بود. مثل اینکه معلم به او دیکته کرده بود. دوباره به فکر فرو رفت: «یادت هست وقتی که بچه بودی عمه ات می گفت خدا تو آسمونه و هرکاری ما می کنیم او می بینه و تو هرچی تو آسمون خیره می شدی چیزی نمی دیدی؟ آخرش هم پیدا نکردی. آسمون از همون اولش همین جوری گود و تهی بودـ این تهی چه کلمه قشنگیه ـ اگه بنا بود ته آن خدایی قایم شده باشه چه زشت و دردناک بود.» یک ماهیخوار دربدر مانند تیر شهاب از بالای سرش گذشت و به سوی موج ها شیرجه رفت.» نمی دونم این دیگه میون دریا چکار می کنه؟ شب کجا می خوابه؟ رو موج؟ رو بال توفان؟»

تو گوشش صدا می کرد. تو گوشش ونگ ونگ خواب آلودی صدا می کرد. داشت بی حال و سبک می شد. صدای مسافرین درهم و قاتی تو گوشش می رفت ـ صداها و بوهای گوناگون آشنا و ناآشنا درونش فرو می رفت و با ذهن و حواسش بازی می کرد و روی آن ها سُر می خورد و در ته چاه سردرگم خاطرش سرنگون می گردید. یکی پهلویش پشت سرهم سرفه می کرد.

ـ «بیا بابا یه لقمه پلو داریم با هم می خوریم... عمر سفر کوتاهه تا چش بهم بزنی رسیدی بصره...»

ـ «آخ اومدم قلفشو بگیرم پا دردمو خوب بکنه...»

ـ «کاکو سرعلی واسیه چی چی رشتاتو می ریزی زیر پای بندگون خدا، خدارو خوش میاد؟...»

ـ «دسات درد نکنه اگه داری یه ذره  نمک بده بریزم تو آش ناخوش، اینجا نمکاشون نجس ...»

ـ «چکرا! ایدر او! پاتی او ...»

ـ «بنده خدا حالش بهم خورده ...»

ـ «عُق... عُق ...»

ـ «سردیش شده ...»

ـ «سردی به منم نمی سازه. تا یه سردی از گلوم میره پایین انگار می خوام خفه بشم. ماهی سرده؟...»

ـ «کربیت میخوای؟...»

ـ «نه، بصره ارزونیه. اما بایس اسباباتو بپایی. تا روت برگردونی عربا چیزاتو می زننن. باید چش بهم نزنی...»

ـ «من این سفر هفتممه. هرسال اومدم و بحول و قوه الهی سال به سالم دراومدم بیشتر شده. شما دفه اوله مشّرف میشین؟»

ـ «من بار اولمه رو آب رد می شم. اول به خیالم کشتی کوچیکه. یه شهریه. پنج ساله نذر کرده بودم. تازه امسال امام طلبیده...»

ـ «می گذره. شما همه جور می تونین گذرون کنین...»

ـ «السلام علیکم عمی . اشلونک؟»

ـ «زین. الله یسلمک. اشلون انت، زین؟»

ـ «ممنون. حلة البرکه ...»

ـ «خانم شمام مال «درشازده» این؟ مام اولا درشازده مینشسیم آمو حالا دم «سنگ دقاقو» میشینیم.»

ـ «حالا که دریا خوبه. میگن بعضی وختا دویونه می شه. اگه توسون بود آدم پس می افتاد من یه سالی تو توسون اومدم بوشهر که برم کربلا؛ تو همون بوشهر آزارمراق گرفتم. گلاب توروتون، هی قی، هی اشکم، تا  بر گردوندنم شیراز...»

ـ «لال و بی زبون از دنیا نری یه صلواة بلند ختم کن.»

«الله ... مصل علی ...»

«الله ... مصل علی ... محمد ... وال محمد...»

«محمد ... وال محمد...»

ـ «به رسول خدا ختم انبیا صلواة ...»

«الله ... مصل علی ... محمد ... وال محمد...»

«الله .. سردهوا .... بیرون نخواب بروتو اتاق...»

ـ «بابا بلندتر. مگه آرد تو دهنتونه؟»

تک تک کلمات صلوات تو گوشش خورد. چرتش پاره شده بود. سنگین شده بود. اما سیل صدا و صلوات و نور و رنگ و بوهای دور ور، درونش را پر کرده بود. چشمانش را با اخم باز کرد. آنچه تو گوشش گم و نابود شده بود دوباره درش جان گرفت. صدای صلوات مردم خاموش شد. اما تنها یک صدای دریده گرفته، مثل این که از گلوی گل وگشاد چاک خورده ای بیرون می آمد، شنیده می شد:

«مسلمونون! ذاکر سید الشهدا رو پیش کفار کنفت نکنی. مام چشممون بدس زوار حسینیه. ما که هنوز چیزی از شما نخواسیم. اقلا جمع شین تا کفار بدونن که به مذهب عقیده دارین. مادر جون سروصدا نکن. مگه نمی خوای داخل ثواب بشی؟ مگه روز قیموت از یادت رفته؟ مگه شفیع روز پنجاه هزار سال فراموشت شده؟ من امروز می خوام رو این کشتی علی رو به جمعیت بشناسونم. مام جونمون کف دستمون می ذاریم و رنج سفر رو به خودمون هموار می کنیم. تا میخ اسلامو تو زمین کفر بکوبیم.»

جواد، رو دنده هایش غلتی زد و به مردیکه حرف میزد نگاه کرد. دید سیّدی است دراز قد که شال سبز به کمر و دورسرش بسته. صورت سرخ و پشت گردن پهن و ریش توپی سیاه و چشمانی درشت و دریده دارد. گویی می خواست با چشمانش آدم را بخورد. لب هایش سرخ سرخ بود، مثل اینکه آن ها را رنگ کرده بود. دست هایش از حنا خونین بود. چشمان درشت و هوشمندش در میان جمعیت دودو می زد. او همچون مارافسای کهنه کاری می کوشید تا همه را سرجای خودشان می خکوب کند و به خود متوجه سازد. در دست او یک جعبه حلبی لوله ای بود که ته آن را به زمین گذاشته بود و مثل چماقی به ان تکیه زده بود. جعبه بلند بود و تا سینه او می رسید و یک بند چرمی در میانش بود که می شد مثل تفنگ آن را حمایل کرد. جمعیت خاموش بود. هرکس می خواست بداند در آن جعبه دراز استوانه ای چیست. سید داد زد:

«آهای شیعیون مرتضی علی، تو این جعبه که تو دس منه یه پرده هایی هست که تموم احکام واحادیث اسلام از بای بسم الله تا تای تمست روشون نقش شده که اگه یه سال آزگار بشینی و گوش بدی بازم تمومی ندارن. همینقدر بدون که اگه من بخوام واست تعریف کنم که چه چیزا اون توهس خودش یه هفته طول می کشه تموم معجرات دوازه تا امامت این توه. معجزه های پیغمبر از شق المقمر وحرکت درخت پیش آن حضرت و بازگشت آن به اشاره آن بزرگوار سر جای اولش و جاری شدن چشمه های آب از انگشتان آن حضرت و سیراب کردن لشگریان و به حرف اومدن بزغاله مسموم که روش زهر ریخته بودن که حضرتو مسموم کنن و شهادت دادن سوسمار بر نبوت آن بزرگوار و برگرداندن آفتاب برای خاطر مولای متقیان گرفته، تا خروج دجال ملعون و صورالسرافیل در این ها هس که اگه خدا بخواد و عمری باشه ذکر شونو واست می گم. خواهی دید جهنم و بهشت وحوض کوثر و پل صراط رو بچشم خودت.»

آن گاه آرام و با تأنی کلاهک در جعبه را برداشت و سپس جعبه را خوابانید رو زمین و خودش چندک نشست پای آن و یک پرده که معلوم بود آن را نشان کرده بود از میان پرده های دیگر سوا کرد و با احتیاط آن را بیرون کشید و پرده را دوباره در جعبه گذاشت و آن را همان جا رو زمین ولش کرد.

پرده را هم چنان که لوله بود به دیرکی آویزان کرد. در حاشیه پرده سوراخ هایی منگنه شده بود که می شد تا هرجای پرده را که دلش بخواهد پایین بکشد. پرده را که آویخت، نگاه تحسین آمیزی به آن کرد و دست هایش را بهم مالید و چند بار به مردم نگاه کرد و داد زد: «فرمود هرکی صلواة منو فراموش کنه راه بهشتو گم می کنه. حالا یه صلواة  بلند ختم کنین.» صدای صلواة های نازک و کلفت و جویده و نیم خورده و کوتاه و بریده و بریده و بویناک هوا را به موج انداخت.

مسافرین کم و بیش به سید و پرده اش نگاه می کردند. چند تا حمال هندی و چینی و مالایی که سیگار می کشیدن یا «پان» می جویدند، با شگفتی و علاقه به سید و پرده اش نگاه می کردند و چون چیزی از رفتار و کردار او دستگیرشان نشده بود به مسافرین نگاه می کردند و لبخند می زدند. همه چشم براه بودند ببینند ازدرون پرده چه بیرون می افتد. باز سید با صدای گره گره خشکش داد زد.

«نمی خوام از سرجا تون بلند شین بیاین پیش من. از هرجا که می تونین تماشا کنین. اما اونای که نمیبینن و اونای که دورن یه خرده  بیان جلو. این پرده ها حرمتشون به اندازه همون پرده کعبس. ازشون غافل نشین. خیلی شده که زوار کربلا دس به دومن همین پرده ها شدن و مراد گرفتن. به همون علی که مهرش تو سینه بزرگ و کوچکمون جا داره، بیش از هزار نفر از همین پرده ها مراد گرفتن. کور مادرزاد رو شفا دادن چون عقیدش صاف بود. لمس زمینگیر و یه کاری کردن که پا شده راس راس راه رفته، واسیه اونیکه نیتش پاک بوده. جنی و غشی رو عاقل و سربراه کردن. تو برو نیت رو صاف کن. اگه بدی دیدی بیا تو این شال سبز من شراب صاف کن. بیا تف تو صورت من بکن. حالا من از میون این جمع که ماشا الله همشون زوار قبر حسینن یک جونمرد می خوام که چراغ اول ما رو روشن کنه و دشت ما رو بده تا بریم سر ذکرمون. مردم! پول جیفه دنیاس. پول مُرداره. مال دنیا رو ول کن  به آخرتت بچسب. به حق حق من پولت رو نمی خوام. نیتّتو می خوام . نخواسی آخر سر بیا پولتو از من پس بگیر. نون ما دس کس دیگس. روزی رسون کس دیگس.

گر نگهدار من آنست که من می دانم.

شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.

من می خوام از دس یه جونمرد که صدقش با خونواده پیغمبر صاف باشه دشت کنم. تورو بهمون پیغمبر، اگه ذره ای به آن رسول شک داری پولتو واسیه خودت نگه دارد. من همچو پولی رو نمی خوام. همچو پولی واسیه من از آتش جهنم سوزنده تره. شرط دیگش اینه که باهاس پولت حلال باشه. پول حلالو باهاس در راه حسین خرج کنی.»

مردک لاغری، با گردن باریک که ریش کوسه ای داشت و شال شلوق چرک مرده ای دور سرش ول بود از پای بار و بند مختصر خود برخاست و پیش سید رفت. سید پیش دوید و دستمال چرک چروکی از جیب درآورد و رو زمین پهن کرد و گفت: «پول رو بدس من نده. این پول رو تو به علی دادی بذارش میون همین دسمال. بسم الله الرحمن الرحیم ناد علیا مظهر العجایب.»  دشت کردیم از دس حلالزاده که برهرچی حرومزداده س لعنت بگو بشباد. و جمعیت نعره کشید «بشبار.» آن مرد پول را گذاشت تو دستمال و برگشت سرجایش. «برو مرد، که حق دّس دهنده تو رو  زیردس نکنه . برو که همیشه نونت گرم و آبت سرد باشه. عوض از دلدل سوار صحرای محشر بگیری.»

جواد با دلچرکی و چندش گزنده ای به سید نگاه می کرد. از او و مردمی که با گردن کشیده و دهن باز به او نگاه می کردند بیزار شده بود. «اینم ستایشگر یکی از اون ستاره کوره هاس. یک فلسفه آزادی بخش همه را خرد می کنه. حیف از زبون فارسی که تو دهن شما رجاله هاس» کاشکی گداییم به زبون عربی می کردین: زبون ندبه و چسناله و گدایی. تف!»

پرده با قیطان سبزِ مرده رنگی بسته شده بود. سید آن را چند مرتبه باز کرد و دوباره آن ها را بست. تو پرده عکس یک لشکر آدم بود با خود و زره و نیزه و شمشیر و سبیل های کلفت و چشمان وردریده و ابروان پیوست و لبان سرخگون زنانه که همه آن ها یک خال رو لپشان چسبیده بود. فرمانده سپاه سیدی بود درشت شبیه سید صاحب پرده. گویی آن را عینا از روی شکل سید صاحب پرده کشیده بودند، تنها یک خال درشت رو گونه تصویر بود که سید صاحب پرده آن را نداشت. تصویر هم همان طور مثل سید  صاحب گرده شال سبز به سر و دور کمرش پیچیده بود و سرخ رو و تنومند و بزن بهادر بود. یک هاله نور تند هم دور سر فرمانده سپاه تنوره می کشید و به هوا می رفت. یک شمشیر دو شاخه خونین تو دستش بود. دور ورش گُله بگله عکس یک عالمه سر بریده و تن بی سر، با گردن های خونین و دست و پای قلم شده ولو بود. پشت سر لشگریان نخل بود و خیمه بود و شتر بود وصحرای برهوت بود. روبروی فرمانده سپاه، یک آدم دیگر بود که از همان قماش باقی سپاهیان پرده بود و درحالی که انگشت دستش را حیران به دندان گزیده بود ایستاده بود و شمشیر فرمانده سپاه او را تا ناف شقه کرده بود و خون از دو نیمه های تنش بیرون زده بود.

سپاه کنار آب بود، کنار دریا، یا رود. یک ماهی گنده که صورتش شکل آدمیزاد بود تا کمر از آب بیرون آمده بود و ظاهرا داشت با فرمانده سپاه حرف می زد. ماهی چشمان بادامی شکل و آرواره های برآمده داشت. و گویی تو دهنش یکدست دندان مصنوعی بود که برای دهنش بزرگ بود. چشمان وق زده اش به قدر یک بادام درشت بود و مژه و ابرو داشت و خوشحال به نظر می رسید. معلوم بود که این ماهی سرکرده ماهی هایی بود که پشت سرش بهم فشرده صف کشیده بودند و همه چشمان بادامی و دندان مصنوعی داشتند. سرکرده ماهی ها ظاهرا داشت با فرمانده سپاه حرف می زد و ماهی های دیگر نگاه می کردند.

در این هنگام سید فریاد کشید: «علی در سرازیری قبر به فریادت برسه یک صلواة بلند ختم کن.»

«الله ... مصّل علی ... محمد...»

«لا .... مصّل علی ...»

«لا ... مصّل علی ... محمد .... و آل محمد.»

باز سید داد کشید: «بی ایمون از دنیا نری بلندتر.»

« الله ... مصّل علی»

«محمد ... و آل»

«محمد...»

«لا مصّل ... علی .... محمد...»

«و آل ... محمد»

سید ادامه داد:

«ای مردم این تمثالو که می بینین جنگ صفین شاه مردان علیه. اون بزرگوار که ذوالفقار تو مشتشه. خود اسدالله الغالب علی ابن ابی طالب دوماد پیغمبره. او یازده امامی که عاشق جمال همشون هسی و می پرستیشون اولاد این بزرگوارن. اینا برگزیدگان رب الارباب اند. حال من دوازه نفر تو این جمع می خوام که دوازده تا چراغ  ناقابل نذر دوازه امام بکنه. اما یه دقه پولتو نگهدار تا چن کلمه از جهنم برات بگم. جهنم حکایتیه.

از قیامت خبری می شنوی،

دستی از دور بر آتش داری.

من یه خُردوشو واست می گم. می دونم طاقت نداری همشو بشنفی . اون پرده جهنم من تو این جعبه علیحده س یه روز تموم باید واست شرحشو بگم. حق تعالی به جبرییل فرمود هزار سال آتش جهنمو دمیدنش تا سفید شد. بعد هزار سال دیگه دمیدنش تا سرخ شد. هزار سال دیگه دمیدنش تا سیاه شد. اگه یک قطره از عرق جهنم که از تن اهل جهنم و چرک فرج زنان زناکارس و تو دیگ های جهنم می جوشه و به عوض آب بخورد اهل جهنم می دن، تو تموم آب های دنیا «که این دریا عظیم یه قطره ش حساب می شه» بریزن، جمیع اهل دنیا از بو گندش خفه می شن. اگه یه حلقه از زنجیرای هفتاد ذرعی که تو گردن یکایک اهل جهنمه میون زمین و آسمون آویزون کنن، تموم دنیا از گرمیش می گدازه و آب می شه. اگه یه دونه پیرهنی که اهل جهنم می پوشن تو این دنیا بیفته زمین و آسمون آتیش می زنه. وختی یکی به جهنم میفته هفتاد سال طول می کشه تا خودشو از ته اون بالا بکشه. تازه اون بالا که رسید، ملایکه با گرزهای گداخته می زنن تو سرش و پرتش می کنن سرجای اولش. باز روز از نو روزی از نو سبحان اله. برادرم، خواهرم، گوشاتو خوب واکن. این آتشی که تو این دنیا باش سروکار داری و باش آش و پلو درس می کنی یه نمونه کوچیکه از آتش جهنم. فرقش اینه که آتش جهنمو هفتاد بار با آب خاموشش کردن تا شده این که تو باش آش وپلو می پزی. سبحان اله. روز قیموت جهنمو به صحرای محشر میارن که پل صراط رو  روش بنا کنن. جهنم هفتاد در داره. از یه درش فرعون و قارون و هامان می رن تو، از یه درش تموم بنی امیه می رن تو، از یک درش دشمنان علی و اونایی که با ما جنگ دارن و می خوان معرکه مونو بهم بزنن می رن توش. این در از همه درای دیگه بزرگتره. باقیشو نمی گم طاقت نداری. اگه حق تعالی به جهنم اجازه بده که یه نفس ذره بکشه، هرچه رو زمینه نابود می شه. اهل جهنم به خدا پناه می برن از گرمی و تعفن اون. اونجا یه کوهی هس که جمیع اهل اونجا به خدا پناه می برن از گند و کثافت اون کوه. و تو اون کوه دره ای است که اهل کوه به خدا می نالند از گرمی و کثافت اون دره وتو اون دره چاهیه که پناه بر خدا از حرارت و تعفن اون چاه و تو اون چاه اژدهاییه که چه جوری بگم تو خودت عقل و شعور داری بفهم. تو شکم این اژدها هفت تا صندوق هس که تو یکیش قابیلیه که برادرش هابیلو کشت. تو یکیش نمردوه که با ابراهیم خلیل دعوا کرد و گفت من مرده رو زنده می کنم. تف به روی ملعونت تو شپشو می تونی زنده کنی که آدمو زنده کنی؟ تو یکیش یهوده که یهود رو گمراه کرد تو یکیش یونسه که نصارا رو گمراه  کرد و تو دوتای دیگش چیزای دیگس. دیگه باقیشو نمی گم طاقتشو نداری. حالا مردم حق ما یه پول خردیه. هرجوری باشه می رسه. فرمود تو سفر صدقه بدین. صدقه تورو به خدا نزدیک می کنه. صدقه قضا و بلا رو از جونت دور می کنه. صدقه مرگو برات آسون می کنه. صدقه مالتو زیاد می کنه. صدقه سپر آتش جهنمه. صدقه کلید رزقه. صدقه فقر و نابود می کنه. صدقه روز قیموت مثه چتر رو سرت سایه می ندازه و نمی ذاره آفتاب قیموت که یه وجب بالای سرت پایین اومده و مغز تو می سوزونه بت کارگر بشه. صدقه هفتاد بلا رو از جونت دور می کنه. آتیش نمی گیری. زیر هوار نمی ری. دیونه نمی شی. تو دریا غرق نمی شی . صدقه از کام هفتاد شیطون بیرون میاد و هر یکی از اون ها مانع می شه که صدقه بدس سایل برسه. اینو بدون که صدقه اول بدس خدا می رسه و بعدش بدس ما سایل می رسه. اما من ازت صدقه نمی خوام. من ذاکر حسینم. بجده ام زهرا قسم که من روضه خون بودم. اومدم دیدم یه جا موندن فایده نداره. فرمود.

چو ماکیان بدر خانه چند بینی جور،

چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار؟

زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن،

که ساکن است، نه ماندن آسمان دوار.

اومدم خونه و زندگیمو از هم پاشیدم و آواره دریا شدم تا ذکر چارده معصومو بگوش خلق هفت پر کنه عالم برسونم. ما صدقه نمی خوایم. ما پول زحمت خودمونو می خوایم. خدا بسر شاهده، من هر ذکری که روز می گم شبش از گلو درد خوابم نمی بره، خیال می کنی کار آسونیه. گلو آدم جر می خورده.»

در این هنگام چشمان سید گرد شد و به گوشه ای از معرکه خیره مانند. لحظه ای ساکن ماند. چهره اش از خشم خونین شده بود. تنها یک گوشه خیره مانده بود. گویی ناظر نزدیک شدن روح پلیدی بود. نگاه مردم هم کم کم به همان نقطه که سید نگاه می کرد برگشت. در خاموشی و خشمی که او را از حرکت باز داشته بود ناگهان آرام و تحریک کننده و با لحن خشم آلودی گفت:

«مردم تو معرکه ما خرمگس افتاده. نه یکی، بلکه دو تا خرمگس ناتو. اونجا دوتا مجنون می بینم که دارن می خندن. نمی دونن خنده جاش اینجا نیس. نمی دونن مسجد جای خندیدن نیس. لااله الا الله. فرمود اوناییکه تو این دنیا بخندن باهاس تو اون دنیا گریه کنن. بدبخت این دنیای فانی جای گریه اس و هرکی این جا گریه کنه عوضش تو بهشت می خنده. یک روز رسول خدا به جماعتی از انصار گذر فرمود دید اونا دارن برای خودشون می گن و می خندن. فرمود ای مردم معلومه که زندگی شما رو مغرور کرده که می خندین. برید به قبرها نگاه کنین تا آخر و عاقبت خود تونو به چشم ببینین. به روز قیامت و عذاب الهی فکر کنین و عبرت بگیرین. حالا من می بینم این دو بیچاره دهناشونو مثه شتر واکردن وبه دسگاه ما می خندن. نه به دستگاه ما، به دستگاه خدا می خندن. تقصیرم ندارن. اینا نمی دونن که قهقه کار شیطان رجیمه.»

خاموش شد، ولی هنوز نگاهش تو جمعیت می دوید و می خواست ببنید دیگر کی ها هستند که می خواهند معرکه اش را تق و لق کنند. ناگهان فریاد ترسناکی از ته جگر کشید و پایش را به زمین کوفت و گفت:

«والّدلزناست حاسد. بذات پروردگار قسمه اگه بخوای بی حرمتی کنی یه هو می کشم دود می شی میری هوا. اگه دل ساداتو بشکنی ذریت از زمین نابود می شه. نسلت منقرض می شه. حالا دیگه خودت میدونی.»

آرام شد و خشم از گفتارش پرید. احوالش عوض شده بود و حالا دیگر دوستانه به جمعیت نگاه می کرد. دیگر سر دعوا نداشت. حالا دیگر می خواست دل مردم را به دست بیاورد. سپس خواهشمندانه گفت:

«حالا بگو لا اله الا الله. نپرسیدی چرا. حق تعالی به حضرت موسی خطاب فرمود اگه تموم آسمونا و ساکنین اون و تموم زمین و ساکنین اون تو یه کپه ترازو بذارن و لااله الا الله رو تو یه کپه دیگه بذارن لا اله الا الله می چربه.» حال بلند بگو لااله الا الله مردم نعره کشیدن لااله الا الله.

«از صدقه می گفتم. حالا اینم بشنو تا برم دعات کن. بچه جون واسه چی اینقده تو خودت وول می خوری. شاش داری؟ روزی یهودی ملعونی بر حضرت رسالت گذشت و گفت السام علیک. یعنی مرگ بر تو، نگفت السلام علیک یعنی درود برتو. حضرت در جوابش فرمود که بر تو باد. صحابه عرض کردن بر تو سلام به مرگ کرد و از خدا مرگ شما رو طلبید. فرمود همون که او برای من خواسته بود منم براش خواستم و امروز ماری از پشت سر او رو خواهد گزید و خواهد مرد. یهودی ملعون هیزم شکن بود. رفت صحرا هیزم بیاره . وختی برگشت، حضرت تعجب فرمود که یهودی رو زنده دید. پرسید ای یهودی امروز چکار کردی؟ عرض کرد دو تا گرده نون داشتم یکیشو خودم خوردم و یکیشو دادم به گدا. فرمود بار هیزمتو بذار زمین. تا گذاشت، ماری عظیم از لای هیزما  بیرون اومد که تکه چوبی تو دهنش بود. حضرت فرمود مار رو ببین، همون صدقه ای که در راه خدا دادی بلا رو از جونت برداشت. خداوند تو دهن این مار چوب گذاشت که تو رو نگزه. سبحان الله.

«حالا ای عاشقان قبر جدم حسین! من از میون این جمعیت می خوام که دوازه نفر دوازه تا چراغ ناقابل نذر سفره ما بکنن. من چیز زیادی نمی خوام. پول هرجا هس خوبه. مام مثه شما زواریم و دنیا رو می گردیم و می تونیم خرجش کنیم.»

موجی در جمعیت برخاست. چند نفر از لای جمعیت کنار کشیدند. سید خیلی مظلوم و قابل ترحم ایستاده بود و با خودش می گفت: «گمونم اون چن نفری که در رفتن، عُمَری بودن. باهاس هوای کارو داشته باشم. یه وخت نریزن سرم نفلم کنن. این عمریا خیلی بد کینن . حالا بگو مردکه دبنگ اینقده وراجی کردی می خواسی دیگه اسم عمر و ابوبکرو نیاری. چکنم، عادته حالا خیلی بد شد. اما اگه به همین جا کار تموم بشه میباس کلاهمو بندازم آسمون. خیلیا دساشون بلند کردن که پول بدن. بدنیس. کارم می گیره.»

بیش از انتظار سید مردم برای دادن پول دستهایشان را دراز کرده بودند. سید به چابکی خم شد و از لای بار و بنه اش یک جام  ورشو براق بیرون آورد و به دور افتاد. تند تند جام را تو جمعیت می گرداند و پشت سر هم می گفت:

از صاحب ذوالفقار عوض بگیری.

قرةالعین محمد مصطفی عوضت بده.

صاحب ذوالجناح عوضت بده.

از بیمار کربلا عوض بگیری.

از ابا جعفر عوض بگیری.

صادق آل محمد عوضت بده.

سید بشر وشافع محشر عوضت بده.

از ضامن آهو عوض بگیری.

امام نهم عوضت بده.

از کل بوستان مرتضوی علینقی عوض بگیری.

سید اولیا و فخر اسفیا عوضت بده.

از امام زمان عوض بگیری.»

درست از دوازده نفر پول گرفت و سکه سیزدهمی را پس زد. چند نفری هم به او اسکناس داده بودند. به چند نفر دیگر که باز دستشان برای دادن پول دراز بود گفت:

«الهی درد و بلاتون بخورده بجون هرچی نامرد بی مروده. پولتو نگردار برای بعد. من این دو رو به اسم دوازه امام جمع کردم و سیزه تاش نمی کنم. سیزده نحسه. پولتو نگردار. تو این پولو وقف گلوی بریده حسین کردی و در راه اونم از خودت دورش می کنی. غصه نخور. تازه اول عشق است اضطراب مکن. بهم میرسیم. پولتونو نگردارین و چشم و گوشتونو واز کنین.»

سپس آرام برگشت و جام را گذاشت گوشه دستمالی که وسط معرکه پهن بود. و بعد با گام های شمرده به سوی پرده راهی شد و بغل آن ایستاد و نعره کشید.

«امام ششم حضرت صادق بیکی از صحابه فرمودن: می خوای یه چیزی بت یاد بدم که تورو از آتش جهنم دور نگهداره؟ عرض کرد جانم به فدایت چرا نمی خوام. مگه ............... [ناخوانا] بهترم چیزی تو دنیا هسّ؟ فرمودن بگو الهم صل آل محمد و آل محمد. حالا می خوام یه جوری این کشتی رو بلرزونی که کفار حساب کار خودشو بکنه. حال پشت سرهم سه تا صلوات بلند ختم کن.»

پس از آنکه صلوات ها پشت سرهم و بلند ختم شد و لرز تازه ای ـ غیر از آنچه را که آتشخانه کشتی در تن آن انداخته بود ـ پیدا نشد، سید با گلوی خراشیده و التهاب گفت:

«گفتم جنگ جنگ صفین شاه مردان علیه، ای مردم این تمثال مبارک رو که رو این پرده میبینین تصویر جنگ صفین علی مرتضاس. اون بزرگوارم که میبینین ذوالفقار تو مشتش گرفته خود مولای متقیانه. ایها الناس! ما علی را خدا نمی دانیم، از خدا هم جدا نم یدانیم. آهای شیعیان علی! من می خوام امروز رو این کشتی آتشی، که علی ناخداشه، مولات علی رو بت بشناسونم. می خوام بدونی که شفیع روز قیومتت کیه. می خوام بدونی دس به دومن کی زدی. ای علیجان!» سپس به آواز خواند:

«زادم هم محمد بود منظور.

علی پس معنی نورعلی نور.

محمد با علی گرچه دو اسم اند.

ولی یک روح که اندر دوجسم اند.

اگر آن یک علی شد و آن محمد،

علی نبود جدا هرگز ز احمد.

یکی نوراند و از یک منبع آیند.

دو، اندر چشم احول می نمایند.

محمد سایه نور خدا بود،

علی آینه ایزد نما بود.

محمد تاجدار ملک لولاک،

علی خود باعث ایجاد افلاک.

خدا را آنکه محبوب و ولی بود،

علی بود و علی بود و علی بود.»

حالا می خوام دعات کنم. نیاز دعا رو حالا نمی خوام. وختی دعات کردم چارتا پول ناقابل ازت می گیرم اونم واسیه اینکه دعات اثر داشته باشه. این دعا دعای آخرته. به درد این دنیات شاید نخوره. این دعا رو یاد بگیر هر روز ورد زبونت باشه. دستاتو اینجوری جفت بگیر جلوی صورتت. اگه اهل دنیا هسی و به آخرت کار نداری نمی خواد زحمت بکشی. ول کن. اصلا نمی خواد دعا کنی. من روی سخنم با اونایه که اهل آخرتن. هرچه من گفتم تو هم کلمه به کلمه بگو. الهم... صل... علی... محمد... و آل... محمد... و اجرتی... من النار... و ارزقتی... الجنه... و زوجنی... من حور... والعین ... آمین. حالا دساتو بکش به صورتت. حالا واسیه این که دعا اثر کنه باید نیاز شو بدی. یعنی اگه ندی اثر نمی کنه. اما از همه نمی خوام. چار نفر که بدن مثه اینه که همه دادن. اینم مثه سلام می مونه. اگه تو با عده ای نشسته باشی و یکی وارد بشه و سلام بکنه، بر تموم شماها واجبه که جواب سلامشو بدین. سلام کردن مستحبه، اما جواب سلام واجبه. اما اگه یکی از شما سلامشو جواب داد، دیگه از گردن باقی ها میفته. دیگه واجب نیس همه جواب بدن. همین چارنفر که نیاز این دعا رو بدن مثه اینه که همه داده باشن.»

مجلس سید گرم شده بود. هر کس توانسته بود کلمات دعا را شکسته بسته سرهم کرده بود و گفته بود یا خیال می کرد که گفته. پرده و حرف های سید رعب بر دل ها انداخته بود و مردم را افسون کرده بود. هرکس منتظر بود ببیند آخرش چه می شود. سید که نبض معرکه را در دست داشت، ناگهان از جاش پرید و پایش را به زمین کوفت و دست راستش را تو هوا بلند کرد و از ته ناف داد کشید.

«بگو بر عمروعاص لعنت.»

جمعیت نعره کشید: «بر عمروعاص لعنت.»

باز سید گفت: برشکاک که اولیش شیطون علیه اللعنه بود لعنت.»

جمعیت داد زد: «برشیطون لعنت.»

سید لحن صدا را عوض کرد و آرام گفت.

«حالا چار نفر میخوام از چارگوشه این مجلس را که این چارتا نیاز تصدق کنن. هرصاحب خیری که به نون سادات کمک کنه، هرگز نون گدایی تو دومنش نذاره. کجا بود اون جونمردی که منو صدا کنه و بگه بیا سید این یه نیاز اولو بگیری؟ نیاز اول رسید. از اون جوُن. برو جوُن که حق بیمارت نکنه. از چارده معصوم عوض بگیری. محتاج خلق نشی. نیاز دومم از این مادر رسید. برو زن که داغ فرزند نبینی. از صاحب پرده عوض بگیری. از چارستون بدن نیفتی. از صدیقه زهرا عوض بگیری. نیاز سومم این بچه داد. برو بچه که عمر نوح نبی بکنی. تا سرکاسه زانوات مو در نیاره از دنیا نری. از علی اکبر حسین عوض بگیری. پیرشی. از عمرت خیر ببینی. پول جیفه دنیاس. مال دنیا به دنیا می مونه. و کو آن نفر چارم تا من برم سراصل حدیث؟ کو آن نفر چارم که می خواس با علی مرتضی معامله کنی؟ هان یکی پیدا شد. نیاز چارمم رسید. برو مرد که صد در دنیا و هزار در آخرت عوض بگیری. ساقی حوض کوثر عوضت بده. از سید سادات عوض بگیری. خیالتون تخت باشه که دعایی که دادم اثرش نخورد نداره. اینم می خواسم بت بگم که بدونی من دعاها و طلسمات باطل السحر خیلی موثر دیگه هم دارم که اگه خواستی بعد از اون که ذکر حدیث تموم شد میایی اینجا دردتو می گی و می گیری. اگه هوو سرت اومده، اگه شوور تو بسن ، اگه بچه دار نمی شی، اگه زبون مادر شوور سرت درازه، اگه سیاهی واست کردن، دعای باطل السحرش پیش منه. اگه غش می کنی، اگه از ما بهترون آزارت می ده، دواش پیش منه، پیه گرگ و فرج کفتار و مهر مار و مهر گیا و استخون هدهد و پنجه کلاغ و سبیل پلنگ و خون خشکیده لاک پشت و زهره سمندر و عود هندی و مصطکی و مومیایی اصل و ببین و تبرک همه رو دارم. از مرحمت سید سادات در پنج علم کیمیا و لیمیا و سیمیا و ریمیا و هیمیا فوت آبم. اینجوری نگام نکن که  مثه گداها کاسه چکنم دستم می گیرم و جلوت راه می افتم  برای دوتا پول سیاه. این خودش جزو ریاضت ماس. ما ماموریم نونمونو از این راه دربیاریم. ما ماذون نیسیم که نونمونو از علممون در بیاریم. اینو واسیه این بت گفتم که پیش خودت نگی «ای سید حقه باز اگه کیمیاگری بلدی واسیه چی مسو طلا نمی کنی که گدایی نکنی.» نه قربونت برم. ما علمشو یاد گرفتیم اما اجازه نداریم اون وسیله زندگی خودمون قرار بدیم. ما ریاضت کشیدیم تا این علممو یاد گرفتیم.»

در این هنگام یکی از باربرهای چینی که کنار معرکه ایستاده بود، یک سکه میان معرکه انداخت. سید شاد شد و گفت: «لااله الا الله» من دیگه نیاز پنجم رو نخواسه بودم، اونم از دس یک خارج مسب. معلوم می شه اینم مهر علی تو دلشه. برو که علی عوضت بده. یه موی گندیدت می ارزه به صد تا مسلمون بی اعتقاد. با این کمکی که بنون سادات کردی، شوور بیوه زنون و پدر یتیمون عوضت بده. خدا به سر شاهده، مسلمون راس و درّس تویی و خودت ملتفت نیسی. بشارت باد تو رو که با  همین جیفه بو گندو که از خودت دور کردی یه قصر تو بهشت برای خودت ساختی و هر چه تا به امروز گناه کردی بودی ریخت و مثه بچه نابالغ بی گناه شدی.»

سید تند تند و پشت سر هم حرف می زد و به چینی اشاره می کرد. چینی می خندید و با چشمان ریزش به سید نگاه می کرد. سید راه افتاد و رفت بیش او و دستش را به سوی او دراز کرد که دست او را بگیرد. چینی واخورد و پس پس رفت. سید با چهره آب زیرکاه و گام های آهسته، همچون افسونگری که بخواهد ماری را افسون کند دنبالش کرد و او را گرفت و آوردش میان معرکه. چینی بی آنکه مقاومتی کند دنبالش رفت. او هنوز می خندید و دندان های سفیدش که تو صورت زرد انبوش برق می زد او را بی ترس و آزار نشان می داد. سید او را در وسط معرکه نگه داشت و گفت:

«شما نترس، من مسلمون؛ من عجمی. شما مسلمون؟»

چینی نگاه مشکوکی به سید انداخت و حرکتی کرد که واپس برود. گویی از پولی که داده بود پشیمان شده بود، و از این که او را مانند جانوری به میان جمع کشیده بودند که او را انگشت نما کنند ناراحت و شرم زده شده بود. سید دنباله حرفش را گرفت:

«شما مسلمان یا بت پرست؟ کافر؟ شما لازم بگو اشهد ان لا اله الا الله. اونوخت شما دیگه کافر نه. شما مسلمان. شما شیعه. شما بگو اشهد ان لا اله الا الله. هرچی من گفت شما بگو. اشهد... اشهد... شما بگو اشهد...»

نگاه چینی روی او و جمعی می دوید و خنده تو صورتش مرده بود. سنگینش را به عقب داد که خود را از معرکه خلاص کند. سید که همچنان محکم مچ دست او را گرفته بود به آسمان اشاره کرد وگفت «الله».

چینی چهره شرم زده خود را با اکراه از او بگردانید. فهمیده بود سید چه منظوری دارد، و اکنون دیگر جدا می خواست از معرکه کنار برود. چند بار دست دیگرش را که آزاد بود به علامت نفی و انکار تو هوا تکان تکان داد و با بی اعتنایی و تنفر گفت: «نی. نی.» و سپس با دلچرکی دستش را از تو دست سید بیرون کشید و از معرکه بیرون رفت.

سید بور شده بود، ولی هنوز دست بردار نبود. هم چنان که دستش را به سوی جای خالی باربر چینی دراز کرده بود با خنده قبا سوختگی گفت:

بیچاره نور حق به دلش افتاده، اما زبون بسه مثه حیون لاله. آنگاه صدا را بلند و دگرگون ساخت گفت: «ایها الناس! ما می ریم به بلاد کفر که این گمراها رو براه راس بیاریم. من خیال دارم تموم هندستون و چین و ماچینم رو با همین پرده ها سیاحت کنم و اسم علی و یازده فرزندش رو بگوش خلق الله برسونم.»

آنگاه با حالت خماری برگشت و کنار پرده ایستاد. پشت سر سید و پرده جمعیتی نبود. معرکه بشکل نعل، دایره ناقصی تشکیل داده بود. صدا از کسی در نمی آمد. سید یک بار دیگر از مردم خواست صلوات بلند ختم کنند و مردم صلوات را ختم کردند و منتظر ایستادند و چشمشان بپرده بود. یادش آمد که موقع خوبی است برای دلجویی از سنی هاییکه احتمال می داد در جمع باشند و قبلا دل آن ها را آزرده بود. پس با بی اعتنایی گفت:

« این مرد که کافره، نمی دونم. بت پرسته، نمی دونم. می بینی صدقش با خونواده نبوت صافه. ما با کسی دشمنی نداریم.

هر که را خُلقش نگو، نیکش شمر،

خواه از نسل علی، خواه از عمر

ناگهان نعره ترسناکی از خودش بیرون آورد:

«لافتی الاعلی، لاسیف، الا ذوالفقار. حضورتون عرض شد که جنگ جنگ صفین هسش و مولای متقیان می خواد از نهر فرات بگذره. محل عبور فرات معلوم نیس. حضرت به نصیر ابن هلال که یکی از اصحابه می فرماید یا نصیر ـ ایناها، این هم تمثال نصیره ـ می فرماید یا نصیر همین حالا می خوام بری کنار نهر فرات، اونجا که رفتی از طرف من کرکرة رو آواز بده و از ماهی فرات بپرس گذرگاه فرات کدومه و جوابش رو بگیر و بیار. نصیر اطاعت می کنه و بر شط فرات میاد و فریاد می کنه یا کرکرة. هنوز اینو نگفته که هفتاد هزار ماهی سر از آب فرات بیرون میارن که لبیک لبیک چه میگویی؟ نصیر مات می مونه، می گه مولای من غالب کل غالب سلطان المشارق و المغارت اعنی اسدالله الغالب علی ابن ابیطالب پیغامی جهت شما فرستادن. ماهی ها عرض می کنن اطاعت امر مولای خودمون بدیده منت داریم، ولی این شرف در حق کدوم یکی از ما مرحمت شود. نصیر میگه برگشتم خدمت مولا و ماجرا رو عرض کردم. فرمودند برگرد از کرکرة ابن صرصرة  بپرس. نصیر برمی گرده به سوی فرات و فریاد می زنه این کرکرة ابن صرصرة، یعنی کجاس کرکرة ابن صرصرة؟ دوباره شصت هزار ماهی سر از آب بیرون میارن که ما همگی کرکرة ابن صرصرة هستیم و در اطاعت حاضریم. اما مولای ما این مرحمت رو در حق کدوم یک از ما فرمودن؟ نصیر برمی گرده و صورت حکایت رو خدمت مولا عرض می کنه. می فرماید برو کرکرة ابن صرصرة  ابن غرغرة  رو بگو. نصیر برمی گرده بسوی شط فرات و چنان می کنه که فرموده بودن. این بار پنجاه هزار ماهی سر از آب بیرون میارن و لبیک لبیک گویان جواب میدن همه ما کرکرة ابن صرصرة ابن غرغرة ایم، مقصود کدوممونه؟ نصیر، باز پیش مولا برمی گرده و ماوقع رو به عرض علی می رسونه. می فرمایند مقصود ما کرکرة ابن صرصرة ابن غرغرة ابن دردرة است. از او بخوا و جواب رو بگیر و بیار. نصیر تا هفت بار بکنار فرات می ره و برمی گرده و در مرتبه هفتم صدا میزند کجاست کرکرة ابن صرصرة ابن غرغرة ابن دردرة ابن مرمرة ابن جرجرة ابن خرخرة؟ اون وخت همین ماهی بزرگ رو که رو پرده می بینین سر از آب فرات بیرون می کنه و آواز می ده لبیک لبیک منم آن ماهی، چه می خواهی و چه می گویی؟ نصیر می گوید مولای متقیان امیر مومنان به تو سلام می رسونه و می فرماید امروز ما را نصرت کن و معبر فرات رو به ما نشون بده. ماهی از شنیدن حرف نصیر قاه قاه بنا می کنه به خندیدن. یاللعجب! ماهی می خنده. چرا می خنده؟ حالاس که باهاس جود و سخاوتتنو نشون بدی. حالاس که می باس به کفار نشون بدی که به خونواده پیغمبر اعتقاد داری. من نمی گم چند تا چراغ میخوام. من جومو ورمی دارم و دور می افتم. از این گوشه می گیرم و میام دور می زنم تا دوباره همین جا سرجای خودم برسم. دس بکن تو جیبت، خودتو و کرمت، هرچی داشتی بریز این تو. خجالت نکش. هرچی وسعت رسیده بده. من که نمی بینم چقده می دی. اما خدا خودش می بنه. من به پولت نگاه نمی کنم. بلندم دعات نمی کنم. من یه ذکری دارم که باهاس آهسه تو این دور تو دلم بخونم. خودم می دونم چکار کنم که آتش جهنمو از جونت دور کنم.»

جام را برداشت به دور افتاد. سرش پایین بود و چشمانش بسته بود. هر سکه ای که تو جام می افتاد ذوق می کرد. یکی دو تا اسکناس هم افتاد که خش خش نرم و دل انگیز آن ها دلش را به قیلی ویلی انداخت. لب هایش به آرامی تکان می خورد. یک دور تمام گشت و دوباره جام را برد و با بی اعتنایی میان دستمال گذاشت و پیش پرده برگشت و گفت:

«باری ماهی قاه قاه بنا می کنه به خندیدن. نصیر علت خنده رو جویا می شه. ماهی می گه ای نصیر! علی ابن ابیطالب راه های دریا رو از ما ماهیا بهتر می دونن. بدون و آگاه باش وختی که یونس پیغمبر از نینوا فرار می کنه و به کشتی سوار می شه و به دریا غرق می شه، از رب الارباب به من خطاب می رسه که او را ببلعمش. ناگاه جوانی از ابر فرود آمد با هیاتی که لرزه براندامم افتاد و به من خطاب فرمود که یا یونس که شیعه منه و مهمون توه به مدارا رفتار کن. عرض کردم ای مولای من نام مبارک چیست؟ فرمود فریاد رس درماندگان، چاره بیچارگان، امیرمومنان علی ابن ابیطالب. ماهی فرمود ای نصیر هر روز چند بار می امدند و با یونس نبی، محض رفع دلتنگی، در شکم من صحبت می فرمودند و عجایب دریاها و اسرار آفرینش رو به او یاد می دادن. از آن روز دوستی من با آن بزرگوار شروع شد و حالا بدان که معبر فرات فلان و فلان جاست. نصیر مات و مبهوت برمی گرده خدمت مولا عرض می کنه قربونت برم داستان از این قراره. فرمود انا اعلم بطریق السموات من طرق الارض. نصیر ناگاه صیحه می زنه و غش می کنه و چون به هوش میاد فریاد می زنه اشهد انک الله الواحد القهار. یعنی من شهادت می دهم که تو خدای یگانه قهاری. حضرت می فرماید نصیر کافر. به خدا و مرتد از ملت محمد شده و قتلش واجبه و فوری شمشیر مبارک رو ـ همین شمشیری که ملاحظه می کنین خون ازش می چکه ـ از غلاف می کشه. حالا واسیه اینکه باقی حدیث شریفو بشنفی شش نفر شیعه علی رو می خوام که ششتا چراغ ناقابل نذر شش گوشه قبر عزیزِ زهرا بکنه. نپرسیدی چرا شش گوشه. هر قبری که چارگوشه بیشتر نداره. این چه جور قبریه که ششتا گوشه داره؟ بله، معجزه همینجاس. فقط قبر حسین ابن علیه که ششتا گوشه داره؛ واسیه اینکه طفل شیرخورش علی اصغر رو هم چسبیده به قبر پدرش دفن کردن و قبر شش گوش دراومد. خداوند رو به مقربین درگاهش قسم می دم که من رو در حالی که قبر شش گوشه عزیز زهرا تو بغل گرفتم قبض روحم کنه. دیگه از این زندگی سیر شدم. شما ببین من برای دوتا پول سیاه دو ساعته دارم رو این کشتی گلو خودمو پاره می کنم. مام زحمت کشیدیم؛ استّخون خرد کردیم تا این علمو یاد گرفتم. الهی به حق تن تبدار بیمار کربلا هرکسی به نون این ذاکر چارده معصوم کمک کنه، تنش برختخواب بیماری گرفتار نشه. من بیش از شش تا چراغ نمی خوام. هرکی جای من بود هر کلمه ای که می گفت کشکول گدایی رو پیش یکی یکی تون می گرفت و تا نمی گرفت رد نمی شد. اما من این جور نیسم. رزق ما جای دیگه حوالس.»

از بس که داد زده بود، صورتش کبود شده بود. دهنش کف کرده بود و عضلات چهره اش می لرزید. از سیمای حق به جانبش برمی آمد که آن چه را می گوید خود قبول دارد. آدم در آن حال دلش برایش می سوخت. بیچاره و قابل ترحم می نمود. مسافرین مجذوب و مات و منتظر به پرده نگاه می کردند. مرد قهوه ای رنگ لاغر و باریکی که کلاهی از پیش نخل به سرداشت پولی میان دستمال انداخت.

جواد به سید و پرده خیره مانده بود. نگاهش تلخ و کزنده بود. کلک های سید او را سخت رنج می داد. هر چند شیادمنشی و شعبده بازی او خونش را به جوش آورده بود، ولی تردستی و مهارت او در کارش مایه شگفتی او بود. می دید که اگر بنا بود او خود روزی از این راه نان بخورد از عهده بازی کردن یک چشمه از کارهای سید برنمی آمد. از همه چیز گذشته، او نمی توانست جلو آن همه آدم یک کلمه حرف حسابی بزند، تا چه رسد به اینکه گدایی کند و از مردم پول بگیرد. سید موقع شناس و نیزه باز بود. افسونگر و چرب زبان بود و رگ خواب جمع به دستش بود. حضور ذهن داشت و بلد بود محفوظاتش را ضبط و ربط دهد و سر بزنگاه  آن ها را به کار خلق بزند. می دید که جثه سید بر روح خود او هم سنگینی می کرد تا چه رسید به دیگران. البته او یک شاهی به نان سادات کمک نکرده بود. ولی چرب زبانی سید و توانایی او در پشت هم اندازی و این که واقعا نقال خوبی بود، او را افسون کرده بود. اما با این همه، دلش می خواست می توانست برود میان جمع و ریش او را به چنگ بگیرد و چند تا کشیده آبدار به گوشش بزند.

فکر می کرد راه بیفتد و برود رو تفر کشتی و شکاف کف آلود و پرجوش وخروشی را که از گذشتن کشتی در دل دریا پدید آمده بود تماشا کند و خودش را از یاوه گویی های سید خلاص کند. در مسافرت های دریایی، او همیشه دوست داشت کشتی که تازه راه می افتاد، برود روی تفر کشتی و دود پرپشت راکدی را که از دود کش ها روی دل آسمان می لغزید تماشا کند. دوست داشت شیار خروشانی را که از گذشتن کشتی در دل آب پدید آمده بود، تماشا کند.

اما کینه ای از این سید در دلش افتاده بود که درونش را می خورد. ماندن آن جا و شنیدن و دیدن پایان کار سید برایش شکنجه ای بود که خودش آن را برای آزار خود پسندیده بود. او می خواست خود را برای آن چه که سید می گفت شکنجه کند. می خواست تلافی دریدگی های سید را سرخود در بیاورد. او خودش را مقصر می دید و مسئول گفته های سید می دانست.

مرد دشتستانی بلند قدی که زلفان بور و چشمان سبز و روی سرخ و سینه فراخ داشت از جایش پا شد و رفت میان معرکه و پولی انداخت میان دستمال. جواد با خود گفت: «کاش به جای آن که پول بش دادی دو تا کشیده آبدار می گذاشتی تو گوشش. حیف نیست دسترنج خودت رو بدی به این گردن کلفت بخوره؟»

باز نعره سید بلند شد.

«خداوند رو به ریش پر از خون حسین قسم میدم که خجالت عیال نصیبت نکنه. به حق اون ساعتی که حسین تکیه به نیزه بی کسی زد تا دندون نو درنیاری از دنیا نری. مردم! اینا رو که شنیدن نقل و حکایت نیس. منم از خودم در نیاوردم، حدیثه، اینکارا رو کسی کرده که فردای محشر میباس من و تو دست به دومنش بشیم. این ها معجزات کسیه که فردا سر پل صراط، که نه راه پس داری نه راه پیش دستتو می گیره و از اونرو، که از مو باریکتر و از شمشیر تیزتره ردت می کنه. یهود و گبر و ترسا و بت پرست به علی تو ایمون دارن، تو چرا نبایس داشته باشی؟ من دارم اینجا رد مخالف علی می کنم. بر منکرش لعنت. بگو پش باد.»

جمعیت نعره زد «بشمار.»

باز سید ادامه داد. «برمخالف لعنت. بگو پش باد.»

دوباره مردم داد کشیدند «بشمار».

سید گفت: «فقط دو تا چراغ به ما رسیده. بر شیطون لعنت، من دو ساعته این جا گلوم پاره شد از بس ذکر علی رو خوندم. به قدر یک خارج مسب دلت نرم نشد؟ دو ساعته دارم لعنت برمخالف می کنم. یه حدیث دیگه واست می گم و می رم دعات می کنم. دو تا پول سیاه به ما دادی، دادی، ندادی، ندادی. تو رو به خیر ما رو به سلومت. سر جنگ که نداریم. اینو که می گم تو گوشت بسپار، اگه گاهی دیدی کسی داره  رد مخالف علی و اولاد علی می کنه سلامش نکن، چرا سلامش نکن؟ سلام که سلامتیه. اگه پیغمبر، یهودی سلامش می کرد جواب میداد. چرا بت میگن نباش سلام بکسی بکنی که داره رد مخالف خونواده  پیغمبرو می کنه؟ مگه خدا نکرده تو مخالف پیغمبری؟ نه قربونت برم، هرچه یه حکمتی داره. باید بری علمشو یاد بگیری. برای این گفت سلامش نکن مبادا تو سلامش کنی و او مجبور بشه جواب تو رو بده و همون یه دقیقه ای که جواب سلام تو رو میده از ذکر رد مخالف غافل بشه و ثواب نصیبش نشه. ببین تا کجا رو خونده. همین حدیث می گه اگه کسی باشه که صلوات بفرسه سلامش کنی بت جواب بده عیبی نداره. حالا ما اجرمونو از درخونیه علی می گیریم.»

سپس رفت بسوی دستمال و خم شد و یکی از سکه ها را به اکراه، مانند موش مرده ای در میان دو انگشت گرفت و به جمعیت گرفت:

«این رو که می بینین جیفه دنیاس. از آتش سرخ بیشتر می سوزنه. جدم علی به برادرش عقیل گفت پول از آتش جهنم سوزنده تره. عقیل برادر علی می رفت دور سفره معاویه شکمشو از غذاهای او کافر پر می کرد. علی فرستاد دنبالش که چرا می ری دور سفره معاویه؟ معاویه با من کارد و پنیره. معاویه دشمن خونواده رسوله. عقیل به مولا عرض می کنه قربانت گردم، معاویه به من کمک می کنه. ازم دستگیری می کنه. من آدم کلفت واریم . زن وبچه دارم. تو که برادر منی به من کمک نمی کنی. چیزی به من نمی دی. همش می گی مال بیت الماله. روزی زن و بچه های من باید یکجوری برسه. چه کنم؟ مولای متقیان بش می فرماید صبر کن الان ازت دستگیری می کنم. اون وخت می رن با یک سیخ آهنی گداخته برمی گردن نزد عقیل و سیخ گداخته رو می ذارن رو گوشت تن برادرشون عقیل و می فرماید پولی که معاویه به تو میده از این آتش سوزنده تره. حالا برو سر سفره اون ملحد و فردا جواب خدا رو بده. الله اکبر، می خواسم بت بگم این پولی که تو امروز فدای راه علی می کنی مال دنیاس. اینو تو بات نمی بری اون دنیا. اونی که تو با خودت می بری اون دنیا مهر علیه. می خوای بده، می خوای نده. حق به سر شاهده اگه همین چند تا پول سیا هم که فدای راه علی کردی دلت چرکه، همشو می ریزم دریا، ما تا حالا نونمونو از در خونیه علی و یازده فرزندش خوردیم، بازم مولا سخیه می رسونه. هرکی یا علی گفت یا عُمر نمی گه.

یارب نظر تو برنگردد،

برگشتن روزگار سهل است.

چند سکه میان معرکه افتاد و سید آن ها را دید زد و در ذهن خود آن ها را شمرد و دانست از شش چراغ فقط پنج تا رسیده. آفتاب داشت رنگ می باخت و به مغرب می رفت. سید خسته بود. گرسنه و تشنه بود. جمعیت موج می خورد و پا به پا می شد. اما سید دست بردار نبود. می خواست تا آنجا که هنوز معرکه دایر است مردم را بدوشد. پس با تاثر و جلب ترحم گفت:

«نرسید این یه دونه چراغ ناقابل؟ عجبا! سر زبونم مو در آورد. برو یه نون بخور صد تا صدقه بده که تو این جمع ولد الزنا نداریم، بگو بر ولد الزنا لعنت. جمعیت یکهو ترکید: «بر ولدلزنا  لعنت.»

سید نعره کشید: «خدای تعالی رحیم زن ها رو چل سال بیش از طوفان نوح نازا کرد. وختی که توفان برپا شد خطاب رسید یا نوح از هر مخلوقی دوتا، یکی نر یکی ماده ببر تو کشتیت غیر از ولد الزنا، که اگه بردی باهاس خودتم با کشتیت برین زیر آب. حالا بلندتر بگو بر ولد الزنا  لعنت جمعیت نعره کشید: «بر ولد الزنا لعنت.»

سید پیروزمندانه گفت:

«یا نصیب و یا قسمت! حالا کیه اون جوون مردیکه یه چراغ؛ فقط یه چراغ ناقابل به نون سادات کمک می کنه. هسن تو این جمع کسونی که از برکت جدم علی صاحب الاف و الوفند. خرج ها می کنن و به پابوس جدم مشرف می شین. اما از دادن یک تکه نون به اولاد علی مضایقه می کنن. مردم من فقط یه چراغ میخوام که ...»

در این هنگام پولی از یکی از گروه مسافرین به میان معرکه پرت شد. سید با صدای خشکش فریاد زد.

«مردی نمی دونم، زنی نمی دونم، هرکسی هسی برو که شاه مردان عوضت بده. برو که پنج تن آل عبا پشت و پناهت باشه. از فاتح خیبر عوض بگیری. به حق قبر شش گوشه جگر گوشه زهرا که ازچار ستون بدن نیفتی. از صاحب ذوالجناح عوض بگیری. ای مولای من وختی که نصیر به مولا می گه تو خدای یکتا هسی. حضرت می فرماید تو کافر شدی و دیگه از امت محمد نیسی و قتلت واجبه. اون وخت همین شمشیر، و همین ذوالفقارو از نیام می کشه و نصیرو شقه می کنه. اون وخت به یک اشاره دوباره زندش می کنه. نصیر تا زنده می شه باز فریاد می زنه تو خدای یکتای قهاری. عقیده رو ببین. لااله الاالله. حضرت تا سه بار نصیرو شقه می کنه و هر سه بار که زندش می کنه بازم نصیر می گه تو خدای یکتای قهاری و غیر از تو خدای دیگه ای رو نمی شناسم. حضرت بار چهارم امر می کنه برو از اردوی من بیرون که تو کافر شدی. نصیر بیرون می رده و از همون وخت طایفه نصیری که علی رو خدا می دونن پیدا می شه. مردم شما علی رو یک دستی نگیرین. یه چیزی من بت می گم تو هم یه چیزی می شنفی. گفت که:

من اگر خدای ندانمت،

متحیرم که چه خوانمت.

حالا روزی سخن من با سگ های آستان علیه. هول نکن. بت برنخوره. سگ آستان علی بودن خیلی مقامه. خیلی مرتبس خیلی شرفه. افتخار از این بالاتر نیس که آدم سگ آستان علی باشه. شاه عباس با جقه پادشاهی مهر اسمش کلب آستان علی بود. علیجانم.

علی اول، علی آخر

علی ظاهر علی باطن.

حالا یه سگ آستان علی میخوام، یه جونمرد پیداشه و چراغ آخر مارو بده.»

سید این را گفت و پولی را که هنوز در دست داشت دوباره انداخت میان دستمال و رفت کنار پرده نیمه باز و چمباتمه نشست رو زمین و غمناک جلوش خیره شد.

ظاهرا سید در خلسه فرو رفته بود. ولی پیش خودش می گفت: «واسیه یه بعدازظهر، اونم روز اول خوبه، بد میخی نکوفتم. ناهار و شامم که براس. فردا میباس یخورده اشکشونم بگیریم. اگه  خر گیر بیارم چند تا دعا بفروشیم بد نیس. گمونم تو پولا خیلی پول هندی هّسش. اون مرتیکه گمونم ناخوشه ها. وضعش هم بد نیس. باید لولهنگش خیلی آب بگیره. می شه دوشیدش. خر زبون نفهم خیلی توشونه .چقده از آدم حرف می کشن. دیگه خیال نمی کنم چیزی بماسه. حال وخته نمازه، میخوان نمازشونو کمرشون بزنن. منم مجبورم جلو اینا نمازی بخونم. ظاهر رو باهاس حفظ کرد. چند تا تاجر خرپول هم تو درجه یک دو هس که می باس اونا رم تیغ بزنم. گمون نمی کنم دیگه کسی مردش باشه چیزی بده. اما منم بد کردم. میباس حالاها مطلب روکش می دادم .زود درز گرفتم. اما بد وختی بود. خب، فردا خدمتشون می رسم. امروز دیگه هوا پسه.»

سپس صدایش را التماس آمیز بلند کرد.

«این چراغ آخر نرسید؟ دل سید اولاد پیغمبر رو نشکنین.» کمی خاموش شد، وچون جمعیت داشت از هم پاشیده می شد براق شد و با صدای وقیحی داد زد. «مادر بلند نشو دو کلمه دیگه دارم بگم و دعات بکنم.»

یکی از مسافرین داد زد. «آقا آفتاب داره غروب می کنه نمازمون قضا می شه. باقیش رو بذارین واسیه فردا.»

سید ناچار پاشد رفت به سوی دستمال و آن را با پول هایش برداشت و تو جیبش گذاشت و معرکه بهم خورد.

مسافرین گُله به گله تنها تنها، یا چند تا چند تا، یا شام می خوردند و یا دراز به دراز برای خودشان افتاده بودند. آمد و شد کم بود و خستگی روز همه را از دوندگی انداخته بود. سید هم از برکت زوار شام مفصلی گیرش آمده بود. چند تا خانوار برایش غذا داده بودند و سفره اش باز بود و با یک کاسه آش وچند تا گل شامی لای نان و یک بشقاب پلو با ماهی سرخ کرده رنگین بود. بساط او از دیگران دور افتاده تر بود. گوشه دنجی جل و پلاس خود را گسترده بود و داشت شام می خورد.

دریا آرام بود و کشتی مثل ماهی آن تو شناور بود. جواد به پهلو رو تختخواب خود دراز کشیده بود و داشت سید را می پایید و پیش خودش فکر می کرد: «این مردکه جلنبر باعث پخش میکرب خرافاته. ضررش از سیفلیس و جذام بیشتره. باید نابودش کرد. این جور آدما رو باید بیل و کلنگ دستشون داد و ازشون کار کشید. اگه کار کردن، باید بشون نون داد. اگه کار نکردن باید اینقده گشنگی بشون داد تا بمیرن.»

جواد دید که سید کاسه آش را فوری سر کشید و ته کاسه اش را هم با انگشت لیسید. سپس دوُری پلو را پیش کشید و چند تا لقمه کله گربه ای که از آن برداشت ناگهان از خوردن دست کشید و با احتیاط اطراف خود را پایید. نگاهش به دزدی می ماند که می خواست از دیوار خانه مردم بالا برود. سپس آهسته دست برد و از تو بار و بنه اش، همان جام ورشوی که در آن پول جمع کرده بود بیرون آورد و آن را پای سفره گذاشت. دوباره دستش تو خورجین فرو رفت. ظاهرا چیزی را که می خواست دم دست بود و زود گیرش آورد.

سپس دست دیگر به کمک دست اول توی خورجین گم شد و در آن جا به کند و کاو پرداخت. نگاه سید روی کار خودش نبود، جمعیت را می پایید.

جواد برق گلوی بتری سیاه را دید که از خورجین بیرون سرک کشید و تو جام یله شد، تنه بتری تو خورجین بود. سید فوری جام را به لب برد و سرکشید.

جواد نیم خیز شد. برق بتری را دیده بود و سه گره اخمی هم که بر چهره سید، از نوشیدن جام، نشسته بود در نور کهربایی چراغ های کشتی دیده بود، خون تو مغزش دوید. سید شامی ها را پیش کشید و یک دانه از آن ها را لای تکه نانی پیچید و یک لقمه قاضی درست کرد و نیش کشید.

برای یک لحظه جواد خواست سید را لو بدهد و رسوایش کند. «پدرسوخته  بی شرف بعد از اون همه نیزه بازی و علی علی کردن حالا داره عرق می خوره. خوب می دونسم از چه قماشیه. اما لو دادنش فایده نداره. گیرم چند تا تو سریم از مردم خورد. باید فکر اساسی کرد.» دوباره رو تختخوابش افتاد.

نصف های شب بود و تمام مسافرین در خواب خودش بودند. تنها جواد بود که بیدار بود و لای لای کش دار و کرخت کننده آتش خانه کشتی درش اثر نداشت. حالا دیگر فکرش آرام بود، به نظرش آمد که خوابیده و خواب برق آسایی دیده، اما از چگونگی آن چیزی به یاد نداشت. می دید که گردی از جهان دیگر برخاطرش نشسته و برخاسته بود.

اما ناگهان یادش آمد که خواب دیده بود که با سید پرده دار دوتایی تو یک بلم خیلی کوچک نشسته بودند و بلم میان دریا در تلاطم بود و آن ها داشتند با هم دعوا می کردند و پاروها افتاده بود تو آب و آن دو تا میان بلم کُشتی می گرفتند و می خواستند یکدیگر را تو دریا بیندازند و آخر سر او توانسته بود که سید را تو دریا بیندازد.

ستارگان درشت و برجسته از آسمان آویزان بودند. به نظرش رسید که آن ها چنان به او نزدیک بودند که می توانست آن ها را با دست بگیرد. ماه نبود. ته آسمان سورمه ای بود. صدا و بو مزه و رنگ دریا تو سر و بینی و زبان و چشم او پیچیده بود.

به سید فکر می کرد. به رجز خوانی او و ننه غریبم در آوردن او و عرق خوردن او و بی غمی و لقمه پروری او. گویی یک صدا تو گوشش پچ پچ می کرد:

«این کار سودی نداره. باید ریشه رو از بین برد. یک خورشید جهان تاب لازمه که اونقدر از بالا تو سر این مردم بتابه تا خرافات را تو لونه مغزشون بسوزونه. با همین جور حرف ها آبرو و ملیت و غیرت ما رو از بین بردند. بدبخت. خودش می گه من عجمی هستم و می خواد بره یک سال هندسون و چین و ماچین بگرده و آبروی ما رو بیشتر ببره... مرده شور اون شکم کارد خوردتو ببره... اما تو بیا و این کارو واسیه تفریح خودت هم که شده بکن... خیلی تماشاییه.» آهسته خندید و ذوق کرد. ته رخ نیلی آسمان و سبک سری و لوندی ستارگان شادش ساخته بود.

تو رختخوابش نشست و از رو چمدانش که زیر تختخوابش بود دو دانه موز که غروب از فروشگاه کشتی خریده بود برداشت و پوست کند و خورد. بو و مزه موز سرحالش آورد. خمیر نرمی که از آن با آب دهنش درست شده بود تو دهن می گرداند و کم کم آن را فرو می داد. موز را دوست می داشت. زندگی هندوستان پیش چشمانش جان گرفته بود. بوی کشتی و موز و نم شور دریا و قیر و نفت سیاه او را به یاد هندوستان انداخته بود.

صدای کشدار و شکوه آمیز آتش خانه کشتی تو گوشش ونگه می داد. خورخور جانخراش جوان بلوچی که درست بالای سر او رو زمین خوابیده بود آزارش می داد. بلوچ گنده و قهوه ای بود و سبیل های کشیده و سیاه و براق داشت. عمامه سفید چرک مرده اش بالای سرش بود. از انبار کالا صدای خنده و زمزمه باربران چینی به گوشش می خورد. با خودش گفت. «دارن قمار می کنن. بازم این ها که بودایین. بت پرستن... بازم هرچیه مال خودشونه. آب و هوای خودشون درسش کرده. اما اون مردتیکه چینی چرا پولش رو داد به این گردن کلفت؟ بی تفریح نیس. حالا بدنیس پاشم این کارو بکنم. حالا چنون حق این لندهور مفت خور و بذارم کف دستش که خودش بگه آفرین.»

از جایش پاشد. هوا سازگار بود. تری و شوری دریا را روی پوست خود حس می کرد. چراغ های سرخ و کهربایی روی سطحه سوسو می زد . سایه بیگانه و هول انگیز جرثقیل بزرگی که اهرم آن بالای انبار آویزان بود، کج و کوله بروی برآمدگی دهنه انبار و سطحه کشتی، شکسته و پهن شده بود. کف پای برهنه اش را که روی تخته نمناک کشتی گذاشت خوشش آمد. آهسته و با احتیاط راه افتاد و از کنار مسافرین به جایی که سید پرده دار خوابیده بود روان شد. صدای زنجموره خواب آلود آتش خانه کشتی توی تنش فرو می رفت.

سید کنار پلکانی که به طبقه زیرین کشتی می رفت خوابیده بود. یک عبای نازک بوشهری رویش کشیده بود و خورجینش را زیر شانه و سر و گردنش گذارده بود. عمامه آشفته اش کنارش بود. پرده تو جعبه استوانه ای خود، بغل سید دراز کشیده بود. نور قاتی چراغ های سرخ و زرد بر خفتگان افتاده بود.

نزدیک خفته سید ایستاد. پیش خودش فکر می کرد: «لابد اگر من رو در همین حالت اینجا ببنین باید بگم اومدم از صاحب پرده مراد بگیرم و نذر و نیاز کنم. با حربه خودشون باید کوفت تو مغزشون. اما کار به اینجاها نمی کشه.» آهسته پیش خودش خندید.

سپس با احتیاط  رفت و پرده را بغل زد، و آورد گذاشت پایین پای سید. یکتا پیراهن و تنبان بود. موهای ژولیده  و وز کرده اش رو پیشانیش چسبیده بود. جعبه پرده سنگین بود. دلش می لرزید. انگشتان دست و پایش یخ کرده بود. با خودش گفت: «مثه اینکه می خوای دینامیت جایی بذاری؟ کار از این ساده تر هم نمی شه؟ مسخره و تفریحه.» باز آهسته خندید.

راه افتاد. جعبه را برداشته بود. بندچرمی آن را گرفته بود. آمد به سوی تختخواب خودش. باز با خودش گفت: «اگه حالا پرده را تو دستت ببینن چه جواب می دی؟ هیچ، می گم خواب دیدم که یه سید نورانی اومد به خوابم و گفت همین حالا پاشو برو پرده رو وردار بیار بگیر تو بغلت بخواب مراد می گیری. منم همین کار رو کردم.» تو دلش ذوق می کرد. خوش و راضی بود. صدای الله اکبر خواب جویده ای که از یکی از خفتگان برخاست دلش را بهم زد. دلش ریخت تو. پرده ها تو جعبه می لغزیدند. حس کرد که بوی رنگ و روغن ترشیده شومی که بوی کفن و کافور و قبر و عربی می داد از آن ها بلند بود. سرش داغ شد و پنداشت چیز شوم و چرکینی در بغل دارد. از خودش بدش آمد.

از پهلوی تختخواب گذشت و آمد کنار نرده و جعبه را به آرامی گذاشت روی آن. دریا سنگین و سیاه و ژرف و خروشان به آسمان نگاه می کرد. سپس رمیده، برگشت پشت سرش را نگاه کرد. آن گاه صورت خود را برگرداند به سوی دریا و چند بار جعبه را روی نرده پس و پیش سر داد و ناگهان تهش را هل داد و ولش کرد تو دریا، و شادی تو چهره اش دوید. آن وقت زیر زبانی گفت: «بیا سید، این هم چراغ آخر.» و سپس با چشمان دریده تو گودی آب ها خیره نگاه کرد. گویی جای افتادن پرده را می جست. خنده زهرآلودی توی لب و چانه اش قالب گرفته بود.

بی درنگ برگشت و روی تختخوابش طاقباز افتاد. هیچ گاه خود را چنان راحت و شاد ندیده بود. می خواست پا شود و از ذوقش برقصد. چشمک ستارگان افسونش ساخته بود. فکر می کرد: «این نره خر به امید همین پرده ها می رفت. حالا باید دوباره برگرده و فکر دیگه ای بکنه.» یک ستاره از جایش پرید و جست آن سوتر تو آسمان و خط روشنی از پرش خود روی ته رخ نیلی آسمان به جا گذاشت. «تو این کشتی، کار دیگه ای از دستم ساخته نبود. هرکی اینجور کارا از دستش میاد نباید فرو گذار کنه.» دوباره با ذوق خندید و فکر کرد. «اگه برای سید بد شد، برای ماهی های بیچاره تو پرده خوب شد که دس کم چند قلپ آب می خورن... برای اون بزرگوارم بد نشد، لابد حالا داره راه های دریایی تازه ای کشف می کنه و بر معلوماتش افزوده میشه.»

پس از نماز بامداد در میان زوار جنب و جوش افتاده بود و همه دور سید حلقه زده بودند. سید از بس فریاد زده و نعره کشیده بود بی حال در گوشه ای افتاده بود. گونه های تراشیده و چشمان بی نور و بینی تیر کشیده اش مثل وبا زدگان شده بود. مشتی پول خرد که مسافرین به او صدقه داده بودند دور ورش ولو بود. ناگهان با نیرویی که با وضعش جور در نمی آمد از جایش پرید و غرید:

«این گرده ی منو کفار زدن. این لامسبا. خدایا چکار کنم. این قاپیِتان کشتی کدوم گوریه. شما را به خدا یکی از شماها که زبون بلده بیاد همراه من تا من برم پیش این قاپیتان لامسب شکایت کنم. باید تاوون منو بدن. کشتی رو آتیش می زنم. دیدی چه خاکی به سرم شد. اما پرده های من از تو شکم این کشتی بیرون نیس. هرکی برده یه جایی قایمشون کرده. باهاس کشتی رو بگردن. شما را به خدا کی از میون شماها زبون این کفار نحس نجسو بلده؟»

جواد از میان جمعیت پیش سید رفت و گفت:

«من بلدم، اما شکایت فایده نداره. مگه نمی دنونی حفظ اثاثیه با خود مسافرهه؟ گیرم شکایتم کردی. وختی دستت جایی بند نشه چه فایده؟»

سید فریاد زد:

«به! پدرشونو درمیارم. کشتی رو آتیش می زنم. به خداشون می رسونم.»

جواد آرام به او گفت:

«گوش بگیر. اسباب زحمت خودت و این زوار بدبخت رو درس نکن. این کاپیتان کشتی وختی رو کشتیشه اختیاردار همه چیزه. اگه بخوای جنغولک بازی دربیاری به دوتا از این باربرای چینی اشاره می کنه که بندازنت تو سیاه چال کشتی. اونوخت دیگه کارت زاره.»

سید مثل آدمی که استخوان های تنش را بیرون کشیده باشند رو زمین، پای بار و بنه اش چین شد. و تشت مسین خورشید، گرد و بی شعاع به دیوار آسمان خاور چنگ انداخت و هُرم نوازشگر زنگاریش از زیر مه بامداد کشتی را در برگرفت.


comment نظرات ()
نظام خانواده در اسلام از دید گاه قرآن
نویسنده : مسعودبندری - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

نظام خانواده در اسلام از دید گاه قرآن

(و من کلّ شىء خـلقنا زوجـین لعلّکم تذکّـرون )

 

« الذاریات / 49 »

1 آئین ازدواج در نظام هستى

«نظام ترکیب و تزویج در جمادات»

اراده عالمانه و حکیمانه و عادلانه حضرت حق، در نظام متقن هستى و پهن دشت میدان خلقت و آفرینش، از هر چیزى جفت آفرید.

در این بساط جفت بودن و زوج بودن هر چیزى حقیقتى است که استثنا برنداشته، و پیش از آنکه دانش بشر، و تحقیقات علمى به آن دست یابد، قرآن مجید در آیات متعددى از جمله در آیه چهل و نهم سوره مبارکه الذاریات، از این واقعیت، که نسبت به تمام موجودات هستى، اعم از جماد و نبات و حیوان و انسان فراگیر است خبر داده.

این خبر عظیم، و گفتار علمى، و این بیان روشن، آن هم نسبت به تمام موجودات خانه خلقت، و کاشانه و لانه آفرینش، با توجه به اینکه مربوط به قرنها قبل از رنسانس علمى است، و در شهرى چون مکه و مدینه که خط نویس و خواننده اى، و کتاب و مدرسه اى در آن نبوده، از معجزات قرآن مجید، و دلیلى محکم بر اصالت این کتاب، و برهانى بزرگ بر علمى بودن این دفتر، و عاملى بس قوى بر صدق نبوت خاتم انبیا(صلى الله علیه وآله وسلم) است.

قرآن مجید در زمینه هاى دیگر مسائل آفرینش آیاتى دارد، که علوم امروز بشر، در برابر آن شگفت زده و غرق در تعجّب و حیرت است، و براى احدى از افراد انسان در هر مقام و مرتبه اى که باشد، جاى شک و تردید، در حقّانیت خود، و اینکه چراغ هدایت فرا راه حیات آدمیان است، باقى نمى گذارد.

ذلِکَ الْکِتابُ لارَیْبَ فیهِ.[1]

عنایت و رحمت او، در ذات زوج ها و جفت ها از هر نوعى، کشش و جاذبه و رابطه عاشقانه، و میل به یکدیگر برقرار نموده است، تا این جاذبه و کشش، و این میل و رابطه، تحت نظامى خاص و شرایطى معین، چه در نظام تکوین، چه در عرصه گاه تشریع منتهى به ازدواج و جفت گیرى و توالد و تناسل، و تکثیر نوع شود، و از این راه باعث بقاء نظام عالى آفرینش گردد، و هم اینکه تمام موجودات از هر جنس و نوعى که هستند به لذّت زندگى، و خوشى در حیات، و بهره مندى از وجود خود و دیگران برسند.

آیین ازدواج در نظام هستى   ...

رابطه توالد و تناسل در عالم جمادات، به هر صورتى که هست، به صورت میل ترکیب عنصرى با عنصر دیگر، و در نتیجه پدید آمدن عنصر سوم، مانند ترکیب اکسیژن و هیدروژن که دو عنصر سوزان و سوزنده است، و نتیجه ترکیب و ازدواج این دو گاز سوزان و سوزنده، به صورت آب سرد و خنک و مایه حیات و نشاط است، یا به صورت جذب و انجذاب، همراه با نتایج بسیار زیاد آن، یا به صورت دو جریان مثبت و منفى، و پدید آمدن منافع بى شمار، از عجایب و شگفتى هاى هستى، و محصول اراده و رحمت حضرت ربّ العالمین است، و همین رابطه بین دو عنصر یا عناصر، و میل به یکدیگر، و خلاصه خط عشقى که بین جمادات نسبت به یکدیگر حاکم است،باعث تکثیرنسل وتداوم نوع، و برپا بودن نظام عالى خلقتو عرصه گاه زیباى هستى است.

راستى این چه قدرت شگرف و چه اراده عظیمى است، که بین دو عنصر سوزان و سوزنده، آنچنان الفت و رابطه و حالت عشق برقرار مى کند که از ازدواج آن دو عنصر، آب سرد و چشمه سار با صفا، و رود هاى خروشان، و دریاهاى عظیم، و اقیانوس هاى بى کران، و باران لطیف بوجود مى آید؟!!

این چه نیروى شگفت انگیزى است که با ترکیب عناصر با یکدیگر در دل خاک سیاه و تیره، و در قلب سنگ خارا، و در بسترى قیر گونه و تیره تر از شب، الماس بوجود مى آورد؟!

این چه اراده قاهرى است که از ترکیب چند مادّه در تاریکى معادن یمن، عقیق سرخ، و از عمق خاک نیشابور، فیروزه آسمان رنگ، و از آمیجتن خاک با فسیل حیوانات، هزاران جنس مورد نیاز بشر پدید مى آورد؟!

این چه رحمت و لطفى است، که با ترکیب سنگ و خاک و سایر مواد با سنگ و خاک، مولودى با منفعت چون طلا و نقره، و مس و آهن، تحویل خانه هستى مى دهد؟!

و این چه اراده و حکمتى است که از ترکیب و تزویج عناصر با یکدیگر این همه نعمت به بندگانش عنایت مى فرماید؟!!

این چه اراده و حکمتى است که بین خورشید و زمین و مجموعه عناصر این گوى آتشین، و عناصر زمین ،این همه مهر و الفت، و عشق و محبت برقرار ساخته، که از ترکیب عناصر خورشید با عناصر زمین، و ازدواج مواد خورشید با مواد زمین نعمت هائى پدید آورده که به فرموده خودش در قرآن مجید، کسى را قدرت و قوّت شماره کردن آنها نیست.

اوست خداوندى که آسمانها و زمین را آفرید، و از عالم بالا آب فرو ریخت، و به سبب آن میوه ها را روزى شما قرار داد، و کشتى را در تسخیر شما در آورد تا در دریا به دستور او حرکت کند، و نهرها را در پهنه گاه زمین در اختیار شما قرار داد، و خورشید و ماه را که در حرکتند، و در دریاى هستى روانند مسخّر شما نمود، و شب و روز را در اختیارتان گذاشت، و از آنچه از او خواستید به شما عنایت فرمود، و اگر در مقام شماره کردن نعمتهاى خداوند برخیزید، شما را توان احصاء نعمت او نیست...[2]!!

میزان میل و کشش، و جذب و انجذاب، و مثبت و منفى بودن عناصر، و رابطه عاشقانه بین آنها، براى توالد و تناسل، بر اساس نظمى معین و قوانینى خاص، و مقرراتى عادلانه است.

این میل و کشش از افراط و تفریط بدور است، و هرگز این رابطه و محبت به سردى نمى گراید، و قهر و دعوا و به هم خوردگى و اختلاف در این  عرصه گاه زیبا و عاشقانه، و طلاق و جدائى در این ازدواج جانانه معنا و مفهومى ندارد.

اگر در این صحنه از پهنه آفرینش زمینه اختلاف و قهر و طلاق، و جدائى و بى مهرى راه داشت، بدون تردید فساد و افساد سفره لعنتى خود را مى گستراند، و اوضاع را به هم مى پیچید، و بساط را از بیخ و بن ریشه مى زد.

عناصر در جهان جمادات هر کدام داراى حجم و وزن معین، و فاصله به اندازه، و رشد و گردشى متناسب با وضع خود هستند، و ترکیب هر یک با دیگرى بر اساس کفویت است.

عناصر از نظام معین به خود دست برنمى دارند، با یکدیگر به دشمنى و دعوا برنمى خیزند، و در هر کجاى از این نظام احسن قرار دارند حدّ وجودى و قانونى خود را رعایت مى کنند.

لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغى لَها اَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فى فَلَک یَسْبَحُونَ.[3]

نه خورشید را شاید که به ماه فرارسد، و نه شب را که بر روز سبقت گیرد، و همه در مدار معین بخود شناورند.

در وزن و حجم و طول و عرض و عمق، و رنگ و صفات، و فاصله هاى عناصر عالم بالا از یکدیگر، از جمله فاصله خورشید و زمین که نزدیک به صد و پنجاه میلیون کیلومتر است، و هیچ گاه این فاصله را کم و زیاد نمى کنند، که زیاد شدنش باعث منجمد شدن تمام موجودات زمین، و کم شدنش علت سوختن تمام عناصر کره خاکى است، غیر از علم و عدل و حکمت بى نهایت که بر اساس اراده حضرت حق در وجود تمام موجودات در تجلّى است، چیزى مشاهده نمى شود، این است که هر وقت اهل حال و بصیرت، و اهل انصاف و وجدان، و بیداران و بینایان، و پاکان و پاکیزگان با دیده سر، و چشم دل به نظام هستى مى نگرند با کمال خضوع و خشوع و با تمام وجود از صاحب آفرینش و خالق هستى، و نظام دهنده این نظام اعجاب انگیز یاد مى کنند و از عمق جان فریاد برمى آورند.

رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً.[4]

اى مالک و مربّى ما، این خلقت و آفرینش را بر باطل بوجود نیاورده اى.

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود***هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

آرى نظم و قانون، و حدّ و حدود، و حق و حقیقت در ظاهر و باطن تمام عناصر هستى در تجلّى است، و بر تابلوى وجود تمام موجودات اسماء و صفات حق دیده مى شود، و آنچنان خطّ اسماء و صفات روشن است که براى هر عامى بى سوادى هم قابل خواندن و درک کردن است.

بنزد آنکه جانش در تجلاّست***همه عالم صفات حق تعالى است

از همه عجیب تر این که تمام این موجودات با نظام خاصّ خودشان در راهى مستقیم براى رسیدن به محبوب و مقصود خود که همانا حضرت ربّ است; در حرکتند.

وَ اَنَّ اِلى رَبِّکَ الْمُنْتَهى.[5]

نظام همزیستى در گیاهان

برنامه ترکیب یا به عبارت دیگر لقاح و توالد و تناسل در میدان حیات نباتات و گیاهان، بگونه اى است که هر بیننده اى را در دریائى از تعجب و حیرت غرق مى کند.

فرصت اندک، اجازه توضیح و تفسیر تمام جوانب این مسئله مهم را نمى دهد. در چند جمله، دورنمائى از این حقیقت شگفت انگیز که همراه با شرایطى خاص و قوانیـنى اعجـاب آور، و برنامه هایى فوق العاده دقیق و منظم است، به محضر عزیزان عرضه مى شود.

اگر در میان گلها دقت کرده باشید، میله ها و پرچم هاى ظریفى در وسط آن دیده مى شود، که آنها را نافه مى نامند، و تعداد آنها در گلها مختلف است، و در عین حال حساب مخصوصى دارد.

در بالاى این میله ها، برآمدگى کوچک و زردرنگى است که آن را « بساک » مى گویند، در میان بساک، کیسه بسیار کوچکى است که چهار حفره دارد، و در میان آنها دانه هاى گرده قرار گرفته است.

دانه هاى گرده،دانه هاى بسیار ریز میکروسکوپى هستندکه در عمل شباهت تامّى با نطفه حیوانات دارند!!

پس از برقرارى عمل لقاح بین آن و قسمت هاى مادّه، تخم گل درست مى شود.

دانه هاى گرده با آن کوچکى به نوبه خود داراى ساختمان تو در تو و نازک کاریهاى شگفت آورى مى باشند.

در میان آنها مقدار زیادى موادّ پرتوپلاسمى و موادّ چربى، قندى، نشاسته اى، و ازتى مى باشد، و در وسط آنها دو هسته که یکى کوچکتر و دیگرى بزرگتر است وجود دارد، بزرگتر را هسته روینده، و کوچکتر را هسته زاینده مى نامند، که وظیفه مهم این دو را بزودى خواهید دانست.

مادگى: همان قسمتى است که روى محور گل قرار گرفته و در ناحیه فوقانى آن برآمدگى مخصوصى بنام کلاله است، و سطح آن را مادّه لزج و چسبناکى پوشانیده، کار این مادّه چسبنده نگاهدارى و جذب دانه هاى نر و کمک به رویاندن آنهاست.

در پائین مادگى که متصل به قسمت تحتانى گل است، ناحیه برجسته اى وجود دارد که آن را « تخمدان » مى گویند، و در میان آن تخمک هاى کوچکى یافت مى شود، که با دنباله مخصوصى به دیواره تخمدان اتّصال دارند، و به وسیله آن آب و موادّ لازمه را جذب مى کنند، تخمک ها نیز به سهم خود ساختمان قابل ملاحظه اى دارند.

عمل زفاف: پس از آنکه کیسه هاى گرده بساک از هم پاره شد و گرده ها روى کلاله ماده قرار گرفتند فوراً شروع به نمّو مى کنند، در اینجا باید متذکّر شد که براى رسیدن گرده به کلاله ماده، وسائل مختلفى وجود دارد که از مشاهده آن تعجّب عمیقى به مطالعه کنندگان جهان خلقت دست مى دهد.

از جمله اینکه حشرات گوناگونى این وظیفه حیاتى را بدون اینکه توجّه به کار خود داشته باشند انجام مى دهند، یعنى در اثر رنگ و بوى مطبوع، و مادّه قندى مخصوصى که در بن گلها جاى دارد به طرف آنها حرکت کرده، و روى آنها نشسته، و دانه هاى گرده را با پاى پشم آلود خود از این نقطه به آن نقطه حمل مى کنند، این عمل مخصوصاً در گلهائى که میله هاى نر و مادّه آنها از هم جداست و روى دو پایه قرار دارد بسیار شایان اهمیّت است.

همانطور که گفتیم وقتى دانه هاى گرده روى کلاله قرار گرفت، شروع به رشد و نمّو مى کند، هسته بزرگتر که همان هسته روینده است همراه آن نمّو کرده و به طرف تخمدان سرازیر مى شود، و در نزدیکى آن بکلّى از بین رفته و نابود مى گردد، ولى هسته کوچکتر که از زاینده است، از میان این لوله باریک عبور کرده وارد تخمدان مى شود، و با تخمکها ترکیب شده، عمل لقاح و زفاف در آن محیط  مخفى و تاریک صورت مى گیرد، نطفه گل بسته و تخم اصلى آن بوجود مى آید.

هوا و آب و انسان، واسطه ها و دلاّل هاى دیگرى هستند که زمینه لقاح و زفاف نباتات و گیاهان را فراهم مى کنند.

در عرصه گاه حیات نباتات، همانند وضع جمادات قوانین و شرایط ترکیب، توالد و تناسل و زفاف به اراده حضرت حق، بدون پیش آمدن اختلاف و بى مهرى، و نزاع و طلاق، کار خود را دنبال مى کنند، و از این طریق سفره روزى موجودات زنده بخصوص انسان را غرق در انواع ثمرات، حبوبات و میوه جات مى نمایند.!!

نظام ازدواج و توالد و تناسل در

حیوانات

میل حیوان نر به ماده، و ماده به نر، و رابطه عاشقانه اى که بین این دو موجود زنده، براى لذت بردن از زندگى و توالد و تناسل، و بقاء نسل وجود دارد، از شگفتى هاى غیرقابل توصیف است.

اراده و شعور و توجّه حیوانات به این مسئله حیاتى، و نظم و انضباطى که در امر ازدواج و همزیستى بین آنان است، هر دقّت کننده اى را در دریائى از تعجب و شگفتى شناور مى کند.

تعاونى که بین ماده و نر جهت لانه سازى، ساختمان کاشانه، حفظ اسرار، انتخاب جا و مکان و وقت و زمان، و از همه مهمتر عمل لقاح، و توجه به وضع جوجه، و تأمین مواد براى او، و تعلیم امور لازمه به فرزند، و نگهدارى او از حوادث و خطرات، و سایر برنامه هائى که بر عرصه گاه حیات حیوانات حاکم است، و در حقیقت تجلى اراده حضرت حق است، باید از عجایب مسئله هستى شمرده شود.

دنیاى  پر از اسرار تخم گذاران و پستانداران در برنامه آمیزش و لقاح، و توجه به حفظ تخم ها، و یا حفظ جنین و نوزادان، آدمى را در پرده اى از حیرت و بهت مى اندازد.

شرایط و قوانین ازدواج و توالد و تناسل در حیوانات شرایطى مناسب، و قوانینى خدائى و الهى است.

ما مِنْ دآبَّة اِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها اِنَّ رَبّى عَلى صِراط مُسْتَقیم.[6]

زمام اختیار هر جنبنده اى به دست مشیّت اوست، بدون شک هدایت پروردگارم به راه راست است.

هیچ حیوانى به غیر جنس مخالف خود که نرینه اى از نوع خود اوست در عین این که کپسولى از شهوت جنسى است، میل نمى کند.

حیوان نر، شهوت خود را آلوده به ناپاکى و خلاف کارى نمى نماید، و از راه مستقیم الهى منحرف نمى شود.

در زمینه غریزه جنسى براى حیوانات آلودگى و انحراف نیست.

نطفه حیوان نر براى ماده مربوط به خود اوست و در این مسیر توجهى به غیر ندارد.

در آنها چشم چرانى، و تعقیب غیر، و تجاوز به ماده اى که در زوجیت نر دیگر است وجود ندارد.

در این زمینه بین تخم گذاران و پستانداران تفاوتى نیست راستى

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است

دل ندارد که نـدارد به خداونـد اقرار

داستان نظم و انضباط در تمام مسائل زندگى بخصوص توالد و تناسل در پرندگان، خزندگان، چرندگان، حیوانات آبى داستانى شگفت آور، و براى اهل دقت موجب اعجاب فراوان است.

شکل زندگى حیوانات همراه با شرایط و قوانینى که بر آنان حاکم است کلاس درس، و زمینه عبرتى است براى انسانهائى که از فضاى هدایت حق دور افتاده، و از معنویت و نورانیت جدا زندگى مى کنند.

حیوانات در نظم و انضباط همانند جمادات و عناصر و ماه و خورشید، و آسمان و زمین، و همچون نباتات و گیاهانند.!!

انسان و ازدواج

ازدواج و ترکیب و تولید، و توالد و تناسل، در عرصه گاه حیات جماد و نبات و حیوان، بر اساس قوانین تکوین و جهت گیرى صحیح غرائز صورت مى گیرد، ولى انجام این مسئله حیاتى و برنامه عالى طبیعى باید بر مبناى مقررات و نظامات شرعیه، و قوانین الهیه که در قرآن مجید، و گفته هاى ملکوتى انبیاء و امامان آمده، جامه عمل بپوشد.

مایه هاى اولیه این حقیقت به صورت غریزه، میل، دوستى، عشق، و مهربانى در مرد و زن به اراده حکیمانه حضرت حق قرار داده شده:

وَ مِنْ آیاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ اَزْواجاً لِتَسْکُنُوا اِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً اِنَّ فى ذلِکَ لاَیات لِقوْم یَتَفَکَّرُونَ.[7]

و از آیات خداوندى است که براى شما از جنس  خودتان جفتى بیافرید، که در کنار او آرامش یابید، و میان شما عشق و محبّت و مهربانى قرار داد، که در این حقیقت نشانه هائى از خداست براى مردمى که در گردونه اندیشه و فکر نسبت به حقایق بسر مى برند!

وَ هُوَ الَّذى خَلَقَ مِنَ الْمآءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ کانَ رَبُّکَ قَدیراً.[8]

و اوست خداوندى که بشر را از آب آفرید، و میان آنان خویشى و پیوند ازدواج قرار داد، و خداى تو بر هر چیزى قدرت دارد.

انتخاب همسر در فرهنگ پاک اسلام بخودى خود مستحب و کارى بسیار پسندیده، و برنامه اى نیکوست، ولى در صورتى که مجرد ماندن و عزب زندگى کردن، دامن پاک زندگى را به گناه و معصیت، و فحشا و منکرات آلوده نکند، در غیر این صورت ازدواج و تشکیل زندگى ضرورى و مسئله اى واجب، و تکلیفى قطعى است.

اینجاست که باید دستور حضرت حق را نسبت به ازدواج با جان و دل به اجرا گذاشت، و از آینده آن بخصوص در برنامه مادیّت و خرج و مخارج بیمى بخود راه نداد، که ترس از آینده نسبت به گذران امور زندگى برنامه اى شیطانى، و مولود ضعف نفس، و عدم اتکاء و اعتماد به کارگردان بساط هستى است.

اینک دستور و فرمان حق را در رابطه با ازدواج، و ضمانت وجود مقدسش را براى تأمین مخارج زندگى در آیه اى از سوره مبارکه نور، ملاحظه کنید.

وَ اَنْکِحُوا الاَْیامى مِنْکُمْ وَ الصّالِحینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ اِمائِکُمْ اِنْ یَکُونُوا فُقَرآءَ یُغْنِهِمُ الله مِنْ فَضْلِهِ وَ الله واسِعٌ عَلیمٌ.[9]

دختران و جوانان مجرد و غلامها و کنیزهاى شایسته خود را همسر دهید، و زمینه نکاح آنان را فراهم آورید، چنانچه فقیر و تهیدست باشند، خداوند از فضل بى نهایت خود بى نیازشان کند و خداوند واسع و علیم است.

« انکحوا » از نظر قواعد ادبى امر است و این امر و دستور متوجه فرد فرد جامعه، و کلیّه مردان و زنان است.

از آیه شریفه در جهتى وجوب ازدواج براى آنان که نیاز به ازدواج دارند، و جز از این طریق پاکى و سلامت آنان تأمین نمى شود، استفاده مى گردد، و در جهتى دیگر لزوم اقدام خانواده ها بخصوص پدران و مادران، و آنان که توان مالى در این زمینه دارند، براى تشکیل زندگى جهت پسران و دختران استفاده مى شود.

در تحقق برنامه نکاح سخت گیرى نکنید

میل مرد به زن، و میل زن به مرد، بخصوص به هنگام شکوفائى غنچه غرائز، و گُل شهوت، و شدّت و قدرت و قوّت آن بوقت نیاز به ازدواج، امرى طبیعى، انسانى، و حیاتى است، و براى کسى قابل انکار نیست.

آرزوها و آمال و خواسته هاى بحق نسبت به آینده و در ابتداى تشکیل زندگى و پیمان زناشوئى در وجود جوانان اعم از پسر و دختر واقعیاتى است که براى هرکس بخصوص پدران و مادرانى که داراى پسر و دختر آماده براى ازدواج هستند بمانند آفتاب وسط روز امرى روشن و حقیقتى واضح است.

از همه مهمتر بهترین و برترین و محکم ترین و عالیترین روش و برنامه جهت پیشگیرى از گناه، و حفظ جامعه از افتادن در غرقاب فحشا و منکرات، ازدواج پسران و دختران به وقت نیاز و زمان مناسب آن است، و این واقعیتى است که انکارش  جز از مردم احمق و افراد نادان و مرد و زن بى شعور توقّع نمى رود.

بر این اساس در مرحله اول بر پدران و مادران و اقوام و خویشان و هر کس که در مسئله ازدواج پسر و دختر خانواده سهیم است، واجب است که نسبت به مقدمات این خواسته الهى آسان گیرى کنند، و با دست خود به ساده ترین روش، و به آسان ترین شیوه زمینه ازدواج را فراهم آورند، و در مرحله بعد بر دختر و پسرى که قصد ازدواج با یکدیگر را دارند ضرورى است که از توقّعات بیجا نسبت به یکدیگر، و ایجاد شرایط سخت، بپرهیزند، تا امیال و غرائز و شهوات و خواسته ها به آسانى در راه طبیعى خود قرار گیرند، و بناى زندگى سعادتمندانه اى پى ریزى شود، و ساختمان خیر دنیا و آخرت برپاگردد.

بدون شک طبق آیات قرآن و روایات و اخبار، آنان که در امور خود بخصوص در امر زندگى و مخصوصاً در مسئله ازدواج دختران و پسران خود آسان گیرى مى کنند، خداوند مهربان در دنیا و آخرت على الخصوص در امر حساب و کتاب و میزان در صحراى محشر به آنان آسان خواهد گرفت، و آنان که مرد و زنى سخت خو، و سخت گیر، و به قول معروف مو را در همه زمینه ها از ماست مى کشند، و باعث مى شوند، دختران و پسران در سیطره فشار غرائز و شهوات به امراض عصبى و روانى و تندخوئى دچار شوند، و دامن پاک آن چهره هاى معصوم به گناه و معصیت آلوده شود، و آمال و آرزوهایشان بر باد رود، در دنیا و آخرت بخصوص در عرصه محشر دچار سوء حساب و غضب و خشم حق خواهند شد، و به آتش عذاب خدا خواهند سوخت!!

دقت بسیار زیاد در مسئله نکاح و ازدواج انسان را ناخودآگاه دچار سختگیرى مى کند، در نظام طبیعت ازدواج دو زوج بسیار بسیار ساده انجام مى گیرد، اگر در عرصه گاه حیات موجودات امر ازدواج امرى سخت و دشوار بود، بدون تردید این نظام احسن به صورتى که الان هست وجود خارجى نداشت.

پدران و مادران، پسران و دختران در مقدمات این برنامه الهى و انسانى، در تعیین مهر و صداق، در تنظیم شرایط، در برپاکردن جشن نامزدى، و مجلس عقد و عروسى، و در اجراى عادات و رسوم محلى سخت گیرى نکنید، و خارج از طاقت و قدرت دو خانواده، برنامه اى را پیشنهاد ندهید، تا امر ازدواج به آسانى صورت بگیرد، و خداوند مهربان هم در دنیا و آخرت امور شما را سهل و آسان نماید.

بیائید روش اهل تقوا را پیشه خود کنید، و از آن منابع خیر و برکت درس بگیرید، و زندگى را بر اساس اوصاف آن اولیاء حق برپا کنید، که نیکبختى و سعادت، و تأمین خیر دنیا و آخرت، و تخقق دهنده شرافت و کرامت، در سایه هماهنگى با آن عاشقان جمال ازل و ابد است.

امیرالمؤمنین(علیه السلام) اهل تقوا را چنین معرفى مى کند:

أَنْفُسُهُمْ عَفیفَةٌ وَ حاجاتُهُمْ خَفیفَةٌ وَ خَیْراتُهُمْ مَأْمُولَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ.[10]

وجودشان در گردونه خوددارى از هر آلودگى است، نیازهایشان بسیار سبک، و هر خیرى از آنان توقع مى رود، و همگان از شّر آنان ایمنند.

در هر صورت آنان که دست اندرکار ازدواجند، باید از توقعات بیجا، تحمیل امور خارج از طاقت، پیروى هوا و هوس، افتادن در بند عادات و رسوم غلط، چشم هم چشمى نسبت به دیگران، و سخت گیرى در تمام امور نکاح بپرهیزند، و بناى ازدواج را از ابتدا بر پایه تقوا، خیر و صلاح، سهولت و آسان گیرى و محض جلب خوشنودى حضرت حق قراد دهند.

و چون امر ازدواج صورت گرفت بر مرد است که با همسرى که قبلا به عنوان ازدواج او را دیده و پسندیده و با او پیمان زناشوئى بسته به زندگى با او ادامه دهد و ضامن بقاى مودّت و رحمت الهى که بین آن دو برقرار شده باشد، و بر زن است که با شوهر خود که او را قبل از عقد به عنوان نکاح ملاقات شرعى کرده و وى را پذیرفته از در سازش و آسان زندگى کردن برآید، و حقوق او را درتمام زمینه ها رعایت کند.

حفظ شئون در گرو مهریه زیاد، مجالس پرخرج، کثرت مهمان، و پیاده کردن رسم و رسوم بیجا و غیر موافق با منطق، و سختگیرى در شرایط نیست، حفظ شئون به انتخاب هم کفو، رعایت برنامه هاى ساده و سهل، مراعات اخلاق اسلامى از حانب دو خانواده، و رعایت حقوق الهى و انسانى از جانب زن و شوهر نسبت به یکدیگر، و تداوم دادن به مهر و محبت، و عشق و رأفت از جانب مرد و زن براى بقاء زوجیت، و دور ماندن زندگى از جنجال و آشوب و عوامل بیماریهاى عصبى و روانى است.

زندگى زن و شوهرى چون امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا سلام الله علیهما براى هر مرد و زن مسلمان بهترین درس زندگى است.

فاطمه(علیها السلام) باعث آرامش افراد خانواده، بخصوص همسر بزرگوار خود، برقرار کننده زمینه هاى زندگى در خانه، و على(علیه السلام) نمونه اعلاى همسردارى، و پدرى مهربان و مربّى براى فرزندان، و معاونى دلسوز در امور خانه و خانواده بود.

او در برنامه هاى عادى خانه از نظافت، خمیر کردن آرد، کمک به بچه دارى، اِبا و امتناعى نداشت.

او نمى گذاشت به همسرش در انجام امور خانه سخت بگذرد، و تمام امور زندگى انجامش با فاطمه(علیها السلام) باشد.

بر زن و شوهر واجب است حقوق یکدیگر را رعایت کنند، و در تمام شئون زندگى یار و مددکار هم باشند، و تصور نکنند ظلم و ستم فقط به اعمال امثال فرعون و نمرود و طاغیان تاریخ گفته مى شود، بلکه هر عملى که بناحق باعث رنجش خاطر دیگرى شود ظلم است، و خداوند ظلم و ظالم را دوست ندارد، و از هر گونه تجاوزى گرچه اندک از هر کسى که باشد بیزار است.

در گفتارهاى بعد و سخنان آینده به تدریج به تمام مسائل مربوط به نظام خانواده در اسلام به خواست خدا اشاره خواهد شد، در این قسمت از سخن به پاره اى از روایات مهم به نقل از کتابهاى بااعتبار حدیث، در رابطه با ارزش و اهمیت ازدواج، منافع نکاح، و موقعیت تشکیل زندگى و موقف آن در فرهنگ پاک الهى قناعت مى کنم، و شما را به دقّت در این احادیث دعوت مى نمایم، باشد که از این رهگذر به استحکام مسائل الهى واقف شوید، و براى شما معلوم شود که برنامه هاى زیبا و حکیمانه آئین اسلام را هیچ فرهنگى ندارد.

ارزش و اهمیت ازدواج از نظر روایات

عَنِ النَّبِیِّ(صلى الله علیه وآله وسلم) قالَ: یُفْتَحُ أَبْوابُ السَّماءِ فى أَرْبَعَةِ مَواضِعَ: عِنْدَ نُزُولِ الْمَطَرِ وَ عِنْدَ نَظَرِ الْوَلَدِ فى وَجْهِ الْوالِدِ وَ عِنْدَ فَتْحِ بابِ الْکَعْبَةِ وَ عِنْدَ النِّکاحِ[11]

از پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) است که فرمود: در چهار موقع عنایت و رحمت حق متوجه انسان مى شود:

به وقت باریدن باران، به هنگام نظر کردن فرزند به صورت پدر، از باب مهر و محبت، در آن زمان که در خانه کعبه باز مى شود، و آن وقت که عقد و پیمان ازدواج بسته شده، و دو نفر با یکدیگر جهت زندگى جدید، وارد عرصه نکاح مى شوند.

قالَ النَّبِیُّ(صلى الله علیه وآله وسلم): تَزَوَّجُوا وَ زَوِّجُوا الاَْیِّمَ فَمِنْ حَظِّ امْرِء مُسْلِم إِنْفاقُ قیمَةِ أَیِّمِهِ وَ ما مِنْ شَىْء أَحَبَّ إِلَى اللّهِ مِنْ بَیْت یُعْمَرُ فِى الاِْسلامِ بِالنِّکاحِ.[12]

رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: ازدواج کنید، و پسران و دختران مجرّد را همسر دهید، نشانه نیک بختى مسلمان این است که مخارج شوهر کردن زنى را به عهده بگیرد. چیزى نزد حضرت حق محبوبتر از خانه اى که در اسلام به سبب نکاح آباد شود نیست.

قالَ النَّبِیُّ(صلى الله علیه وآله وسلم): زَوِّجُوا أَیاماکُمْ فَإِنَّ اللّهَ یُحْسِنُ لَهُمْ فى أَخْلاقِهِمْ وَ یُوسِعُ لَهُمْ فى أَرْزاقِهِمْ وَ یَزیدُهُمْ فى مُرُوّاتِهِمْ.[13]

نبى اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: مردان مجرد و عزب خود را زن دهید، تا حضرت حق اخلاقشان را نیکو، و روزیشان را فراخ و گشاده، و جوانمردیشان رازیاد کند.

قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم): النِّکاحُ سُنَّتى فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتى فَلَیسَ مِنّى.[14]

رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: ازدواج روش من است، هر کس از راه و روش من روى بگرداند از من نیست.

قالَ النَّبِیُّ(صلى الله علیه وآله وسلم): مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدْ أَحْرَزَ نِصْفَ دینِهِ، فَلْیَتَّقِ اللّهَ فِی النِّصْفِ الْباقی.[15]

رسول حق(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: هر کس ازدواج کند، نیمى از دینش را بازیافته نسبت به نیم دیگر تقواى الهى را رعایت کند.

عَنْ أبى عَبْدِاللّهِ(علیه السلام) قالَ: جاءَ رَجُلٌ إِلى أَبى فَقالَ لَهُ: هَلْ لَکَ مِنْ زَوْجَة قالَ: لا فَقالَ أَبی: ما أُحِبَّ أَنَّ لِىَ الدُّنْیا وَ ما فیها وَ أَنّى بِتُّ لَیْلَةً وَلَیْسَتْ لِىَ زَوْجَةٌ.[16]

حضرت صادق(علیه السلام) مى فرماید: مردى نزد پدرم حضرت باقر آمد، فرمود همسر دارى؟ عرضه داشت ندارم، پدرم به او گفت دوست ندارم دنیا و آنچه در آن است از من باشد و یک شب را بدون همسر به سر برم، آنگاه پدرم گفتارش را ادامه داد و فرمود:

الرَّکْعَتانِ یُصَلّیهِما رَجُلٌ مُتَزَوِّجٌ أَفْضَلُ مِنْ رَجُل أَعْزْبَ یَقُومُ لَیْلَهُ وَ یَصُومُ نَهارَهُ.

دو رکعت نمازى که مرد همسردار مى خواند، بهتر است از قیام شب مرد عزب به عبادت و روزه گرفتنش در روز!!

آنگاه پدرم هفت دینار به آن مرد داد و فرمود با این پول وسائل ازدواجت را فراهم کن، که رسول حق(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود:

إِتَّخِذُوا الاَْهْلَ فَإِنَّهُ أرْزَقُ لَکُمْ.

همسر انتخاب کنید که باعث وسعت رزق است.

قالَ رَسُولُ اللِّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم):یامَعْشَرَ الشَّبابِ مَنِ اسْتَطاعَ مِنْکُمُ الْباهَ فَلْیَتَزَوَّجْ فَإِنَّهُ أَغَضُّ لِلْبَصَرِ وَ أَحْصَنُ لِلْفَرْجِ.[17]

رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: جوانها هر کدام از شما را قدرت است ازدواج کند، تا دیدگانتان کمتر زنان را دنبال کند، و دامنتان پاک بماند.

وَقالَ(صلى الله علیه وآله وسلم) ما مِنْ بِناء فِی الاِْسْلامِ أَحَبِّ إِلى اللِّهِ مِنَ التَزْویجِ.[18]

و آن حضرت فرمود: هیچ بنائى در اسلام نزد خداوند محبوبتر از ازدواج نیست.

 

وَ قالَ(صلى الله علیه وآله وسلم) مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدْ أُعْطِیَ نِصفَ السَّعادَةِ.[19]

و نیز رسول خدا فرمود: هر کس ازدواج کند نیمى از سعادت را به دست آورده.

 

قالَ النِّبِىُ(صلى الله علیه وآله وسلم): ما مِنْ شابٍّ تَزَوَّجَ فی حَداثَةِ سِنِّهِ إِلاّ عَجَّ الشَّیْطانُ یا وَیْلَهُ یا وَیْلَهُ عَصَمَ مِنّی ثُلُثَىْ دینِهِ فَلْیَتَّقِ اللّهَ الْعَبْدُ فِی الثُّلُثِ الْباقی.[20]

رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: هر کس که در اوائل جوانى ازدواج کند، شیطان فریاد زند: فریاد از او، فریاد از او، دو سوّم دینش را از دستبرد من نگاه داشت، پس باید عبد خدا در نگهدارى یک سوم دیگرش، جانب تقوا را رعایت کند.

راستى در ازدواج چه ارزشهاى والائى قرار دارد و چه منافع بزرگى نصیب مرد و زن مى نماید و اسلام براى ازدواج چه عظمت و اهمیتى قائل شده.!!

اى کاش خانواده ها راه را براى تسهیل این امر مهم الهى و انسانى باز مى کردند و دست از سخت گیرى و زمینه سازى براى تحقق شرایط طاقت فرسا برمى داشتند و در حّد شئون خود به انجام این مراسم اقدام مى کردند و در این مسئله طریق قناعت به آنچه که حاضر بود و از دست مى آمد مى پیمودند، تا دختران و پسران به امیال طبیعى خود برسند، و آرزوهایشان برآورده شود، و غرائز و شهوات آنان که
نعمت هاى حق است تبدیل به کفران نعمت نگردد، و دامن پاک آنان به گناه و معصیت آلوده نشود.

حبس ماندن آمال و آرزوها، انحراف در غرائز و شهوات، گسترده شدن فساد و آلودگى، چشم چرانى و هوس گناه، خودارضائى و زنا، تجاوز به ناموس غیر، سستى در تحصیل و تنبلى در عبادت، ظهور بیماریهاى عصبى و روانى، و بلاهاى دیگر ریشه در کجا دارد؟

در درجه اوّل سئوالات بالا را باید از پدران و مادران سختگیر، و اسیران در چنگال رسوم و عادات غلط، و گرفتاران چشم همچشمى، و در درجه بعد از خود پسران و دختران، آن پسران و دخترانى که از عرصه گاه تقوا دورند، و در مرحله سوّم باید از آنانى که قدرت فراهم آوردن بساط ازدواج را براى جوانان دارند، ولى از انفاق مال در راه خدا بخل مىورزند پاسخ خواست، که هر پاسخ منطقى و عقلى و قابل قبول در این دنیا دارند، حتماً همان پاسخ را در دادگاه عدل الهى در روز قیامت، خواهند داشت.!!

 

(و لبـاس التـقـوى ذلـک خیـر )

« اعراف / 26 »

2 تقواى الهى در خانواده و جامعه

 

حقیقت تقوا

مصدر لغوى، و ریشه این کلمه معنوى، که زیباترین و اصیل ترین مفهوم را دارد « وقى » است.

« وقى » به معناى خودنگهدارى، و پرواپیشگى، و حفظ تمام موجودیت خویش در برابر محرّمات و نواهى الهیه است.

« وقى » در حقیقت، روحیه و قدرت و قوّت و توانى است که از طریق تمرین ترک گناه، و ریاضت و ضبط نفس در برابر معصیت و لذائذ حرام بدست مى آید.

قدم برداشتن براى تحصیل تقوا، و کسب روحیه خوددارى از گناه بهترین قدم، و در میان اعمال از پسندیده ترین اعمال است.

تحصیل تقوا عبادت است، عبادتى که به امر حضرت ربّ صورت مى گیرد، و از جمله برنامه هائى است که بدون تردید خشنودى حضرت حق را به دنبال خواهد داشت.

فلسفه انجام عبادات بدنى و مالى و اخلاقى، تحقق تقوا در عرصه گاه حیات انسانى است.

عبادت و حرکت و عملى که بوجودآورنده تقوا نباشد، عبادت نیست.

تقوا اساس کرامت، ریشه شرافت، و خمیرمایه سعادت، و کلید خیر دنیا و آخرت است.

یک جامعه مرکب از هزاران خانواده، و یک خانواده مرکب از یک زن و شوهر و تعدادى فرزند است.

در حقیقت مصالح بناى خانواده و جامعه افرادند، اگر فردفرد انسانها داراى روح تقواباشند، خانواده اى سالم، و جامعه اى برین خواهیم داشت، خانواده اى که در محیط آن امنیت درونى و برونى حکمفرماست، و زمینه رشد و تکامل افراد آن به خاطر تقوا به بهترین صورت فراهم است، و در نتیجه جامعه اى خواهیم داشت که کلیّه افراد آن نسبت به یکدیگر منبع خیر، و همگان از شّر و ضرر یکدیگر در امان خواهند بود.

اهل تقوا محبوب حقّ، و مورد عنایت انبیاء، ائمه و موجوداتى با منفعت و کرامتند.

اهل تقوا داراى سیرتى زیبا، و صورتى الهى و ملکوتى، و همراه با حسنات اخلاقى، و جداى از سیئات و زشتى ها و پلیدیها هستند.

آبروى فرد و خانواده و جامعه به تقواى الهى است، و هیچ فرد و خانواده و جامعه اى نزد خداوند باارزش تر از اهل تقوا نیست.

زیانهائى که زن و شوهر، و پدران و مادران و فرزندان و افراد جامعه از یکدیگر مى بینند، نتیجه بى تقوائى آنهاست.

وحشتى که در خانه ها و در جامعه مردم از همدیگر دارند، میوه تلخ نبودن تقواست.

خسارت هاى فراوانى که در شئون زندگى مردم دیده مى شود، به خاطر نبود تقواست.

براستى براى داشتن یک خانه سالم بر زنان و شوهران واجب الهى است، که آراسته به تقوا باشند، و لازم و ضرورى است که تقوا این خواسته بامنفعت الهى را به فرزندان خود سرایت دهند، و از ابتداى کار زمینه تحقق تقوا را در فرزندان خود فراهم آورند.

چه نیکوست به منافع فراوان تقوا در آیات قرآن، و روایات توجه کنید، آنگاه به ارزیابى برخیزید و دورنماى این واقعیت را بنگرید، که اگر تمام دختران و پسران آراسته به تقوا باشند، و اینان با این مایه و سرمایه ملکوتى به ازدواج اقدام کنند چه

خانه اى و چه جامعه اى بوجود مى آید؟!

تقوا و مراتب با ارزش آن

بیداران و بینایان، و آنان که به تعبیر قرآن اهل بصیرت هستند، و سفرهاى روحى و معنوى را طى کرده اند، براى تقوا سه مرتبه ذکر مى کنند.

تقواى خاصّ الخاص، تقواى خاص، تقواى عام

حضرت صادق(علیه السلام) در روایت بسیار مهمى این سه مرتبه را بدینگونه توضیح مى دهند:

مرتبه اول تقواى باالله فى الله است و آن عبارت از ترک حلال است چه رسد به ترک شبهه و این تقواى خاصّ الخاص است.

مرتبه دوم تقواى من الله است و آن عبارت از خوددارى از تمام شبهات است چه رسد به حرام و این تقواى خاص است.

مرتبه سوم تقواى برخاسته از خوف، به خاطر عذاب جهنم و عقاب الیم خداوند است و آن عبارت از ترک تمام گناهان و محرمات است و این تقواى عام است.[21]

البته منظور از ترک حلال در گفتار امام صادق(علیه السلام) به این معناست، که صاحبان این گونه تقوا بسیارى از امورى که حلال است، به دنبالش نمى روند، زیرا به آنها احساس نیاز نمى کنند، و در حلالى هم که به آن نیازمندند کمال قناعت را رعایت مى کنند.

قدرت بر قناعت براى همگان میسّر است، و اگر کسى ادعا کند براى من قوّت بر قناعت نیست، از او پذیرفته نمى شود.

قناعت به حلال، و محدود گرفتن امور مادى زندگى، و پرهیز از داشتن خانه هاى آنچنانى، و مرکب هاى گران قیمت، و لباس هاى فوق العاده، و انداختن سفره هاى رنگین، کارى است اخلاقى، و برنامه اى است پسندیده، و زمینه اى است براى تحقق تقواى الهى در تمام شئون زندگى.

حاجى سبزوارى و قناعت

به سال 1362 سفرى جهت تبلیغ به شهر سبزوار داشتم، در آنجا از خاندان حکیم بزرگ و عارف عالیقدر حاج ملا هادى سبزوارى جویا شدم، گفتند نبیره اى از وى در این شهر است، که از علم و دانش، و حکمت و فلسفه و تفسیر قرآن مجید بهره مند است، و در مسجدى که امامت آن را به عهده دارد دوبار تمام قرآن کریم را براى مردم تفسیر نموده.

به دیدارش شتافتم، وضع اخلاق و برخورد و زندگى وى، دورنمائى از حیات پاک حاجى را نشان مى داد، از احوالات جدّ بزرگوارش جویا شدم، مسائل اعجاب انگیزى را از حالات و برنامه هاى او برایم توضیح داد، از جمله فرمود، با آنکه حاجى مورد توجه تمام بزرگان کشور و رجال سیاسى و علمى بود، و از مناطق مختلف، حتى از دورترین مکانها، جهت استفاده علمى به محضرش مى شتافتند، ولى از نظر خانه و زندگى و خوراک و لباس در قلّه قناعت بود!!

گاهى لباسى که تهیه مى کرد تا نزدیک ده سال همراه با رعایت بهداشت و پاکیزگى از آن استفاده مى کرد، و از وصله زدن به پارگى آن لباس عار نداشت، که این برنامه روش انبیاء و اولیاء الهى بود!!

تجمل گرائى و اسراف

تجمل گرائى و اسراف، از نظر حق، کارى شیطانى، و امرى ناپسند، و برنامه اى مطابق با هواى نفس، و شهوات حیوانى است.

چه مانعى دارد، که انسان در تمام زمینه هاى زندگى حدود الهى و بخصوص قناعت را رعایت کند، که قناعت سبب راحت، و مایه آزادگى، و دواى اضطراب و دلهره و ناامنى باطن است.

نیاز بدن به خانه اى درخور شأن، و وسیله و مرکبى معمولى، و لباس و خوراکى به اندازه برطرف مى شود.

در بناى زندگى باید از چشم همچشمى پرهیز داشت، و به خرج معمولى خو گرفت، و از برج و مخارج اضافى، و تحصیل آنچه به عنوان تجمل و مُد مطرح است دورى جست.

غرب را در قیافه و شکل زندگى اسوه و الگو و سرمشق قرار ندهیم، آنان دچار خطاها و اشتباهات زیادى هستند، صنعت و تکنیک عامل این معنا در ذهن ما نشود، که هر چه گفتند و نوشتند، و مى گویند و مى نویسند صحیح است، و آنچه را از قیافه و شکل زندگى دارند مطابق با واقع است.

آنچه در آئین اسلام مهم است، بهداشت روان و تن، و شهر و دیار و محلّه و منطقه است، آنچه در این فرهنگ مورد توجه است از امور مادى و معنوى و اخلاق و ایمان فردى و اجتماعى، همان است که به مصلحت دنیا و آخرت انسان است.

اسراف و تجمل گرائى، و افتادن در خرج هاى سنگین، و آرایش شکل و قیافه ظاهر زندگى بدور از قناعت و اقتصاد، حتى در مسئله مسجدسازى که محل عبادت مسلمانان است مورد مذمّت این فرهنگ پاک و مدرسه انسان ساز است.

مساجد و خانه ها باید از نظر باطن در حدّ اعلاى معنویت و از نظر ظاهر، ساده و بى پیرایه باشد، که دلها به هوا و هوس دچار نشوند، و روى ارواح از حضرت حق فاصله نگیرد.

لباس ساده تهیه کنید ولى آداب پوشیدن را رعایت نمائید، خوراک در حدّ نیاز فراهم آورید، ولى آداب خوردن را مراعات کنید، مرکب سوارى در حدود شأن خود تحصیل کنید ولى ادب رانندگى را از نظر دور ندارید، خانه براى زندگى بدست آورید، ولى خانه اى که روح شما را به اسارت نبرد، که این همه محصول تقوا و پرهیزکارى و توجه به حضرت حق است.

این زندگى یهودیان و مسیحیان است که از نظر خانه و اثاث آن، و مرکب سوارى، و لباس و پوشاک، و خوراک و تجمّلات در گردونه اسراف است.

کلیساها و کنیسه هاى مسیحیت و یهودیت آراسته به زر و زیور، و آلات و ادوات و مجسّمه ها و عتیقه جات، و تابلوها و مبل هائى است که ملیونها دلار قیمت آن است.

زندگى خاخام ها و کشیشان و حتى پاپ رهبر مسیحیان در حّدى از اسراف و تبذیر است که موجب حیرت و شگفتى است، اگر کلاه مخصوص و لباس پاپ را بفروشند، ملیونها نفر را از گرسنگى نجات مى دهند.

اندوختن ثروت، رباخوارى، دزدى هاى کلان آن هم در روز روشن و هزاران برنامه رسواى دیگر کار دشمنان خداست، دوستان حق باید با خواسته هاى حّق بسازند، و از افتادن در اسراف و تبذیر خود را حفظ کنند.

مولّد و حافظ تمام این واقعیات تقوا است، خانه آراسته به تقوا، و زن و شوهر تقوادار، داراى گنج الهى و سرمایه عرشى هستند، و زندگى آنان آمیخته به خوشى و طراوت و صفا و صمیمیت، و راحت و امنیت، و درستى و سلامت، و انصاف و کرامت و شرافت و حقیقت است.

خانه و معبد، باید به صورتى باشد، که انسان در آن احساس آرامش و امنیت کند، و براى او سکوى پرواز به سوى معشوق باشد.

خلاصه بناى زندگى را با رعایت تقوا و قناعت، و توجه به خدا و قیامت، به صورتى مى توان بنا کرد، که وسیله اى براى آبادى آخرت، و جلب خوشنودى حق باشد.

امروز  هم به شرط تقوا و قناعت، مى توان با درآمد اندک زندگى کرد، البته اگر در طول برنامه مشکلى خودنمائى کند و مؤمن نتواند با درآمد مختصر خود به جنگ آن مشکل برود، بر مؤمنین و اهل خدا لازم است بدون فوت وقت به یارى برادر مؤمن خود اقدام کنند، و او را از رنج و زحمت و سختى و دردمندى برهانند.

یکدیگر را به تقوا دعوت کنید

با توجّه به اینکه تمام مردان و زنان طاقت و تحمل تقوا را در دو مرتبه اعلایش، یعنى تقواى خاصّ الخاص، و تقواى خاص ندارند، باید از دعوت عموم مرد و زن به این دو مرحله از تقوا خوددارى کرد، زیرا این دو مرتبه از تقوا در شأن انبیاء و امامان و اولیاء خاص خداست.

ولى آراسته شدن تمام زنان و مردان به تقواى عام، یعنى ترک محرمات اخلاقى و شهوانى و مالى امکان دارد.

بنابراین بر عموم مردم است که یکدیگر را با زبانى نرم، و اخلاقى خوش به تقوا دعوت کنند، و همدیگر را به ترک انواع محرمات تشویق نمایند، تا تقوا پرده ملکوتى و بساط عرشى خود را در پهن دشت حیات بگستراند، و همگان بخصوص خانواده و جامعه از منافع آن بهره مند شوند.

آراسته شدن به تقوا بر عموم مردم در همه شئون، بخصوص بر زن و شوهر، و سرایت دادن آن به فرزندان واجب الهى است.

اهل حق و حقیقت مى گویند: کودک امانت الهى است، و قلب و روح و نفس و باطن وى جوهر و تابلو و مایه پاکى است که از هر نقش و صورتى خالى است.

این تابلوى بى نقش و نگار قابلیت پذیرش هر نقش و صورتى را دارد، اگر وى را در خانه به انواع گفتار و عمل و اخلاق خیر عادت دهند،و راه تعلیم حقایق را به روى او بگشایند، کودک به سعادت دنیا و آخرت مى رسد، و پدر و مادر که باعث رسیدن او به چنین واقعیتى شده اند در ثواب او شریکند، و در این معنا معلمان کودک و آنان که عامل ادب او هستند سهیمند.

اما اگر پدر و مادر بر اثر آلودگى و بى تقوائى، نقوش شیطانى را بر صفحه قلب و جان و نفس کودک نقّاشى کنند، و طفل در کنار آنان به پلیدى و رذائل اخلاقى گرفتار شود، و همچون حیوانات، تنها و تنها اهل شکم و شهوت بارآید، و به میدان شقاوت و هلاکت بنشیند، وزر و وبال او بدون تردید بر عهده آن پدر و مادر، یا آن معلم و مربى اوست.

قُوآ اَنْفُسَکُمْ وَ اَهْلیکُمْ ناراً.[22]

چنانکه پدر و مادر از درافتادن کودک به آتش تنور یا منقل، یا شعله گاز مواظبت مى کنند، و از نزدیک شدن وى به خطر جلوگیرى مى نمایند، به طریق اولى باید از گرفتارشدن کودک خود به آتش قهر حق در قیامت، که محصول بى تقوائى و بد عملى، و سوء خلق، و نبودن ایمان و عمل صالح است جلوگیرى کنند، و راه عملى حفظ کودک از عذاب فردا، در مرحله اول تقوا داشتن پدر و مادر، و در مرحله بعد، سرایت دادن تقوا به کودک است.

پدر و مادر در جهت رشد طفل خود باید مبلغّى وزین و معلّمى کریم، و دو فرد دلسوز، و دو دعوت کننده به خیر باشند.

آنان باید وجود خود را به تقوا و ایمان و عمل صالح آراسته کنند، سپس به تأدیب و تهذیب کودک، و تعلیم محاسن اخلاق به او، و حفظ وى از رفیق بد، و معلّم زشت خو بکوشند.

 


comment نظرات ()
علم تفسیر
نویسنده : مسعودبندری - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

علم تفسیر 

آیت اللّه محمد هادى معرفت


تفسیر یکى از علوم اسلامى است که پیدایش آن در عهد رسالت صورت گرفت , در آن عهد مسائل پـراکـنـده و گوناگون پیرامون مطالب وارده در قرآن , برپیغمبر اکرم (ص ) عرضه مى شد, و آن حضرت به حکم وظیفه , هر یک را به فراخور حال شرح و بسط مى فرمود.
در سـوره نـحـل (16 : 44) مـى خـوانـیـم : وانـزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم ولعلهم یتفکرون .
(قرآن را بر تو فرستادیم , تا آن را براى مردم تبیین نمایى , آنگاه خود به تفکربنشینند.) در این آیه وظیفه اساسى مطرح شده :
1 - بر خداوند مهربان لازم است پیام روح بخش خود را براى مردمان بفرستد.
2 - پـیـغمبر اکرم (ص ) وظیفه دارد, در ضمن عرضه پیام آسمانى , آن را براى مردم توضیح داده , تبیین نماید و شرح و تفسیر کند.
3 - بـر مـردم اسـت که در این پیام الهى و رهنمودهاى پیغمبر گرامى اندیشه کنندو راه سعادت خود را در آن بیابند.
لـذا هـرگاه مسلمانان , با مشکلى در فهم معانى قرآن , یا درک مطالب عمیق آن ,روبرو مى شدند, فورا به سراغ پیغمبر اکرم (ص ) رفته , علاج درد خود را در آنجامى یافتند.
در ایـن زمـیـنـه پرسشها و پاسخهاى فراوانى در دست است , که هسته اولیه علم تفسیر را تشکیل مـى دهد, و زیربناى تفاسیر صحابه و تابعین گردیده , سپس درعهد تدوین , که تفسیر مانند دیگر عـلوم اسلامى , به صورت مدون درآمد,مجموعه اقوال و آراى سلف , بزرگترین و سرشارترین مایه تدوین تفسیرگردید.
از ایـن رو عـلـم تفسیر را از نظر تاریخى در چهار دوره عمده رده بندى کرده اند وویژگیهاى هر دوره از نظر شیوه و روش ارزیابى شده است :
1 - عهد رسالت , تفسیر این دوره به صورت پراکنده صورت گرفته و پرسشها وپاسخها بسیار کوتاه است .
2 - عهد صحابه , تفسیر در این دوره پراکنده , ولى تا حدودى گسترده و همه جانبه است .
3 - عـهد تابعین , تفسیر در این دوره به صورت منظم و شکل یافته و گسترده ترو همه جانبه تر از عهد صحابه , با اضافه اجتهاد در ابعاد مختلف تفسیر صورت گرفته است .
4 - عـهـد تدوین , دانش تفسیر در این دوره گسترده تر از دوره تابعین است , وبسته به تواناییهاى علمى و ادبى مفسران از ویژگیها و روشهاى گوناگونى برخوردار است .

نیاز به تفسیر

قرآن کتاب هدایت است و براى همگان فرود آمده , در انحصار دسته یا گروه خاصى نیست .
هذا بیان للناس وهدى وموعظه للمتقین (آل عمران : 138).
هذا بصائر للناس وهدى ورحمه لقوم یوقنون (جائیه : 20).
ونزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شى وهدى ورحمه وبشرى للمسلمین (نحل :89).
در عین حال , در قرآن مواضع ابهام بسیار و مورد اجمال بى شمار است , زیرا درقرآن , اصول معارف و کلیات شریعت مطرح گردیده , تفاصیل و جزئیات رابایستى از دلایل شرع و عقل به دست آورد.
بـسـیارى از مطالب عالیه قرآن , در قالب تمثیل و تشبیه و استعاره نمودار گشته ,ذوقى لطیف و درکى ظریف نیاز دارد تا به عمق مطالب رهنمون گردد.
در قرآن , به وقایع تاریخى و سرگذشت امتها اشارت رفته , و احیانا به حوادث آن دوران نظر دارد, تا به آن وقایع و حوادث وقف کامل نباشد, فهم درست آیات مربوط به آنها امکانپذیر نیست .
قرآن از لحاظ وزنه ادبى و فنون لغوى , در سطحى بسیار بالا قرار دارد, کسانى که با ادبیات عرب و ویـژگیهاى لغت آشنایى ندارند, به خود گمان نبرند که به معانى لطیف و دقائق ظریف قرآن پى مى برند.
ایـنـها برخى از عوامل ابهام و اجمال در قرآن است که علم تفسیر را فنى اختصاصى جلوه مى دهد, گـرچـه راه رسـیدن به این دانش , براى همگان بازاست , بدون توشه و رهنما, پیمودن این طریق دشوار است .

موارد تفسیر و فرق آن با موارد تاویل

تـفـسیر - آنگونه که در تعریف آن گذشت - رفع ابهام و حل اشکال حاصل درلفظ و عبارت است .
هرگاه در نحوه بیان , اجمال و ابهامى پیش آید, یا پیچیدگى در عبارت رخ دهد, تفسیر, آن ابهام یـا اجمال را مى زداید, و آن پیچیدگى واشکال را رفع مى کند .
از این رو گفته اند: التفسیر, رفع القناع عن اللفظالمشکل .
ولـى تـاویـل , صرفا در مورد متشابهات است , گرچه ابهامى در لفظ و عبارت , ازنظر ظاهر وجود نـداشـته باشد .
مثلا: او یاتى ربک (انعام : 158) و وجوه یومئذناضره الى ربها ناظره (قیامه 75 : 23) .
بر حسب ظاهر, جسمانیت خدا رامى رسانند, لذا گروهى در فهم این آیات دچار اشتباه شده قـائل بـه جـسـمـیـت خـداونـد شـده اند, ولى کسانى که عارف به اصول تشبیه و استعاره و مجاز باشنددچار این اشتباه نمى گردند.
پـس مـوضوع تفسیر ابهام لفظ است و موضوع تاویل , تشابه معنى .
اما هریک ازابهام و تشابه عوامل بخصوصى دارند که به شرح آن مى پردازیم :

عوامل ابهام

عوامل ابهام در قرآن که ضرورت تفسیر را ایجاب مى کند از این قرار است :
1 - در قـرآن , از اصول معارف و فروع احکام بسیار سخن رفته , ولى تماما به طور کلى و گذرا رقم یـافـتـه و نـیـاز بـه تفصیل و تبیین بیشترى دارد که در گفتار وکردار پیغمبر اکرم (ص ) و دیگر بزرگان دین و آگاهان شریعت یافت مى شود.
مـثلا در شناخت خدا و صفات ذاتى او با جملاتى کوتاه , ولى فشرده و رسا,مسائلى مطرح شده که به باز شدن و شرح و تبیین نیاز دارد, مانند: لیس کمثله شى وهو السمیع البصیر (شورى , 42 : 11) لا تدرکه الابصار وهو یدرک الابصار وهو اللطیف الخبیر (انعام , 6 : 103) وهو القاهر فوق عباده وهو الحکیم الخبیر (انعام , 6 : 18) قل هواللّه احد اللّه الصمد لم یلد ولم یلد ولم یکن له کفوا احد لو کان فیها آلهه الا اللّه لفسدنا فسبحان اللّه عما یصفون لا یسال عما یفعل وهم یسالون (انبیا, 21 : 22) اللّه نور السموات والارض .. .
(سوره نور, 24 : 35) و در شناخت انسان و فلسفه وجودى او و پهناى قدرت طبیعى (مادى ) و معنوى او, به طور گذرا فرموده است : انى جاعل فى الارض خلیفه .. .
(بقره , 2 : 30) وعلم آدم الاسما کلها.. .
(بقره , 2 : 31) وسخر لکم ما فى السماوات وما فى الارض جمیعا منه (حاثیه , 45 : 13) ولـقد کر منا بنى آدم وحملناهم فى البر والبحر ورزقناهم من الطیبات وفضلناهم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا (اسرا, 17 : 70) واذ اخـذ ربـک مـن بـنـى آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم على انفسهم الست بربکم قالوا بلى شهدنا ان تقولوا یوم القیامه انا کنا عن هذا غافلین (اعراف , 7 :172) یا ایها الانسان انک کادح الى ربک کدحا فملاقیه (انشقاق , 84 : 6) فـاقـم وجـهک للدین حنیفا فطره اللّه التى فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق اللّه ذلک الدین القیم ولکن اکثر الناس لا یعلمون (روم , 30 : 30).
و در مقدار نقش انسان در فرآورده هاى خویش به طور خلاصه فرموده است : افرایتم ماتمنون , اانتم تخلقونه ام نحن الخالقون افرایتم ما تحرثون , اانتم تزرعونه ام نحن الزارعون (واقعه , 56 : 58-64) وما رمیت اذ رمیت ولکن اللّه رمى (انفعال , 8 : 17) وما تشاوون الا ان یشااللّه (انسان , 76 : 30) واللّه خلقکم وما تعلمون (صافات , 37 : 96) اللّه خالق کل شى (زمر, 39 : 62) وما کان لنفس تومن الا باذن اللّه (یونس , 10 : 100) وما هم بضارین به من احد الا باذن اللّه (بقره , 2 : 102) در باب احکام فرعیه , عبادات , معاملات و سیاسات صرفا به بیان اصول تشریع بسنده شده , شرایط و تفاصیل آن به سنت موکول گردیده است , مانند: واقیموا الصلاه وآتوا الزکاه وارکعوا مع الراکعین (بقره , 2 : 43) اقـم الصلاه لدلوک الشمس الى غسق اللیل وقرآن والفجر ان قرآن الفجر کان مشهودا (اسرا, 17 : 78) واقـم الـصـلاه طـرفى النهار وزلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلک ذکرى للذاکرین (هود, 11 : 114) حافظوا على الصلوات والصلاه الوسطى وقوموا للّه قانتین (بقره , 2 : 238) ان الصلاه کانت على المومنین کتابا موقوتا (نسا, 4 : 103) در قرآن , بیش از این وارد احکام و شرائط و تفاصیل نماز نگریده , که تمامى این تفصیلات را بایستى از سنت به دست آورد مانند این روایت : صلوا کمارایتمونى اصلى ((1)) .
همچنین در باب زکات جز چند مورد که کلیات آن را مى رساند وارد جزئیات نشده : خذ من اموالهم صدقه تطهرهم و تزکیهم بها وصل علیهم ان صلوتک سکن لهم (برائه , 9 : 103) انـمـا الـصـدقات للفقرا والمساکین والعاملین علیها والمولفه قلوبهم وفى الرقاب والغارمین وفى سبیل اللّه وابن السبیل فریضه من اللّه واللّه علیم حکیم (برائه ,9 : 60) در قرآن کریم درباره حج مى خوانیم : وللّه على الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا ومن کفر فان اللّه غنى عن العالمین (آل عمران , 3 : 97) واتموا الحج والعمره للّه (بقره , 2 : 196) فمن تمتع بالعمره الى الحج فما استیسر من الهدى فمن لم یجد فصیام ثلاثه ایام فى الحج وسبعه اذا رجعتم تلک عشره کامله (بقره , 2 : 196) ذلک لمن لم یکن اهله حاضرى المسجد الحرام (بقره , 2 : 196) الـحـج اشـهر معلومات , فمن فرض فیهن الحج فلا رفث ولا فسوق ولا جدال فى الحج (بقره , 2 : 197) فاذا افضتم من عرفات فاذکروا اللّه عند المشعر الحرام (بقره , 2 : 198) ثم افیضوا من حیث افاض الناس (بقره , 2 : 199) واذکـروا اللّه فـى ایـام مـعدودات , فمن تعجل فى یومین فلا اثم علیه , ومن تاخرفلا اثم علیه لمن التقى (بقره , 2 : 203) ان الصفا والمروه من شعائر اللّه فمن حج البیت او اعتمر فلا جناح علیه ان یطوف بهما ومن تطوع خیرا فان اللّه شاکر علیم (بقره , 2 : 158) کـه تـفـاصیل این مراسم را باید به مقتضاى روایاتى چون : خذوا عنى مناسککم در سنت جستجو کنیم .
2 - دومـیـن عـامل که موجب ابهام گردیده , اشارتهایى است که به طور سربسته در قرآن آمده و بـرخى عادات و رسوم جاهلیت را مورد نکوهش قرار داده .
و نیزبه پاره اى از کردار و رفتار امتهاى پیشین که در برخورد با انبیا و شرایع آسمانى داشته اند, اشارت رفته تا آن عادات و رسوم و شیوه ها به خوبى روشن نگردد,جهت نکوهش به دست نمى آید.
لـذا براى شناخت کامل مفاهیم قرآنى , آشنایى با فرهنگ و تاریخ گذشتگان ,آنهایى که در قرآن از آنها یاد شده , لازم و ضرورى است و یک نیاز تفسیر به شمار مى رود.
مثلا در سوره توبه مى خوانیم : انـمـا النسى زیاده فى الکفر یضل به الذین کفروا یحلونه عاما ویحرمونه عاما لیواطئوا عده ما حرم اللّه فیحلوا ما حرم اللّه زین لهم سو اعمالهم واللّه لا یهدى القوم الکافرین (9 : 37) در جاهلیت عرب , در مورد نسى , دو عادت نکوهیده وجود داشت :
1 - سـال شمسى ده روز و اندى با سال قمرى تفاوت دارد, و طبق فصول چهارگانه تنظیم شده , ولى عرب که مى خواست مراسم حج ابراهیمى پیوسته درفصل بهار انجام گیرد, و ناگزیر بود این اعـمـال را در ماه ذى الحج انجام دهد, به ناچار بدعتى اندیشید, و براى وفق دادن ماه هاى عربى با فـصول چهارگانه , هرسه سال یک بار ماه ذى حج را به جلو مى راند .
سه سال به جاى ماه محرم , و سـه سال به جاى ماه صفر, و همین گونه رفتار مى کرد تا کسرى سال قمرى رابدین وسیله جبران کـنـد, و آن را بـا سال شمسى هماهنگ نماید .
و این کار رانسى گویند, از ریشه نسا به معناى اخر و به عقب افتادن .
و ایـن کـار ادامه داشت تا مکه مکرمه - در سال 8 هجرى - فتح شد .
در آن موقع , ماه ذى حج دوره سـال خود را طى کرده , و به جاى خود بازگردیده بود, لذاپیغمبر اکرم (ص ) اعلام فرمود: از این پس ماههاى حرام در جاى خود استوارندو جابه جا نمى شوند .
الا وان الزمان قد استعاد کهیاته یوم خـلـق اللّه الـسـمـوات والارض الـسـنـه اثـنـا عـشـر شـهـرا فـمـنـها اربعه حرم ثلاثه متوالیات , ذوالقعده وذوالحجه والمحرم ورجب الذى بین جمادى و شعبان .
2 - دیـگـر آنـکـه عـرب را عـادت بـر جنگ و جدال و قتل و غارت بود, گاه اتفاق مى افتاد که در گـرماگرم جنگ و نزدیک شدن گروه برتر به پیروزى , با آغاز شدن ماه حرام روبرو مى شدند, لذا براى آنکه جنگ را ادامه دهند و پیروزى قریب الوصول را به چنگ آورند و به گروه مغلوب مهلت جمع آورى قوا ندهند, گروه برتر اعلام مى کرد ماه حرام که آغاز شده , از جاى خود گردانیده شده و جـاى خـودرا بـه مـاه شـعبان داده , و اکنون ماه شعبان است , پس از یک ماه دیگر ماه رجب آغاز مى شود, لذا ماه حرام به تاخیر افتاد. ((2)) .
ایـن عـمل نکوهیده , علاوه بر خودخواهى و حاکمیت منطق زور, دست درازى درشریعت جهانى ابراهیمى بودکه عرب آن را پذیرفته بود و نقض حاکمیت قانون طبق دلخواه شمرده مى شد.
لذا خداوند مى فرماید: انما النسى زیاده فى الکفر (نسى فزونى در کفر و سرکشى است ).
و از این قبیل آیات بسیار است که تا شان نزول آنها روشن نگردد, محتواى آنهابه طور کامل روشن نمى گردد: مـانـنـد آیـه : ولـیـس الـبریان تاتوا البیوت من ظهورها ولکن البر من اتقى واتوالبیوت من ابوابها واتقواللّه لعلکم تفلحون (بقره , 2 : 198) و آیه : وما کان صلاتهم عند البیت الا مکا و تصدیه .. .
(انفال , 8 : 35 ) و نـیـز در مـورد آیـاتـى که درباره امم سالفه نازل گردیده , گاهى بر فرهنگ و شیوه زندگى و برخورد آنان با شرایع الهى , ضرورى است : مانند آیه : وعادا وثمودا واصحاب الرس وقرونا بین ذلک کثیرا (فرقان , 25 :38) و آیه : مثل داب قوم نوح وعاد وثمود والذین من بعدهم (غافر, 40 : 31) و آیه و اصحاب الایکه وقوم تبع کل کذب الرسل حق وعید (ق , 50 : 14) و آیه : لقد کان لسبا فى مسکنهم آیه جنتان عن یمین وشمال (سبا, 34 :15) و آیـه وان لـوطـا لمن المرسلین اذ نجیناه واهله اجمعین الا عجوزا فى الغابرین ثم دمرنا الاخرین وانکم لا تمرون علیهم مصبحین وباللیل افلا تعقلون (صافات , 138 : 133) و آیه : واذکر اخا عاد اذ انذر قومه بالاحقاف (احقاف , 46 : 21) و آیـه فـانتقمنا منهم فاغرقناهم فى الیم بانهم کذبوا بیاتنا وکانوا عنها غافلین واورثنا القوم الذین کانوا یستضعفون مشارق الارض ومغاربها التى بارکنافیها...
و جاوزنا ببنى اسرائیل البحر.. .
(اعراف , 7 : 138-136) و آیـاتى از این قبیل که براى فهم آنها علاوه بر اطلاعات تاریخى , اطلاعات جغرافى قدیم نیز لازم است .
3 - سـومـین عامل ابهام , کثرت استعاره و تشبیه و کنایه است , که فهمیدن دقت و ظرافت آنها به ذوقى سرشار و اطلاعات ادبى گسترده نیاز دارد.
قـرآن , انبوهى از مطالب عالى و مسائل ظریف , براى بشریت به ارمغان آورده ,که تا آن زمان به فکر انسانها نرسیده بود و از اندیشه ها فراتر است .
از این رو,الفاظ و عباراتى که قالب آن معانى و گویاى آن مـفـاهـیـم باشد, در اختیار نداشتندو در اندیشه وضع آن نبودند .
زیرا انسان طبق نیاز خود به وضع الفاظ مى پردازد,و براى معانى متداول و متعارف خود قالبهایى مى سازد.
لذا, قرآن , براى افاده معانى راقیه خود, به ناچار, به آوردن یک رشته استعاره وکنایه و مجاز, دست یـازیـد .
و اینگونه استعاره ها و کنایه هاى نوپیدا, از دیدگاه عرب آن روز بى سابقه و غریب مى نمود, گرچه مردم عرب با اسلوب و شیوه به کار رفته آشنایى داشتند.
این بود که در بسیارى از جمله ها و تعابیر وارد در قرآن , گونه اى از ابهام و اجمال پدید گشت , که با تامل در قرائن و دلائل مربوط به آن , واضح و لائح مى شود.
در سوره انفال مى خوانیم : یـا ایـهـا الـذین آمنوا استجیبوا اللّه وللرسول اذا دعاکم لما یحییکم واعلموا ان اللّه یحول بین المر وقـلـبـه وانـه الـیـه تحشرون واتقوا فتنه لا تصیبن الذین ظلموامنکم خاصه واعملوا ان اللّه شدید العقاب (8 : 25-24) در ایـن آیـه چـندین استعاره و تشبیه به کار رفته که عمده ترین آنها مساله حیلوله است : چگونه خداوند میان انسان و قلب او حائل مى گردد.
مـفسرین در این زمینه گفته ها دارند, و بیش از پنج وجه در توجیه آن بیان داشته اند .
نزدیکترین آنها در نظر, آن است که انسان خود را فراموش کند و درمسیر انسانیت هرگز قدمى برندارد .
و این سخت ترین عقوبتهاست که بر اثرسرپیچى از فرمانهاى الهى دچار آن مى گردد .
نسوا اللّه فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون .
(حشر, 59 : 19) در دو جـاى قرآن , از فروکش شدن زمین سخن رفته , و آن را به عنوان تهدیدى قابل لمس مطرح کرده : در سوره رعد آمده : اولم یروا انا ناتى الارض ننقصها من اطرافها واللّه یحکم لا معقب لحکمه وهوسریع الحساب (13 : 41) و در سروه انبیا مى خوانیم : افلا یرون انا ناتى الارض ننقصها من اطرافها افهم الغالبون (21 : 44).
در آیـه نخست اولم یروا.. .
(آیا ندیده اند...) معلوم مى شود که این مساله پیوسته چیزى بوده که در مـعـرض دیـد آنـان قرار داشته .
و در آیه دیگر افلا یرون .. .
(آیانمى بینند...) برمى آید که این مورد اکنون در معرض دیدشان قرار دارد.
لذا این سوال پیش مى آید: مقصود از نقص الارض در این دو آیه چیست .
در تـفـاسیر وارده از ائمه سلف , مخصوصا امام جعفر بن محمد صادق (علیه السلام ) آن را کنایه از فروکش شدن آبادى دانسته , و سبب آن را کمبود علما ودانشمندان شمرده اند ((3)) .
اگر ملتهاى سـرکـش و غـرقـه در فـسـاد, دچـار عقوبتى بس هولناک مى گردند, از این روست که در چنین جـامعه هایى دانشمند پرورده نمى شود, و رفته رفته با رخت بر بستن علم و دانش از میان جامعه , تباهى وخرابى جاى عمران و آبادى را خواهد گرفت .
پس مقصود از ارض در اینجا, کره خاکى نیست , صرفا آبادى و عمران مقصوداست .
چنانکه درباره عقوبت محاربین آمده : او ینفوا من الارض (مائده : 33)که کنایه از رانده شدن از آبادیها و بیرون شدن از جوامع بشرى است .
4 - عـامـل چـهـارم ابـهامات آن است که بسیارى از امور با عناوین کلى در قرآن مطرح شده اند و مـصـادیق آنها جاى بحث و گفتگوست , با مراجعه به لغت نیزمشکل حل نمى گردد, و ظاهر لفظ چیزى به دست نمى دهد و جز با بررسى وتحقیق گسترده و عمیق این ابهامات قابل رفع نیست .
مثلا کلمه برهان در سوره یوسف : ولقد همت به وهم بها لو لا ان راى برهان ربه (12 : 24).
ایـن بـرهان کدام است که جلو پیغمبرى همچون یوسف صدیق را گرفت و او رااز هم (قصد و نیت معصیت ) بازداشت .
در سوره نبا: یوم یقوم الروح والملائکه .. .
(78 : 38) این روح کیست که در ردیف ملائکه قرار گرفته .
در سـوره نمل : واذا وقع القول علیهم اخرجنا لهم دابه من الارض تکلمهم ان الناس کانوا بیاتنا لا یوقنون (27 : 82).
این دابه چیست که در آن هنگام چنین سخنى مى گوید.
در سـوره زلزال : اذا زلزلت الارض زلزالها واخرجت الارض اثقالها وقال الانسان مالها یومئذ تحدث اخبارها بان ربک اوحى لها یومئذ یصدر الناس اشتاتا لیروا اعمالهم ....
این انسان کیست که در آن روز با زمین سخن مى راند.
5 - پنجمین عامل ابهامات یاد شده وجود کلمات غریب در قرآن است .
در قـرآن کـلـماتى یافت مى شود مانند صلد و املاق و منساه که متداول لسان همگان نبوده , مخصوص برخى قبائل بوده و دیگران از آن آگاهى نداشته اند .
قرآن با احاطه اى که بر مجموع لغات قـبائل داشت , هر کلمه اى را به فراخور حال و به موقع مورد استعمال قرار داده است .
این امر احیانا بـراى عـامـه ایـجـاد ابهام کرده است .
از این رو نیاز به پرسش مى افتاد, و تا مفهوم آن کلمه روشن نمى شد, تفسیر آیه یا معنى جمله معلوم نمى گردید.
کـتـابهایى در این زمینه نگاشته شده , و اینگونه کلمات را با نام غریب القرآن جمع آورى نموده و معانى آن را روشن کرده اند ((4)) .
و ایـنـگـونـه غرابت مخل به فصاحت کلام نیست , زیرا کلمه در جاى خود, و نزدفصحاى قبائلى بـزرگ مـتعارف بوده , گرچه نزد دیگران که آشنایى با اوضاع لغوى آنگونه قبائل نداشتند نامانوس مى نمود.
غرابت مخل غرابتى است که در مجموعه لغات قبائل نامانوس باشد تا آنجاکه فصحاى قوم , مطلقا از استعمال کردن چنان کلماتى پرهیز کنند .
شرح این موضوع در علم بیان آمده است .
خـلاصـه ایـنـکه قرآن با احاطه کامل , این کلمات را از حالت اختصاصى قبائلى درآورد, یک گونه تـوحـید لغوى در لسان عرب ایجاد کرد, که خود خدمتى بزرگ به لغت بود, و آن را از پراکندگى رهانید.
اینک گوشه اى از کلمات قبائلى که در قرآن آمده است : قرآن از لغات نزدیک به سى قبیله از قبائل بزرگ عربى بهره گرفته , مانندقبائل : همدان و هذیل و هوازن و کنده و کنانه و لخم و غسان و قریش و تمیم وثقیف و خزاعه و تقلب و قیس و نبط.
و نیز از لغات هفت منطقه از لاد معروف عرب , یعنى حجاز, حضرموت , سبا,عمان , مدین , یمامه و یـمـن و هـمچنین از دیگر لغات مجاور عرب مانند زبان مردم فارس , روم , قبط, بربر, زبان عبرى , سریانى , حباش و انماط استفاده کرده است .
تمامى این مورد را, دانشمندان مشخص نموده , شرح و بسط داده اند.
از جـمـله در کتاب پرارزش ما فى القرآن من لغات القبائل تالیف ابوالقاسم محمدبن عبداللّه ((5)) که اخیرا مکررا چاپ شده این مورد را مى یابیم .
پاره اى از این لغات و محل اخذ آنها از این قرار است : صلد (بقره , 2 : 264) به معناى نقى : پاک و پاکیزه .
از قبیله هذیل .
خلاق (آل عمران , 3 : 77) به معناى نصیب : بهره از قبیله کنانه .
اصر (آل عمران , 3 : 81) به معناى عهد .
از نبط.
سفاح (نسا, 4 : 24) به معناى زنا .
از قریش .
املاق (انعام 6 : 151) به معناى جوع : گرسنگى .
از قبیله لخم .
مکا (انفال , 8 : 35) به معناى صفیر: صوت زدن .
از قریش .
نکص (انفال , 8 : 48) به معناى رجع : بازگشت .
از قبیله سلیم .
علیه (براه , 9 : 28) به معناى فقر و فاقه : سنگینى زندگى , از هذیل .
یعزب (یونس , 10 : 61) به معناى یغیب : پنهان مى شود .
از کنانه .
منساه (سبا, 34 : 14) به معناى عصا: چوب دستى .
از حضرموت و انمار وخثعم .
جدث (یس , 36 : 51) به معناى قبر .
از هذیل .
واصب (صافات , 37 : 9) به معناى دائم .
از قریش .
مقالید (زمر, 39 : 63) به معناى مفاتیح : کلیدها .
از حمیر.
آسن (محمد, 47 : 15) به معناى منتن : گندیده .
از قبیله تمیم .
ودق (روم , 30 : 48) به معناى مطر: باران .
از قبیله جرهم ((6)) .
6 - شـشمین عامل ابهامات یاد شده اشارتهایى است گذرا به برخى از اسرارطبیعت , که در عرض کـلام آمده و ذاتا مقصود نبوده است , گرچه براى اثبات مطلب مورد عنایت قرار گرفته اند, لذا به طـور سـربسته و کنایه وار از آن سخن رفته .
باز شدن این اشارات و رسیدن به عمق مطلب , نیاز به آگاهیهاى علمى فراوان دارد.
در سوره انعام مى خوانیم : فمن یرد اللّه ان یهدیه یشرح صدره للاسلام ومن یرد ان یضله یجعل صدره ضیقا حرجا کانما یصعد فى السما کذلک یجعل اللّه الرجس على الذین لایومنون .
(6 : 125) عـبارت کانما یصعد فى السما یک تشبیه است , یعنى کسى که مورد غضب الهى قرار مى گیرد و خـداوند عنایت خویش را از وى دریغ مى دارد و او را در وادى ضلالت رها مى سازد, چنان زندگى بـر او سخت و دشوار مى گردد و خود را تنگنا وفشار مى بیند که راه تنفس بر او تنگ مى گردد و بیچاره مى شود .
و او مانند کسى است که با سختى و دشوارى راه آسمان را صعود مى کند.
اکـنـون این چگونه تشبیهى است .
مگر کسى که راه آسمان را طى مى کند دچارسختى و دشوارى مى گردد.
مـفـسـرین پیشین , چون از فشار هوا بر بدن انسان آگاهى نداشتند, و مقابله آن رابا فشار خون از داخـل بـدن نمى دانستند, راههاى مختلفى براى تفسیر آیه وتوجیه این تشبیه ارائه داده اند.. .
ولى امروزه , بر اثر اکتشافات علمى , و پى بردن به بسیارى از اسرار طبیعت و جهان هستى , این معما به خوبى حل شده است .
این قبیل آیات بسیار است که درک کامل آنها, بر دانستنیهاى فراوان استوارمى باشد, زیرا این کلام از کـسـى صـادر شده که از تمامى اسرار طبیعت آگاه است و این اشارتها, تراوشهایى از آن دریاى متلاطم بى انتهاست : قل انزله الذى یعلم السر فى السماوات والارض .
(فرقان , 25 : 6) 7 - هـفـتـمـین عامل ابهامات یاد شده طرح مسائلى از ماوراالطبیعه , از مبدا ومعاد, بدو آفرینش جهان و خلقت انسان , جن و ملک و شیطان , ولدان و حور,جنان و قصور, مراحل پس از مرگ , برزخ و آخرت , صحنه هاى قیامت و اعراف و صراط, دوزخ و بهشت و رضوان و مانند آن است .
آیـا مـفـهـوم اینگونه مسائل که وصفى از جهان غیب را به دست مى دهند همان است که از ظواهر اینگونه تعابیر به دست مى آید, و آیا آنها را باید حقایقى ملموس طبق عالم شهود پنداشت , یا آنکه در پس این الفاظ و عبارات کوتاه ,حقایقى والا و رقایقى دقیق نهفته است .
واقـعـیت این است که الفاظ و عبارات معمولى و رایج ادوات و قالبهاى مادى هستند و طبق نیاز, بـراى مـعـانى و مفاهیم متناسب با خودشان ساخته شده اند ونمى توانند حاکى از مفاهیم والاتر و مـعـانى گسترده ترى باشند, و فراخور آن حقایق و رقایق ساخته نشده اند, ضیق تعبیر است که از این الفاظ و عبارات دست ساخت بشر, استفاده شده .
چون که با کودک سر و کارت فتاد پس زبان کودکى باید گشاد مثلا, آنجا که گفته : جاعل الملائکه رسلا اولى اجنحه مثنى وثلاث ورباع یزیدفى الخلق ما یشا...
(فاطر, 35 : 1).
آیا فرشتگان موجوداتى هستند داراى بالهایى مانند بال پرندگان , یا مانندکبوتران پر مى زنند....
یـا آنکه از باب تشبیه غیر محسوس به محسوس نیروهاى فعال جهان موردنظر است که هر یک به فراخور حال خود, داراى قدرتهاى متفاوتى هستند, زیراهرگونه فعالیت در جهان هستى بر اندازه و قدرت بالهاى نیرو استوار است .
تحقیق پیرامون اینگونه مسائل از دشوارترین وظائف مفسر است .

عوامل تشابه

آنچه گذشت , برخى از عوامل ابهام بود که ضرورت تفسیر را ایجاب مى کرد.اکنون به عوامل تشابه که ضرورت تاویل - به معناى توجیح نمودن - را ایجاب مى کند اشاره مى کنیم : گفتنى است که تشابه در قرآن دوگونه است : تشابه اصلى و تشابه عرضى .
تـشـابه اصلى , آن را گویند که اساسا, الفاظ و عبارات وارده در آیه , به جهت کوتاهى لفظ و بلندى مـعـنـى , در افاده معنى رسا نباشد, زیرا همانگونه که اشاره شد قالبهاى تنگ الفاظ را براى معانى پـیـش پا افتاده مادى ساخته اند که گنجایش معانى بلند و والاى مافوق ماده را ندارد .
و این خود پـوشـشـى مـى گـرددکـه جـلوى درخشش چهره معانى عالیه را گرفته و گاه به همین جهت ایجادشبهه مى کند.
مانند آیه : وما رمیت اذ رمیت ولکن اللّه رمى (انفال , 8 : 17) که در افاده مساله لاجبر ولا تفویض بل امر بین الامرین , براى همگان رسا نیست و برخى به واسطه آن دچار شبهه جبر گردیده اند.
و همچنین آیه : واللّه خلقکم وما تعملون (صافات , 37 : 96) و آیه : اللّه خالق کل شى وهو على کل شى وکیل (زمر, 39 : 62) و نیز آیات هدایت و ضلال , که در افاده معناى عنایت و خذلان براى همه کس رسا نیست .
و امـا تـشـابـه عـرضى , در آیاتى رخ داده که اساسا تشابهى در آنها رخ نداده است وکاملا در افاده معنى , طبق متعارف رسا هستند, ولى پس از پیدایش مباحث کلامى و ناپختگى آن در قرون اولى , خود به خود زیر پوشش تشابه قرارگرفته اند.
در ایـن روزگار ارباب بحث و جدل , هر یک براى اثبات مدعاى خویش به سراغ آیاتى مى رفتند که به نوعى امکان دستاویزى به آن وجود داشت .
مانند آیه : وجوه یومئذ ناضره الى ربها ناظره (قیامه , 75 : 22) (چهره ها در آن روز شکفته است , زیرا به پروردگار خویش نظر داشته ) ایـن آیـه از دیـدگـاه مـردم عرب , و شیوه استعمالات آنها, هیچ گاه شبهه آفرین نبوده , زیرا نظر داشـتـن بـه سـاحـت قدس الهى و انتظار داشتن لطف و عنایت اومطلبى است که براى بندگان شایسته خدا رواست .
و اینگونه تعبیرات , که همین معنى را افاده مى کند, در استعمال عرب متداول بوده و جز این معنى چیزدیگرى را از آن نمى فهمیده اند.
زمـخـشـرى مـى گوید: در پسین روز گرمى در کوچه هاى مکه دخترکى نابینا رادیدم که دست تکدى دراز کرده , براى جلب ترحم مردم , این عبارت را ورد زبان خویش قرار داده بود: عیینتى نویظره الى اللّه والیکم ... ((7)) .
(چشمان کوچک من , به سوى خدا و شما مردم دوخته است ).
آیا جز انتظار کمک و دستگیرى , چیز دیگرى مقصود وى بود.
پس چرا همین تعبیر که در قرآن طبق معمول آمده , مایه شبهه گردد..
و در آیه : یکشف عن ساق و یدعون الى السجود فلا یستطیعون (قلم , 68 :42) کشف از ساق , به معناى دامن بالا زدن و کنایه از جدى بودن در کار و شدت وصعوبت آن است .
از روز نـخـسـت , عـبداللّه بن عباس و شاگردان وى در شرح این تعبیر گفته اند:کنایه عن شده الامر وجده .
آنـگـاه شعرهایى از عرب جاهلى در این زمینه آورده اند, که تماما, کشف ساق را کنایه از شدت و حدت عمل در حال انجام یافتن گرفته اند.
ابن عباس در این زمینه مى گوید: هرگاه مشکلى از قرآن پیش آید, به اشعار عرب رجوع کنید, زیرا اندوخته عرب در آنجاست .
آنگاه مى گوید: آیا نشنیده اید سخن این شاعر را: وقامت الحرب لنا على ساق ((8)) .
ابوالفتوح رازى مى گوید: و ایـن عـبـارت بـاشد از شدت و صعوبت کار.. .
و این بر سبیل استعاره و تشبیه باشد .
کسى که او را کـارى سـخت پیش آید دامن از ساق برگیرد (دامن بالا زند) تادر آن کار سعى تواند کردن .
شاعر عرب مى گوید: کشفت لکم عن ساقها وبدا من الشر الصراخ در وصف جنگى سخت گوید: جنگ دامن بالا کشید .
شر به فریاد درآمد ((9)) .
پـس آیه کریمه , چیزى را گفته که شعراى عرب آن را - قبلا - سروده اند و هرگزنباید مایه شبهه گردد .
جز آنکه برخى کوته فکران ساده اندیش , این آیه و آیه قبلى را دلیل بر جسمانیت حق تعالى گـرفته , براى او, پا و دست و صورت پنداشته اند .
در این زمینه , بخارى روایت آورده که در آن روز خـداونـد سـاق پـاى خود را نمودار مى کند, و مومنان بر رو افتاده سجده مى کنند, ولى دیگران از آن عاجزند... ((10)) .

نسبت میان تفسیر و تاویل

از آنـچـه گـذشـت بـه دست آوردیم که مورد تفسیر از مورد تاویل جداست , زیراعوامل هر یک از عـوامل دیگرى است .
مورد تفسیر ابهام لفظ است , و موردتاویل تشابه معنى .
علاوه بر این تاویل در موردى است که به واسطه شبهه بایدتوجیه گردد .
ولى تفسیر در موردى است که به جهت عوامل یاد شده ابهامى رخ ‌دهد و ما بخواهیم آن ابهام را بزداییم .
از این رو باید گفت : نسبت میان تفسیر و تاویل - از نظر مورد - عموم وخصوص مطلق است , زیرا هـر کـجـا تـشابه وجود داشته باشد, ابهام نیز هست ,چون عمده ترین عامل تشابه , بلنداى معنى و قـصـور الـفـاظ است , از اداى آن معانى عالى , لذا تاویل و توجیه نمودن چنین آیاتى , خود یک نوع تفسیر به شمار مى رود, منتهى تفسیر تاویل گونه .
مـثـلا در تـفسیر و تاویل آیه : یوم یکشف عن ساق ویدعون الى السجود فلایستطیعون یک مفسر تـوانا - علاوه بر استشهاد به اشعار عرب - از آیات مرتبط با آن نیز استفاده مى کند و از باب القرآن یفسر بعضه بعضا از این آیات کمک مى گیرد: ونـفـخ فـى الصور ذلک یوم الوعید وجات کل نفس معها سائق وشهید لقد کنت فى غفله من هذا فکشفنا عنک غطاک فبصرک الیوم حدید (ق , 50 : 20-22) در آن روز سخت و دشوار, پرده از حقایق برداشته مى شود.
والتفت الساق بالساق الى ربک یومئذ المساق (قیامه , 75 : 29-30) طبرسى مى گوید: پیچیدن ساق پاها, کنایه از شدت آلام و ناراحتى در آن روزاست ((11)) .
ابوالفتوح رازى از قتاده روایت مى کند: سختى بر سختى پیچیده شود ((12)) .

منابع تفسیر

عـمـده منابع اصیل تفسیر, که بدون مراجعه به آنها رسیدن به بیشتر مفاهیم قرآنى دشوار خواهد بود, عبارتند از: قـرآن , کـه عمده ترین و اصیلترین مرجع تفسیرى به شمار مى رود, زیرا مجموعه آیات و سور قرآن یـک سـخن است , و از یک سرچشمه نشات گرفته , یک بافت را تشکیل مى دهد .
و هر گوشه اى از آن مى تواند در شرح گوشه دیگر آن که به اجمال درباره سخن رفته , رهنمون باشد, و آن را شرح و تبیین نماید .
از این روفرموده اند: القرآن یفسر بعضه بعضا.
البته فهم قرآن از قرآن , ورزیدگى خاصى لازم دارد, که شرط اول آن احاطه کامل به معانى قرآن است .
تفسیر علامه طباطبایى - المیزان - در این زمینه نمونه است .
#آثـار بـاقـى مـانده از ائمه سلف , امروزه , اندوخته فراوانى از اقوال و آراى بزرگان سلف در اختیار داریـم کـه بـا دیـد بـاز و لمس حوادث معاصر با نزول قرآن , بسیارى از ابهامات آن را مى زدایند و حقائقى آشکار از قرآن را, بر جهانیان عرضه داشته اند.
مـقـصود از ائمه سلف , نخست شخص شخیص پیغمبر اکرم - صلى اللّه علیه وآله وسلم - است که شـخـصا در تبین و تفسیر بسیارى از مشکلات قرآن کوشیده است و نیز خاندان پاک او, که وارثان علم او هستند و ودایع نبوت دراختیار آنهاست و راه او را باکمال امانت و صداقت , ادامه داده اند.
سپس علماى صحابه و بزرگان تابعین که مشعل داران هدایت امت , درزمینه هاى مختلف بوده اند.
ارزشیابى اینگونه آثار, به تخصص و کارشناسى دقیقى نیاز دارد.
تـفـسـیـر تـبـیـان شـیـخ طـوسى , مجمع البیان طبرسى , تفسیر ابى الفتوح رازى ,تفسیر صافى , کنزالدقائق مشهدى , جامع البیان طبرى , الدرالمنثور سیوطى ,تفسیر کبیر فخر رازى , تفسیر ابن کـثیر, قرطبى .. .
حاوى ارجمندترین گنجینه هادر این زمینه اند .
علاوه بر این کتب حدیثى مانند: کـافى , وافى , بحارالانوار,مسند احمد, بخارى , مستدرک حاکم نیشابورى قسمت اعظم این آثار را گردآورده اند.
#مراجعه به لغت اصیل عرب , بویژه لغت معاصر نزول قرآن و نزدیک به آن به خوبى مى تواند بسیارى از رموز و مشکلات قرآن را حل نماید, مشروط بر آنکه صحت و درستى لغت محرز باشد.
در ایـن زمینه , نوشته ها و کتابهاى فراوانى در دست است , که نزدیک به آن عهدتالیف شده اند و از اهمیت و اعتبار بالایى برخوردار هستند که از جمله مى توان این کتابها را نام برد: کـتـاب العین , خلیل بن احمد فراهیدى (100-175 ه ق ) جمهره اللغه , ابن درید(321 ه ق ) معجم مـقاییس اللغه , ابن فارس (395 ه ق ) صحاح جوهرى (393ه ق ) نهایه ابن الاثیر (544-606 ه ق ) الفائق واساس البلاغه زمخشرى (583 ه ق ) مفردات راغب (502 ه ق ) و غیره که بسیار است .
#سـایـر عـلـوم و مـعـارف بـشـرى کـه مـرور زمان قطعیت آن را ثابت نموده , تاحدودى مى تواند مشکل گشاى قسمتهایى از قرآن مجید باشد.
در این زمینه مى توان از فلسفه عالیه و سایر علوم انسانى و رشته هایى از علوم طبیعى و ریاضى نام بـرد, زیـرا اینگونه علوم و معارف , پیرامون شناخت هستى واسرار وجود و شناخت طبیعت و اسرار نـهـفـته در آن وضع و تدوین شده و درهمان زمینه هایى است که برخى از آیات قرآن کریم به آن اشارت دارد, یا برهمان مبانى دلائل خود را استوار نموده است .
مـثـلا: تـعـبـیر به احد به جاى واحد در سوره اخلاص که وحدانیت ذات و صفات حق تعالى را مـى رساند .
و نیز تعبیر به صمد که استغناى مطلق را افاده مى کندبا تعابیر و اصطلاحات فلسفه متناسب است .

 


comment نظرات ()
شبهه تحریف
نویسنده : مسعودبندری - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

شبهه تحریف 

آیت اللّه محمد هادى معرفت

یـکـى از مـسـائلى که میان مسلمانان ایجاد اختلاف نموده , شبهه قول به تحریف است .
این شبهه سابقه طولانى دارد و با روایات افسانه اى که توسط حشویه فراهم گردیده , ارتباط مى یابد.
حشویه گروهى از اهل حدیث هستند که جز به گردآورى و نقل حدیث به چیز دیگرنمى اندیشند, از هرکس و هر کجا نقل حدیث مى کنند و به محتواى آن و این که آیامتناقض است یا نه , و با اصول شـریـعـت تطابق دارد یا نه , توجهى ندارند.
از این رو,در فرآورده هاى اینان , رطب و یابس فراوانى وجود دارد.
از آن جـمله , روایات افسانه مانندى است که در باره تحریف قرآن نقل کرده اند.
این موضوع مربوط بـه اخـتلافى است که میان پیشینیان (سلف صالح ) در گردآورى وتالیف و نیز در قرائت و کتابت قـرآن رخ داده , و ایـن اختلاف لفظى و ظاهرى را - که بیشتر بر حدس و گمان استوار است - به حساب قرآن و اصالت آن گذارده اند.
متاسفانه این گونه روایات - که در لابلاى کتابهاى حدیثى از دید همگان پنهان بوده اخیرا توسط حادثه جویان برملا و سبب اختلاف گردیده است .
از جمله , حدیث رجم شیخ و شیخه است : الشیخ والشیخه اذا زنیا فارحموهماالبته نکالا من اللّه ...
کـه در صحیح بخارى (ج 8, ص 211 - 208) و صحیح مسلم (ج 4, ص 167 و ج 5, ص 116) آورده شده و برخى را گمان بوده که جز آیات قرآن است .
نیز حدیث مقدار رضاع : خمس رضعات نسخن عشر رضعات ((1))

که در صحیح مسلم (ج 4, ص 167) و تنویر الحوالک (ج 2, ص 118) در شرح موطا, نوشته جلال الدین سیوطى آمده , و گمان بر آن بوده که جز آیات قرآن بوده , ولى موقع وفات پیغمبر اکرم (ص ) از آن غفلت شده و گوسفند آن را خورده است .
همچنین حدیث برابر بودن سوره احزاب با سوره بقره , که در مسند احمد بن حنبل (ج 5, ص 132) آمده .. و نظایر آن بسیار است .
((2))

.
در کـتـاب احـتجاج (ج 1, ص 377) منسوب به طبرسى آمده است : بیش از ثلث قرآن (قریب دو هزار ایه و اندى ) از خلال یک آیه (آیه سوم سوره نسا) ساقط گردیده است .
*** مـتاسفانه این گونه روایات افسانه وار, مورد نظر برخى از کوته اندیشان قرار گرفته , به استناد به آن مـطـالـبى گفته اند که مایه تعجب گردیده و بر خلاف اصول و معتقدات ملت مسلمان است .
البته دست اجنبى را در دامن زدن به آتش اختلاف , نبایدنادیده گرفت .
نـاگفته نماند که این گونه افراد, همیشه منفور جامعه اسلامى بوده , و مردم از نظریات منحرف آنان تبرى جسته اند.
حـاجى نورى که در سال 1292 ه ق کتاب فصل الخطاب خود را نوشت و آن را ازاین گونه روایات بدون اعتبار انباشته نمود, در محیط خود, حوزه علمیه سامرا -عراق , کاملا مورد نفرت عموم قرار گرفت .
مرحوم سید هبه الدین شهرستانى , که در آن روزگار از محصلان جوان حوزه بود,چنین مى نگارد: مـى دیـدم سـامـرا را موجى از نفرت فرا گرفته , و بر محدث نورى مى خروشند, و هیچ مجلس و مـحـفـى وارد نـمـى شـدم مـگـر آن که نسبت به کتاب فصل الخطاب و نویسنده آن , سب و شتم نمى شنیدم , فریادها علیه مولف و ناشر بلند مى بود, و با زبانهایى بس تند آن را مورد ملامت و عتاب قرار مى دادند.
((3))

بـالاخـره حاجى نورى , ناچار گردید نسخه هاى کتاب خود را جمع آورى کند ورساله اى در نقض آن به رشته تحریر در آورد.
بـرهـمـیـن مـنوال , استاد محمد محمد عبداللطیف , معروف به ابن الخطیب (در سال1367 ه/ 1948 م ) در مـصر کتابى به نام الفرقان نوشت , که روایات یاد شده راجمع بندى کرده , آن را مورد استناد قرارداد, که با اعتراض شدید جامعه الازهرروبرو شد.
شیخ محمد محمد مدنى رئیس دانشکده الشریعه دانشگاه الازهر در این باره مى نویسد: ایـن کـتـاب (الـفـرقـان ) انـباشته از روایات ضعیف و فاقد اعتبار است که از نظر محققان مردود شناخته شده , گر چه از منابع معتبر نزد اهل سنت نقل کرده است .
لذا جامعه الازهر از دولت مصر خواست تا آن را مصادره کند.
دولت به این خواسته جواب مثبت داد و آن را مصادره نموده و مولف کتاب بر اثر آن , درخواست خسارت نمود,که مورد موافقت مراجع قضایى قرار نگرفت .
((4))

این کتاب به رغم مصادره آن , در بیشتر کتابخانه ها موجود است .
*** ایـنـهـا فـاجعه هایى دردناک است که بر سر این امت آمده , و بى شک دست خائن استعمار در این گونه حوادث اختلاف انگیز که سبب توهین به کرامت مقدسات اسلامى مى گردد, آشکار است .
این است که بزرگان و اندیشه وران دلسوز اسلام را به پا داشته , تا با عمق نظر به این گونه حوادث بـنـگـرنـد و در صـدد درمان فورى و قاطع برآیند, و به مسلمانان هشداردهند تا مبادا.
این گونه نیرنگها آنان را فریب دهد, و به آنان گوشزد نمایند : یـا ایـهـاالذین آمنوا لاتتخذوا بطانه من دونکم , لا یالونکم خبالا و دواما عنتم , قدبدت البغضا من افواههم و ما تخفى صدورهم اکبر قد بینا لکم الایات ان کنتم تعقلون ((5))

.
اى مـومـنـان , در پناه با دیگران (خارج ملت ) منشینید, و آنان را محرم اسرار خودندانید, و آنان را طـرف مـشـورت خود قرار ندهید.
اینان (خارجان ملت ) هرگز ازدشمنى و خیانت نسبت به شما مـسلمانان چشم نمى پوشند و از کارشکنى وتضعیف شما دست بر نمى دارند, پیوسته در کوششند کـه شـمـا را ناتوان ساخته ,دچار بیچارگى و درماندگى سازند.
بغض و عداوت آنان , بر لبان آنان آشـکـار, و آنـچـه در سـیـنـه هـا از کـینه ها انباشته اند, افزونتر است .
ما دلایل آن را برایتان کاملا روشن ساختیم .
باشد چنانچه تعقل نمایید و در اندیشه روید.
*** در ایـن جا به دو نمونه شایسته از علما و اندیشه وران اسلامى مى پردازیم که در این راستا, کوشش فراوان نموده و پیوسته در راه وحدت کلمه و کلمه توحید کوشیده اندو در این راه موفق بوده اند : نـخـسـت عـلامـه والاقـدر شیخ رحمت اللّه هندى دهلوى (1306 ه/ 1889 م ) است که به مقابله با اسـتعمار انگلیس در شبه قاره هند برخاست و با شیوه هاى شیطانى آن مبارزه نمود و کاملا موفق بود, خدایش رحمت کند.
دیـگـرى علامه مجاهد سید شرف الدین عاملى است که با استعمار فرانسه در حوزه شامات مبارزه نـمـود, و در ایـن راه فـداکـاریهاى فراوان انجام داد و سرانجام هرچه داشت در راه این مبارزه فدا نمود, و در پیروزى بر اهداف استعمارگر ملحد, موفق بود.
خداوند او را جزاى خیر دهد.
ایـن دو بـزرگـوار در راه وحدت اسلامى , گامهاى بلندى برداشته اند و موفق بوده اند واثر جاوید آنان پیوسته سرمشق اندیشه وران اسلامى است .
عـلامـه شـیـخ رحمت اللّه هندى رد این زمینه کتاب پرارج خود اظهار الحق را تالیف نمود و پنج مساله مورد اختلاف اسلام و مسیحیت را به طور کامل بررسى نمود.
آن مسائل عبارتند از: تحریف , نسخ , تثلیث , حقیت قرآن و صدق رساله اسلام .
مـولـف در این کتاب , با کمال صراحت و صدق و امانت , حقایق را آشکار نمود, و باکمال شهامت و شـجـاعـت از حـریم قرآن و اسلام دفاع کرد, و در ایجاد وحدت وهماهنگى میان مسلمانان تلاش بسیار نمود.
مولف در کتاب یاد شده , مساله تحریف قرآن را طرح نموده و نسبت دادن این قول به شیعه امامیه اثـنـا عـشریه را نسبتى ظالمانه و بى اساس دانسته و کلمات بزرگان شیعه را در این زمینه آورده است .
وى تصریح مى کند که اساس این نسبت جزروایات بى اعتبارى که در برخى از کتابهاى قدما بـه چـشم مى خورد, چیز دیگرى نیست و این را نمى توان دلیل و پایه اعتقاد یک ملت دانست , زیرا نقل روایتى که داراى سندى ضعیف یا قابل تاویل باشد, نمى تواند مدرک عقیده کسى قرارگیرد.
علامه هندى در این زمینه مى نویسد: قرآن , نزد معروفترین علماى شیعه امامیه اثنا عشریه , از هرگونه تحریف و تبدیل وزیاده و نقصان مـصون و محفوظ مى باشد و اگر کسى در میان شیعه قائل به آن بوده ,قول وى نزد ایشان مردود شمرده شده و مورد قبول طایفه قرار نگرفته است .
آن گاه وى به نقل دیدگاههاى بزرگان شیعه مى پردازد, از جمله : 1- شـیـخ صـدوق ابـو جـعـفـر محمد بن على بن بابویه قمى .
وى از شیخ صدوق به عنوان یکى از درخشنده ترین علماى شیعه یاد مى کند و کلام او را در راساله اعتقادیه مى آورد: اعتقادنا فى القرآن : ان القرآن الذى انزله اللّه تعالى على نبیه هو ما بین الدفتین , و هوما فى ایدى الناس لیس باکثر من ذلک ...
و من نسب الینا انا نقول انه اکثر من ذلک ,فهو کاذب .. عـقـیـده مـا - شـیـعـه امـامیه اثنا عشریه - در قرآن است که قرآنى که بر پیغمبر اکرم (ص )نازل گـردیـده , هـمین است که به عنوان مصحف شریف مابین دو جلد قرار گرفته , ودر دست مردم است و بیش از این نیست ...
و هرکس به ما نسبت دهد که قائل به بیش از این هستیم , هرآینه دروغ گفته است .
سپس استدلالهاى وى را در این زمینه نقل مى کند.
2 - کـلام سـیـد مرتضى علم الهدى ذوالمجد ابوالقاسم على بن الحسین موسوى رانقل مى کند و تمامى استدلالهاى مفصل وى را مى آورد.
از جمله مى نویسد : القرآن کان على عهد رسول اللّه (ص ) مجموعا مولفا على ما هو الان .. و کان یدو یحفظ جمیعه فى ذلک الزمان .. و کل ذلک بادنى تامل یدل على انه کان مجموعامرتبا غیر منثور ولا مبثوث .. و ان مـن خـالـف مـن الامـامـیـه والحشویه لا یعتد بخلافهم ,فان الخلاف مضاف الى قوم من اصحاب الحدیث , نقلوا اخبارا ضعیفه ظنواصحتها, لا یرجع بمثلها عن المعلوم المقطوع على صحته ...
قرآن در دوران عهد رسالت همان گونه که امروزه هست , جمع آورى و تالیف گردیده بود.. و مورد درس و حـفـظ قرار مى گرفت .. که با تامل در این دلایل بخوبى روشن مى گردد که قرآن , در آن عـهـد, جمع آورى شده و هرگز پراکنده نبوده است .
و هرکس از طایفه امامیه یا گروه حشویه , با ایـن نـظر مخالف باشند, مخالفتشان مورد اعتنانیست , زیرا مخالفت در این زمینه , به گروهى از اصـحاب حدیث نسبت داده مى شود که روایات ضعیفى را مورد استناد قرار داده و گمان برده اند کـه صـحـیـح واسـتـنـاد بـه آن درست است , ولى چنین روایاتى موجب نمى گردد که از معلوم قطعى خود صرف نظر کنیم .
سپس سخن قاضى نوراللّه تسترى را نقل مى کند : ما نسب الى الشیعه الامامیه بوقوع التغییر فى القرآن لیس مما قاله جمهور الامامیه ,انما قال به شر ذمه قلیله منهم لا اعتداد بهم فیما بینهم .
آنـچـه بـه شیعه نسبت داده شده که قائل به تحریف مى باشند, درست نیست , و انبوه شیعه امامیه چنین چیزى قائل نیستند.
آرى افرادى بسیار کم آن را گفته اند که درشمار شیعه نیایند و خود و آراى ایشان مورد اعتنا نمى باشند.
آن گـاه کلام شیخ محمد صادق , شارح کتاب کافى شریف , و شیخ محمد حسن حرعاملى , مولف وسائل الشیعه را که از بزرگترین محدثان جهان تشیع هستند, مى آوردو در ادامه مى نویسد: بخوبى آشکار گردید که طریقه درست نزد اکثریت طایفه شیعه امامیه اثنا عشریه ,همان است که سایر طوایف مسلمانان قائلند: ان الـقـرآن الذى انزله اللّه على نبیه هو ما بین الدفتین و هو ما فى ایدى الناس , لم یحدث فیه اى تغییر او تحریف .
تـفسیر الصراط المستقیم , که از تفاسیر معتبر شیعه است , در تفسیر آیه انا نحن نزلناالذکر و انا له لحافظون ((6))

مى نویسد: اى انا الحافظون له من التحریف والتبدیل والزیاده والنقصان .
((7))

آنـچـه یاد شد, گوشه اى از دفاع مقدس این امام محقق و عالم وارسته جهان اسلام ازحریم قرآن کریم است .
البته عجیب نیست , چه این که از روز نخست , پیوسته بزرگان و اندیشه وران اسلامى و افـراد شایسته جهان اسلام , در دفاع از قداست قرآن , قد برافراشته و هرگونه شبهه و تهمتى را در این زمینه بخوبى دفع کرده اند.
در ایـن زمـیـنه , سخن شیخ اهل سنت و پایه گذار مکتب اشعرى امام ابوالحسن على بن اسماعیل اشعرى یاد کردنى است : او شـیعه را به دو گروه متفاوت تقسیم مى کند.
گروه انبوه که شامل محققان و علما وفقهاست .
اینان هرگونه نسبت تحریف را به قرآن - فزونى و یا کاستى - مردودشمرده اند.
گروه دیگر که افرادى کم بضاعت و اهل ظاهر هستند, قائل شده که قرآن کمى بیش از این بوده , ولى چیزى در آن زیاد نشده است .
براى آگاهى بیشتر در این باره به مقاله علامه مجاهد امام شرف الدین عاملى درکتاب پرارج خود الـفـصول المهمه فى تالیف الامه , مراجعه شود, که رهنمون ما دراین مقال بود است .
مولف در این کـتاب , در زمینه تالیف میان امت اسلامى مطالب بسیار ارزنده اى مطرح نموده و از هیچ کوششى در راه اعـتـلاى کـلـمه اللّه فى الارض دریغ نکرده است .
جزاه اللّه خیرا عن الاسلام والمسلمین , و جـعـلـنـا مـن الـمقتفین لاثاره الکریمه ان شاء اللّه , آمین رب العالمین .. والسلام علیکم و رحمه اللّه وبرکاته .


comment نظرات ()
اعجاز قرآن
نویسنده : مسعودبندری - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

اعجاز قرآن

قرآن معجزه جاوید خاتم الانبیاست. رسول اکرم رسما بر آن تحدی کرد یعنی مدعی شد که قرآن کار من نیست، کار خداست و از من و هیچ بشر دیگر ساخته نیست که مانند آن را بیاورد و اگر باور ندارید آزمایش کنید و از هر کسی که می خواهید کمک بگیرید ولی بدانید که اگر جن و انس پشت به پشت دهند که مانند آن را بیاورند، قادر نخواهند بود.

آخرین سخن مخالفان آن عصر این بود که جادو است. خود این اتهام اعتراف ضمنی به خارق العاده بودن قرآن و نوعی اظهار عجز در برابر قرآن بود. مخالفان سرسخت پیامبر از هیچ معارضه ای با پیغمبر برای تضعیف و مغلوب کردنش مضایقه نکردند و تنها کاری که به آن دست نزدند همان بود که پیغمبر مکرر پیشنهاد می کرد و خود قرآن هم تصریح کرده است یعنی آوردن لااقل یک سوره مانند قرآن.



قرآن از جنبه های مختلف معجزه است یعنی فوق بشری است. اعجاز قرآن از دو جهت است:

•·         لفظی

•·         معنوی

اعجاز لفظی قرآن مربوط می شود به مقوله زیبایی و اعجاز معنوی قرآن مربوط است به مقوله علمی. پس اعجاز قرآن یکی از جنبه های زیبایی و هنری است و دیگر از جنبه فکری و علمی. سبک قرآن نه شعر است و نه نثر. اما شعر نیست برای اینکه وزن و قافیه ندارد. به علاوه شعر معمولا با نوعی تخیل که تخیل شاعرانه نامیده می شود همراه است. در عین حال، نثر معمولی هم نیست، زیرا از نوعی انجام و آهنگ و موسیقی برخوردار است که در هیچ سخن نثری تاکنون دیده نشده است.


اعجاز قرآن در عصر حاضر

قرآن معجزه جاویدان پیامبر اسلام و سند زنده حقانیت راه اوست. قرآن عزیز تنها معجزه حاضر در عصر ماست که گواه همیشه صادق اسلام و راهنمای انسانها است.


قلمرو تحدی قرآن: مبارزه طلبی قرآن سه نوع می باشد:

•·         1ـ از نظر افراد:

قرآن می‌فرماید: « لئن اجتمعت الجن و الانس علی ان یأتوا بمثل هذاالقرآن لایأتون بمثله » یعنی اگر همه افراد انسانها و حتی جن‌ها جمع شوند نمی‌توانند مثل قرآن را بیاورند و به اصطلاح، عام افرادی است. بطوری که شامل همه افراد موجود انسانها و حتی افرادی که در آینده می‌آیند می‌شود.

•·         2ـ از نظر زمانی:

یعنی این دعوت و تحدی قرآن از زمان صدر اسلام شروع شده و همیشه ادامه دارد و لذا می‌فرماید:

 
فان لم تفعلوا و لن تفعلوا 
اگر در گذشته نتوانستید مثل قرآن را بیاورید و هرگز هم نخواهید توانست .

•·         3ـ از نظر احوالی:

در هیچ حالی نمی‌توانید مثل قرآن را بیاورید یعنی اگر عرب و یا عجم،‌ ادیب(متخصص ادبیات عرب) و یا متخصص در هر زمینه دیگر باشد نمی‌توانید مثل قرآن را بیاورید.

و از این شمول و عموم و اطلاق آیه می‌توان استفاده کرد که آن جهت و رمز اعجاز قرآن باید چیزی دیگر باشد. که شامل همه زمانها و همه احوال باشد. و این در حالی است که برخی مثل شاطبی می‌گویند: اعجاز قرآن مخصوص زمان صدر اسلام است. و همین که ادیبان آن دوره نتوانستند مثل قرآن را بیاورند دلیل معجزه بودن قرآن است و در اعصار بعدی فقط به همین مطلب احتجاج می‌شود.

نتیجه گیری:

اعجاز قرآن ابعاد متعددی مثل فصاحت، بلاغت، محتوا، اخبار غیبی و ... دارد. وجه و جهت تحدی و مبارزه‌طلبی قرآن همه وجوه اعجاز قرآن است( غیر از صرفه که باطل است.

البته جهات اعجاز قرآن نسبت به مخاطبین مختلف، متفاوت است و هر کسی را بر اساس تخصص و استعداد او و در همان زمینه به مبارزه می‌طلبد. هر چند اعجاز قرآن و تحدی آن شامل همه زمانها می‌گردد و همینکه در طول چهارده قرن کسی نتوانسته مثل قرآن را بیاورد، اعجاز قرآن و حقانیت و صداقت پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ثابت می‌شود.
قرآن معجزه ی جاوید خاتم النبیاء است. رسول اکرم رسماً بر آن تحدی کرد یعنی مدعی شد که قرآن کار من نیست، کار خداست و از من و هیچ بشر دیگری ساخته نیست که مانند آن را بیاورد و اگر باور ندارید آزمایش کنید و از هر کسی که می خواهید کمک بگیرید ولی بدانید که ارگ جن و انس پشت به پشت دهند که مانند آن را بیاورند، قادر نخواهند بود. آخرین سخن مخالفان آن عصر این بود که جادو است. خود این اتهام اعتراف ضمنی به خارق العاده بودن قرآن و نوعی اظهار عجز در برابر قرآن بود. مخالفان سر سخت پیامبر از هیچ معارضه ای با پیغمبر برای تضعیف و مغلوب کردنش مضایقه نکردند و تنها کاری که به آن دست نزدند همان بود که پیغمبر مکرر پیشنهاد می کرد و خود قرآن هم تصریح کرده است یعنی آوردن لااقل یک سوره مانند قرآن

اعجاز قرآن از جنبه علمی و فکری

•·         مثلاً قرآن درباره توحید و خدا بحث کرده، مسائلی که مربوط به خدا و ماوراء طبیعت است در قرآن آمده است. حالا اگر ما در همین مساله رسیدیم به این مطلب که بیان قرآنی بیانی است مافوق عصر و زمان خودش و حتی خیلی مقدم بر ازمنه ای که هست الی یومنا هذا، آن گاه با توجه به اینکه کسی که این سخنان را گفته یک مرد عرب امی بوده است، این خودش اعجاز است.

•·         از مساله توحید اگر بگذریم و وارد مسائل دیگر بشویم مسائلی که ما خودمان می توانیم در اطراف آنها تجزیه و تحلیلی بکنیم، مثلاً اخلاق و تربیت در قرآن و به طور کلی هدایت و راهنمایی بشر، باز این هم عین همان مطلب: اگر این را در یک سطحی ببینیم که هیچ امکان ندارد که مردمی که در آن عصر و زمان بوده اند به فکر شخصی و فردی به این گونه معانی و مفاهیم برسند و حتی بعد مقایسه کنیم و ببینیم مردمی هم که بعد از او آمده اند هرگز به پای او نرسیده اند، این خودش اعجاز است.

•·         مرحله دیگر، مقررات و قوانین است، چون قرآن در عین حال واضح یک سلسله مقررات و قوانین است چه در باب عبادات چه در باب مسائل اجتماعی که اصطلاحاً در فقه آنها را معاملات می گویند. در باب حقوق اجتماعی، در باب حقوق خانوادگی. قرآن متواتر است یعنی کلام خداست که عین همان کلام به ما رسیده، انگار واسطه ای نخورده است، ولی روایات نقل کرده اند، احتمال اینکه یک کلمه زیادتر یا کمتر و یا همه آن را به کلی جعل کرده باشند هست.

•·         از اینها که بگذریم یک سلسله مسائل دیگر پیش می آید که در آنها باید از متخصصین دیگر استمداد کرد و آنها در این زمینه ها بحثهایی کرده اند البته می دانید که قرآن این جور مسائل را به مناسبت مسائل دیگر می آورد. مسائلی که قرآن در باب طبیعت و به اصطلاح در طبیعات آورده است، درباره باد بحث کرده، درباره باران بحث کرده، درباره زمین و ... اما قدر مسلم هست که یک منطقی است غیر از منطقی که در آن عصر و زمان به کلی وجود داشته و تازه آنچه هم که امروز می گویند همه فرضیات است، شاید در آینده اینها را بهتر کشف کنند و انظباتش را بهتر درک نمایند. این که عرض می کنم " منطبق بودنی" برای این است که بعضی مسائل در حد فرضیه است. مثلاً ما در نهج البلاغه راجع به خلقت زمین و آسمان یک سلسله مسائل می بینیم که ممکن است همه آنها را نتوانیم با فرضیاتی که علوم جدید آورده است صد در صد منطبق کنیم.




منکرین اعجاز قرآن

مقدمه

عده ای از مخالفین اسلام و قرآن، چون در مقام مقابله به مثل برنیامدند یعنی نتوانستند با همه ادعاهای خود حتی سوره‌ای کوچک در مقام پاسخگویی به قرآن برآیند و بدین طریق قرآن را شکست دهند، به جای اعتراف به عجز خود، تصمیم به اشکال تراشی بر قرآن کردند تا از این طریق قرآن را در نظر طرفدارانش از درجه اعتبار ساقط کنند که در این سطور به بررسی برخی از اشکالات آنها می پردازیم:

نقد و برسی اشکالات منکرین اعجاز

اشکال اول فصاحت و بلاغت قرآن

یکی از اشکالاتی که آنها بر قرآن وارد کردند این است که در قرآن جملاتی به کار رفته که با اسلوب فصاحت و بلاغت و با قواعد عربی سازش ندارد و چنین کتابی نمی‌تواند معجزه باشد. این اشکال از دو جهت نادرست است:
اول اینکه همگان می‌دانیم که قرآن در میان فصیحترین و بلیغترین عربها نازل گردیده و همانها را به مبارزه فرا خوانده تا چنانچه بتوانند سوره‌ای مانند سوره‌های قرآن بیاورند، پیروزی از آن، آنها باشد. در حالی که تاریخ کوچکترین گواهی بر معارضه آنها با قرآن را ندارد یعنی آنها نتوانستند که آیه‌ای مانند آن بیاورند، چرا که سرشناسانشان معترف بودند که قرآن کلام انسان نیست، حتی خود را به مشقت نیز انداختند ولی نتوانستند. حالا جای بحث اینجاست که اگر در قرآن کوچکترین مخالفتی با قواعد عربی وجود داشت همان افراد که بر اسلوب زبان عربی و قواعدش آگاه بودند روی همان نقطه اشکال می‌گرفتند و در این مبارزه پیروز می‌شدند و خود را از مبارزه با زبان و شمشیر علیه اسلام و قرآن راحت می‌نمودند. در حالیکه چنین چیزی در تاریخ ثبت نشده است.

جواب دوم اینکه این قواعد عربی که اکنون در دست است در زمانی که قرآن نازل گردیده، خبری از این قواعد نبود بلکه در اثر بررسی سخنان بلغیان و سخنسرایان عرب و از جستجو و دقت در ترکیباتی که آنان در گفتارشان بکار می‌بردند، استخراج گردیده، و از طرفی به فرض محال اگر قرآن وحی نیست حداقل از کلام فصیحان عرب نیز کمتر نمی‌باشد بلکه در کمال فصاحت و بلاغت بوده و بالاتر از آن مهمترین منبع و ماخذ قواعد عربی است. بنابراین اگر یک قاعده عربی که پس از نزول قرآن به وجود آمده با قرآن تطبیق نکند، ایراد بر قرآن نیست بلکه ایراد برخود آن قاعده است و آخرین مطلب اینکه جمله مورد اشکال با قواعد عربی در قرآن، زمانی ایراد بر قرآن است که در قرائت نیز همانطور قرائت مورد اتفاق تمام قاریان بوده باشد ولی در صورت اختلاف قرائتها، اگر اعتراض بر یک قرائت وارد می‌شود تنها دلیل بر بطلان همان قرائت است زیرا که هیج یک از قرائتها به طور متواتر از پیامبر نقل نگردیده است.

اشکال دوم، همگانی نبودن فهم اعجاز قرآن

دومین اشکالی که گرفته‌اند این است که فهم اعجاز قرآن همگانی نیست.
جواب این است که در معحزه این شرط نیست که تمام افراد بشر بتوانند معجزه بودن آن را درک کنند چرا که در غیر این صورت هیچ یک از معجزه‌ها نمی‌توانند معجزه حساب شوند چون که هر یک از معجزه‌ها ممکن است از جهاتی برای همه قابل فهم نباشد، بلکه معجزه عملی است که اهل فن آن را می‌بینند و اعجازش را درک می‌کنند و برای دیگران با نقل پیاپی و متواتر ثابت و روشن می‌شود بر این اساس نیز قرآن امتیاز ویژه‌ای نسبت به سایر معجزات دارد، چرا که نقلهای متواتر ممکن است به مروز زمان قطع گردد اما قرآن یک معجزه باقی و همیشگی است چرا که تا ملت و زبان عرب در کره خاکی وجود دارند و تا افرادی هستند که آشنایی با زبان عربی داشته باشند باقی خواهد ماند و معجزه بودنش نیز درک خواهد گردید.

اشکال سوم

عده‌ای نیز معتقدند که کسی که زبان عربی را می‌داند و با صرف و نحو عربی نیز آشنایی دارد می‌تواند کلمه‌هایی مانند کلمات قرآن بیاورد و کسی که بتواند کلمات را بیاورد می‌تواند همان کلمات را کنار هم قرار داده و جمله‌هایی مانند قرآن بسازد.
جواب این است که این کار مستلزم این نیست که بتواند مثل قرآن یا سوره‌ای مانند سوره‌های قرآنی بیاورد زیرا قدرت و توانایی بر مواد و الفاظ هیچگاه به این معنی نیست که توانایی ترکیب را نیز خواهد داشت به عنوان مثال آیا ما می‌توانیم ادعا کنیم که همه مردم می‌توانند کاخهای زیبا بسازند بدلیل اینکه همه آنها می‌توانند آجر روی آجر بگذارند.

اشکال چهارم

عده‌ای نیز اشکال می‌گیرند که اگر قرآن را معجزه بدانیم دلیل بر راستگو بودن آورنده آن نیست زیرا قصه‌ها و داستانهایی که در آن آمده با قصه‌های کتب‌عهدین یعنی تورات و انجیل مخالفت و منافات دارد در حالیکه تورات و انجیل از طرف خدا آمده است و مسلما آسمانی می‌باشند.
جواب نیز این است که اتفاقا قرآن از همین روش با داستانهای خرافی تورات و انجیل به مخالفت برخواسته آنها را مردود می‌خواند چرا که قرآن از هر گونه خرافات و پندارهای باطل پاک می‌باشد و مطالبی که در آن کتابها به خدا یا پیامبران نسبت داده‌اند صحیح نیست را رد می‌کند و این نیز وحی بودنش را بیشتر آشکار می‌کند. بنابراین مخالفت قرآن با کتب عهدین در موارد یاد شده دلالتی است بر وحی بودنش و این مخالفت قرآن با داستانهای تورات و انجیل یک مطلب دیگری را آشکار می‌کند و آن اینکه تورات و انجیل فعلی غیر از تورات و انجیلی است که خداوند بر پیامبرانش نازل نموده است و قرآن مجید نه تنها تورات و انجیل واقعی را رد نمی‌کند بلکه مصدق آنها نیز می‌باشد.

اشکال پنجم

عده ای نیز بیان می‌دارند که در قرآن مطالب ضد و نقیضی هست که این مطالب، کتاب آسمانی بودنش را زیر سوال می‌برد و اشاره می‌کنند به سوره آل‌عمران آیه 41 که این چنین است: گفت نشانه _ استجابت دعای _ تو اینست که سه روز جز به اشاره و رمز _ با مردم _ سخن نخواهی گفت"
اما در مقابل این در سوره مریم آیه 10 آمده _ استجابت دعای _ تو این است که سه شب قدرت تکلم _ با مردم _ را نخواهی داشت که در آیه اولی کلمه یوم آمده و در آیه دومی کلمه لیل آمده است بنا به ظاهر مطلب در تناقض هم قرار دارند زیرا در یکی نشانه استجابت را سخن نگفتن در روز و در دیگری سخن نگفتن در شب بیان شده.
اما پاسخ این است که کلمه "یوم" در زبان عربی گاهی به روز، همان فاصله طلوع خورشید تا غروبش گفته می‌شود مانند آیه 7 سوره حاقه و گاهی هم یوم به مجموع شب و روز اطلاق می‌شود مانند آیه 65 سوره هود که چنین است:"در خانه‌هایتان سه روز (سه شبانه روز) بهره‌مند شوید" و همچنین کلمه (لیل) گاهی اطلاق می‌شود بر شب یعنی همان ساعاتی که خورشید در افق پنهان است مانند آیه یک سوره زلزلة گاهی هم شب بر مجموع شب و روز اطلاق می‌شود مانند آیه 51 سوره بقره که چنین است "بیاد آر موقعی را که به موسی چهل شب (شب و روز متوالی) وعده دادیم". که کلمه لیل در این آیه به معنای یک شبانه روز کامل استفاده گردیده است. با این مقدمه روشن شد که کلمه یوم و لیل به معنای تمام شبانه روز در قرآن و زبان عرب به طور فراوان استعمال شده است پس تناقض که آنها در مورد استجابت دعای حضرت زکریا ذکر کردند حل می‌شود. چرا که هر دو به یک معنی (یعنی سه شب و روز متوالی می‌باشند) بوده و یکدگر را تفسیر می‌کنند. و تناقض در موردی است که لیل فقط معنی شب باشد و یوم فقط به معنی روز که خلاف این در زبان عربی ثابت شده است.

اشکال ششم

اشکال دیگری که بر قرآن گرفته‌اند این است که اگر کتابی که بشر از آوردن مثل آن عاجز باشد معجزه محسوب گردد در این صورت کتاب اقلیدسی و مجسطی نیز معجزه می‌باشد در صورتی که معجزه نمی‌باشند.
پاسخ اشکال بالا این است که بشر از تدوین دو کتاب نامبرده عاجز نیست و حتی این احتمال نیز وجود ندارد که در مرحله‌ای باشند که بشر در مقابل آن دو کتاب زانوی عجز بر زمین زند زیرا دانشمندانی هستند که که در مئرد این دو علم هیءت و هندسه کتابهائی نوشته‌اند که شیواتر و آسانتر از این دو کتاب بوده و از جهتی نیز از این دو کتاب برتر می‌باشند که یکی از دلایل برتریشان وجود مطالب اضافی است که در آن دو کتاب نامبرده اثری از آنها نیست.
مطلب دوم اینکه معجزه شرایطی دارد از جمله اینکه اعجاز باید در مقام تحدی و معارضه آورده شود و گواهی بر صدق ادعای پیامبر باشد و یکی دیگر از شرایط اعجاز این است که خارج از قوانین طبیعی باشد، که کتابهای نامبرده شده هیچ یک از شرایط نامبرده شده اعجاز را ندارند.

اشکال هفتم

اشکال دیگر بر عدم معارضه با قرآن را (اعجاز قرآن) عاجز بودن دیگران از آوردن مثل قرآن نمی‌دانند بلکه می‌گویند چون مسلمانان در عصر پیامبر و خلفاء، دارای نیروی و قدرت بزرگی بودند، عرب بت پرست به خاطر ترس از نیرو و قدرت مسلمانان اقدام به معارضه با قرآن نکرد. چرا که اگر اینکار را می‌کردند از طرف مسلمانان خطرهای جبران ناپذیری به جان و مال آنها از طرف مسلمانان متوجه می‌گردید. و همچنین در زمان خلفا نیز چون خلافت خلفا بر محور دعوت اسلامی نبود تا دیگران برای مبارزه با قرآن تحریک شوند و از طرفی ذهن مردم با حلاوت و شیرینی قرآن مانوس شده بود و زیبائیهای لفظی و معنوی قرآن در دلهای مومنان جای گرفت فلذا به معارضه با قرآن نیامدند.
پاسخ این است که پیامبر زمانی که در مکه مردم را به اسلام می‌خواند کوچکترین قدرتی نداشت و بر عکس، قدرتها در طرف عرب بت پرست بوده و آنها از قدرت و شوکت زیادی برخوردار بودند با این حال حتی یک نفر از فصیحان عرب نتوانست قدم به میدان مبارزه با قرآن بردارد.
دیگر اینکه اگر ترس برای مخالفین اسلام وجود داشت، این ترس فقط می‌توانست مانع از معارضه آشکار با قرآن باشد ولی چه عاملی باعث شد که آنها چه در آشکار و چه در نهان و سری نتوانستند در مقام مبارزه با قرآن گامی از پیش ببرند که اگر چنین معارضه پنهانی صورت می‌گرفت مخالفین آنرا حفظ می‌کردند تا پس از برطرف شدن موانع، اظهار نمایند در حالیکه تاریخ از چنین قضیه‌ای سخن نگفته است.
و حرف آخر در این مورد آنکه اگر تکرار و مرور زمان، افکار را با قرآن آشنا ساخته از معارضه با آن باز داشته است، این مطلب تنها در میان مسلمانان می‌تواند صادق باشد، اما عربهای غیر مسلمان که تکرار و انس با قرآن بر ایشان مفهومی نداشت چرا از مقابله با قرآن منصرف گردیدند؟

اشکال هشتم

اشکال دیگر آنها بر نحوه جمع آوری قرآن در زمان ابوبکر است که آنها آیات قرآنی را به شهادت دو نفر قبول می‌کردند، می‌گویند اگر معجزه بوده دیگری نیازی بر شهادت دو نفرنبوده بلکه همان خارق العاده بودنش دلیل بر اعجاز و قرآن بودنش می‌کرد.
پاسخ این است که معجزه بودن قرآن در بلاغت، روش و اسلوب آن است نه در تک تک کلماتش یعنی امکان داشت در هنگام جمع قرآن، در کم و زیاد بودن بعضی از کلمات آیه شکی حاصل شود که گواهی دو نفر برای برطرف کردن این دو شک بوده است. دوم اینکه عاجز بودن یک بشر از آوردن سوره‌ای از قرآن، لازمه‌اش این نیست که حتی از آوردن جمله و یا آیه‌ای عاجز و ناتوان گردد، زیرا آوردن یک آیه از قرآن شاید برای بشر امکان پذیر باشد و کسی نیز به محال بودنش سخنی نگفته، در مقام معارضه نیز حداقل مبارزه را آوردن یک سوره می‌داند نه یک آیه بنابراین شهادت دو نفر احتمال ساختگی را از تک تک آیات قرآن برطرف می‌کند.
و از طرف دیگر اخباری که تدوین قرآن را بر شهادت دو نفر صحابی هستند می‌سازد به حد تواتر نرسیده است و خبر واحد می‌باشند که این چنین خبری نیز نمی‌تواند ملاک و مدرک مهمی باشد و مهمترین پاسخ این است که بنابر پاره‌ای از روایات اصلا قرآن در زمان پیامبر صلی‌الله علیه و آله جمع بندی شده بوده است نه در دوران ابوبکر و همچنین با وجود عده‌ای زیادی از حافظان قرآن و قاریان قرآنی وجود دارد که با وجود اینها شهادت دو نفر نمی‌تواند مفهوم صحیحی داشته باشد اشکال دیگری نیز وارد کرده اند و آن اینکه چرا قرآن بر عکس روش سخنرایان و فصیحان، موضوعات متعددی را مخلوط کرده و هر کدام از موضوعات را فصل بندی جواب این است که قرآن کتاب هدایت است و برای هدایت و سعادت بشر نازل گردیده و یک کتاب تاریخ یا فلسفه یا علمی و فقهی نیست. تا برای هر موضوعی، فصل مستقلی را اختصاص دهد. با نظر بر هدف قرآن که همان هدایت بشر است همین روش قرآن بهتری روشی است که می توانست از آن استفاده کند. زیرا قرآن در عین پراکنده گویی و بیان مطالب مختلف، باز از کمال ارتباط و انسجام برخوردار است.

به خاطر همین ویژگیهایی است که انسان را به تامل وا می‌دارد که آیا می‌تواند کلام یک انسان معمولی باشد یا نه!! فلذا وقتی آگاهان به زبان عربی و فصیحان در مقابل قرآن می ایستند و نمی‌توانند با آن معارضه کنند و از طرفی از این عظمت قرآنی با این اعجازش انگشت به دهن می‌مانند تنها می‌گویند که این سحر است و دیگر سکوت می کنند.


comment نظرات ()
ویروس باکتری قارچ
نویسنده : مسعودبندری - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

بسم الله الرحمن الرحیم

ویروس ها:

 

ویژگی های مشترک ویروس ها:

 

- ساختار سلولی ندارند.

- میزبان اختصاصی ندارند.

- انگل اجباری درون سلولی هستند.

- با میکروسکوپ الکترونی قابل روئیت هستند.

- معمولا از اسید نکلنیک ساخته شده اند.

ویروس ها از نظر اسید نکلنیک به دو دسته تقسیم شده اند:(دی ان آ) دارهاو( آر ان آ)  ها دارها

 

 

طریق مختلف حمله ویروس:

- چرخه لیتیک:پس از تزریق اسید نکلنیک بلا فاصله همانند سازی شروع شده و تولید مثل ویروس آغاز می شود.

- چرخه لیزوژنی:اسید نکلنیک تزریق شده مدتی با ماده وراثتی سلول میزبان هم زیستی مسالمت آمیز می کند (پروویروس)و در شرایط مناسب فعال شده و تکثیر می باید.

 

 

چند بیماری ویروسی:

 

آبله مرغان،آنفولانزا،سرخچه،اریون،آبله،هپاتیت،ایدز،فلج اطفال،هاری،سرما خوردگی...

 

- ویروس ایدز:گروه خاصی از گلبول های سفید(لنفوسیت)را مورد حمله قرار می دهند.

- ویروئید ها: تک رشته ای از ملکول (آر ان آ)که کپسید ندارند و از عوامل مهم بیماری زا هستند.

- پریون ها(ویروس بدون اسید نکلنیک):پروتئین هایی که سبب بیماری هایی مثل جنون گاوی می شود.

 

 

 

باکتری ها

 

طبقه بندی باکتری ها از نظر:

الف:تغذیه

ب:شکل

ج:گروه بندی کلی

 

تغذیه:

 

- هترو تروف ها

- اتو تروف ها

 

شکل:

 

- کروی یا کوکسی ها

- میله ای یا باسیل ها

مار پیچی یا اسپریل ها

 

گروه بندی کلی:

 

- یو باکتری ها

آرکی باکتری ها

 

توضیحات:

 

دو زیر مجموعه ی هترو تروف ها انگل ها و ساپروفیت ها هستند.ساپروفیت ها سبب پوسیدگی و فاسد شدن غذاها می شوند.

دو زیر مجموعه ی انو تروف ها نیز فتو سنتز کننده ها که گروه کوچکی هستند که مثل گیاهان فتوسنتز می کنند و شیمو سنتز کننده ها که از انرژی واکنش های شیمیایی استفاده می کنند.این گروه از طریق برداشتن الکترون از ملکول های معدنی مثل متان،سولفیت هیدروژن،وآمونیاک انرژی به دست می آورند،در فرایند شوره گذاری و چرخه نیتروژن نقش دارند مانند نیتروزوموناس و نیترو باکتر.

 

 

 

نکات مهم:

 

- جنس دیوار سلولی یو باکتری ها از پپتید و گلیکن است.

- در دیواره ی آرکی باکتری ها پپتید و گلیکن وجود ندارد.

- ژن های یو باکتری ها اینترون ندارند ولی آرکی باکتری ها اینترون دارند.

 

 

***

 

 

- ماده وراثتی باکتری ها از نوع حلقوی برهنه است یعنی پروتئین های هیستونی ندارد.

 

- غشای هسته،میتوکند ری،دستگاه گلژی و...در باکتری ها دیده نمی شود.

 

- تولید مثل باکتری ها از طریق تقسیم دوتایی است.

 

- تاژک وسیله ی حرکتی ولی پیلی وسیله ی هم یوغی و اتصال باکتری به سطوح است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قارچ ها:

 

ویژگی های مهم قارچ ها:

 

- هترو تروف هستند.

- پیکر رشته ای دارند.

- دیواره ی سلولی از کتین دارند.

- میتوز هسته ای دارند.

 

نخینه:رشته ی سلولی است که در بعضی از قارچ ها دیواره دار و و در برخی بدون دیواره می باشد.

 

تولید مثل قارچ ها:

قارچ ها تاولید مثل جنسی و غیر جنسی دارن.قارچ ها بارها سازی هاگ ها ،که در هاگدان های نوک نخینه ها به وجود می آیند تولید مثل می کنند.

 

گروه بندی قارچ ها:

 

الف:زیگو میکوتا:هاگ ها در زیگوسپورانژ تولید می شوند مانند کپک نان نخینه بدون دیواره ی عرضی است.

ب: آسکومیکوتا:هاگ ها در آسک تولید می شوند و نخینه ها دیوار دارد.

 

ج- بازیدیو میکوتا:هاگ ها در درون اندام های بازیدی تولید می شوندو نخینه دارای دیواره ی عرضی است.زنگ ها،پفکی و چتری.

د- دئو ترومیست ها:تولید مثل جنسی ندارندمانند قارچ لای انگشتان پا و پنی سیلیوم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تغذیه:

قند ها،لیپید ها،پروتئین ها،مواد معدنی،ویتامین های قابل حل در چربی،ویتامین های قابل حل در آب.

 

قند ها:گلوکز و فروکتز از تک قندی های معروف هستند.ساکاروز(از ساقه ی نیشکر و ریشه ی چغندر)و لاکتوز (قند شیر)از دو قندی های معروف هستند.از چند قندی ها می توان به نشاسته و گلیکوژن اشاره کرد ولی سلولز به عنوان غذا برای انسان محسوب نمی شود چون آنزیم تجزیه کننده آن در بدن ما وجود ندارد.

 

لیپید ها:نقش ساختاری دارد(غشاهای سلولی)،نقش عایقی در زیر پوست دارد،حکم ضربه گیر برای اندام هایی مانند قلب دارد،برخی هورمون هارا می سازد.

 

نکته:کلسترول که نوعی لیپید است در مقابل نور خورشید به ویتامین (دی) تبدیل می شود.

 

مواد معدنی:سدیم،کلسیم،آهن.

 

سدیم:در فعالیت های عصبی و ماهیچه ای نقش داردو کمبود آن برابر با گرفتگی عضلات می شود.

کلسیم:در انقباض ماهیچه ها،سختی استخان و انعقاد خون نقش دارد.

آهن:در ساختار هموگلبین به کار رفته و کمبود آن موجب آنمی می شود.

 

پروتئین ها:کمبود پروتئین در دوران کودکی سبب کواشیورکور می شود. از میان غذاها شیر ،تخم مرغ و گوشت دارای بیشترین تعداد آمینواسید ضروری است.

 

ویتامین های قابل حل در چربی:

 

ویتامین (آ):کمبود آن سبب شب کوری و کمبود شدید آن سبب گزرو فتالمی پیش ماده آن کاروتن موجود در  هویج است.

ویتامین (دی):(کلسیفرول)که کمبود آن سبب راشیتیسم است.

ویتامین(کا):در انعقاد خون در محل زخم ها نقش دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

ویتامین های قابل حل در آب:                                                                      

 

تیامین:کمبود آن بیماری بریبری می شودو در سبوس گندم یا برنج وجود دارد.

 

ریبوفلاوین:کمبود آن سبب ایجاد زخم در اطراف دهان می شود.

 

نیاسین:کمبود آن سبب بیماری پلاگر می شود.

 

کوبال آمین:در تولید گلبول های قرمز نقش دارد.کمبود آن سبب کم خونی می شود.

 

اسید آسکوربیک:کمبود آن موجب بیماری آسکوروی می شود.حرارت آن را نابود می کند.این ویتامین در سبزیجات و مرکبات وجود دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ویروس ها:

 

ویژگی های مشترک ویروس ها:

 

- ساختار سلولی ندارند.

- میزبان اختصاصی ندارند.

- انگل اجباری درون سلولی هستند.

- با میکروسکوپ الکترونی قابل روئیت هستند.

- معمولا از اسید نکلنیک ساخته شده اند.

ویروس ها از نظر اسید نکلنیک به دو دسته تقسیم شده اند:(دی ان آ) دارهاو( آر ان آ)  ها دارها

 

 

طریق مختلف حمله ویروس:

- چرخه لیتیک:پس از تزریق اسید نکلنیک بلا فاصله همانند سازی شروع شده و تولید مثل ویروس آغاز می شود.

- چرخه لیزوژنی:اسید نکلنیک تزریق شده مدتی با ماده وراثتی سلول میزبان هم زیستی مسالمت آمیز می کند (پروویروس)و در شرایط مناسب فعال شده و تکثیر می باید.

 

 

چند بیماری ویروسی:

 

آبله مرغان،آنفولانزا،سرخچه،اریون،آبله،هپاتیت،ایدز،فلج اطفال،هاری،سرما خوردگی...

 

- ویروس ایدز:گروه خاصی از گلبول های سفید(لنفوسیت)را مورد حمله قرار می دهند.

- ویروئید ها: تک رشته ای از ملکول (آر ان آ)که کپسید ندارند و از عوامل مهم بیماری زا هستند.

- پریون ها(ویروس بدون اسید نکلنیک):پروتئین هایی که سبب بیماری هایی مثل جنون گاوی می شود.

 

 

 

باکتری ها

 

طبقه بندی باکتری ها از نظر:

الف:تغذیه

ب:شکل

ج:گروه بندی کلی

 

تغذیه:

 

- هترو تروف ها

- اتو تروف ها

 

شکل:

 

- کروی یا کوکسی ها

- میله ای یا باسیل ها

مار پیچی یا اسپریل ها

 

گروه بندی کلی:

 

- یو باکتری ها

آرکی باکتری ها

 

توضیحات:

 

دو زیر مجموعه ی هترو تروف ها انگل ها و ساپروفیت ها هستند.ساپروفیت ها سبب پوسیدگی و فاسد شدن غذاها می شوند.

دو زیر مجموعه ی انو تروف ها نیز فتو سنتز کننده ها که گروه کوچکی هستند که مثل گیاهان فتوسنتز می کنند و شیمو سنتز کننده ها که از انرژی واکنش های شیمیایی استفاده می کنند.این گروه از طریق برداشتن الکترون از ملکول های معدنی مثل متان،سولفیت هیدروژن،وآمونیاک انرژی به دست می آورند،در فرایند شوره گذاری و چرخه نیتروژن نقش دارند مانند نیتروزوموناس و نیترو باکتر.

 

 

 

نکات مهم:

 

- جنس دیوار سلولی یو باکتری ها از پپتید و گلیکن است.

- در دیواره ی آرکی باکتری ها پپتید و گلیکن وجود ندارد.

- ژن های یو باکتری ها اینترون ندارند ولی آرکی باکتری ها اینترون دارند.

 

 

***

 

 

- ماده وراثتی باکتری ها از نوع حلقوی برهنه است یعنی پروتئین های هیستونی ندارد.

 

- غشای هسته،میتوکند ری،دستگاه گلژی و...در باکتری ها دیده نمی شود.

 

- تولید مثل باکتری ها از طریق تقسیم دوتایی است.

 

- تاژک وسیله ی حرکتی ولی پیلی وسیله ی هم یوغی و اتصال باکتری به سطوح است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قارچ ها:

 

ویژگی های مهم قارچ ها:

 

- هترو تروف هستند.

- پیکر رشته ای دارند.

- دیواره ی سلولی از کتین دارند.

- میتوز هسته ای دارند.

 

نخینه:رشته ی سلولی است که در بعضی از قارچ ها دیواره دار و و در برخی بدون دیواره می باشد.

 

تولید مثل قارچ ها:

قارچ ها تاولید مثل جنسی و غیر جنسی دارن.قارچ ها بارها سازی هاگ ها ،که در هاگدان های نوک نخینه ها به وجود می آیند تولید مثل می کنند.

 

گروه بندی قارچ ها:

 

الف:زیگو میکوتا:هاگ ها در زیگوسپورانژ تولید می شوند مانند کپک نان نخینه بدون دیواره ی عرضی است.

ب: آسکومیکوتا:هاگ ها در آسک تولید می شوند و نخینه ها دیوار دارد.

 

ج- بازیدیو میکوتا:هاگ ها در درون اندام های بازیدی تولید می شوندو نخینه دارای دیواره ی عرضی است.زنگ ها،پفکی و چتری.

د- دئو ترومیست ها:تولید مثل جنسی ندارندمانند قارچ لای انگشتان پا و پنی سیلیوم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تغذیه:

قند ها،لیپید ها،پروتئین ها،مواد معدنی،ویتامین های قابل حل در چربی،ویتامین های قابل حل در آب.

 

قند ها:گلوکز و فروکتز از تک قندی های معروف هستند.ساکاروز(از ساقه ی نیشکر و ریشه ی چغندر)و لاکتوز (قند شیر)از دو قندی های معروف هستند.از چند قندی ها می توان به نشاسته و گلیکوژن اشاره کرد ولی سلولز به عنوان غذا برای انسان محسوب نمی شود چون آنزیم تجزیه کننده آن در بدن ما وجود ندارد.

 

لیپید ها:نقش ساختاری دارد(غشاهای سلولی)،نقش عایقی در زیر پوست دارد،حکم ضربه گیر برای اندام هایی مانند قلب دارد،برخی هورمون هارا می سازد.

 

نکته:کلسترول که نوعی لیپید است در مقابل نور خورشید به ویتامین (دی) تبدیل می شود.

 

مواد معدنی:سدیم،کلسیم،آهن.

 

سدیم:در فعالیت های عصبی و ماهیچه ای نقش داردو کمبود آن برابر با گرفتگی عضلات می شود.

کلسیم:در انقباض ماهیچه ها،سختی استخان و انعقاد خون نقش دارد.

آهن:در ساختار هموگلبین به کار رفته و کمبود آن موجب آنمی می شود.

 

پروتئین ها:کمبود پروتئین در دوران کودکی سبب کواشیورکور می شود. از میان غذاها شیر ،تخم مرغ و گوشت دارای بیشترین تعداد آمینواسید ضروری است.

 

ویتامین های قابل حل در چربی:

 

ویتامین (آ):کمبود آن سبب شب کوری و کمبود شدید آن سبب گزرو فتالمی پیش ماده آن کاروتن موجود در  هویج است.

ویتامین (دی):(کلسیفرول)که کمبود آن سبب راشیتیسم است.

ویتامین(کا):در انعقاد خون در محل زخم ها نقش دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

ویتامین های قابل حل در آب:                                                                      

 

تیامین:کمبود آن بیماری بریبری می شودو در سبوس گندم یا برنج وجود دارد.

 

ریبوفلاوین:کمبود آن سبب ایجاد زخم در اطراف دهان می شود.

 

نیاسین:کمبود آن سبب بیماری پلاگر می شود.

 

کوبال آمین:در تولید گلبول های قرمز نقش دارد.کمبود آن سبب کم خونی می شود.

 

اسید آسکوربیک:کمبود آن موجب بیماری آسکوروی می شود.حرارت آن را نابود می کند.این ویتامین در سبزیجات و مرکبات وجود دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ویروس ها:

 

ویژگی های مشترک ویروس ها:

 

- ساختار سلولی ندارند.

- میزبان اختصاصی ندارند.

- انگل اجباری درون سلولی هستند.

- با میکروسکوپ الکترونی قابل روئیت هستند.

- معمولا از اسید نکلنیک ساخته شده اند.

ویروس ها از نظر اسید نکلنیک به دو دسته تقسیم شده اند:(دی ان آ) دارهاو( آر ان آ)  ها دارها

 

 

طریق مختلف حمله ویروس:

- چرخه لیتیک:پس از تزریق اسید نکلنیک بلا فاصله همانند سازی شروع شده و تولید مثل ویروس آغاز می شود.

- چرخه لیزوژنی:اسید نکلنیک تزریق شده مدتی با ماده وراثتی سلول میزبان هم زیستی مسالمت آمیز می کند (پروویروس)و در شرایط مناسب فعال شده و تکثیر می باید.

 

 

چند بیماری ویروسی:

 

آبله مرغان،آنفولانزا،سرخچه،اریون،آبله،هپاتیت،ایدز،فلج اطفال،هاری،سرما خوردگی...

 

- ویروس ایدز:گروه خاصی از گلبول های سفید(لنفوسیت)را مورد حمله قرار می دهند.

- ویروئید ها: تک رشته ای از ملکول (آر ان آ)که کپسید ندارند و از عوامل مهم بیماری زا هستند.

- پریون ها(ویروس بدون اسید نکلنیک):پروتئین هایی که سبب بیماری هایی مثل جنون گاوی می شود.

 

 

 

باکتری ها

 

طبقه بندی باکتری ها از نظر:

الف:تغذیه

ب:شکل

ج:گروه بندی کلی

 

تغذیه:

 

- هترو تروف ها

- اتو تروف ها

 

شکل:

 

- کروی یا کوکسی ها

- میله ای یا باسیل ها

مار پیچی یا اسپریل ها

 

گروه بندی کلی:

 

- یو باکتری ها

آرکی باکتری ها

 

توضیحات:

 

دو زیر مجموعه ی هترو تروف ها انگل ها و ساپروفیت ها هستند.ساپروفیت ها سبب پوسیدگی و فاسد شدن غذاها می شوند.

دو زیر مجموعه ی انو تروف ها نیز فتو سنتز کننده ها که گروه کوچکی هستند که مثل گیاهان فتوسنتز می کنند و شیمو سنتز کننده ها که از انرژی واکنش های شیمیایی استفاده می کنند.این گروه از طریق برداشتن الکترون از ملکول های معدنی مثل متان،سولفیت هیدروژن،وآمونیاک انرژی به دست می آورند،در فرایند شوره گذاری و چرخه نیتروژن نقش دارند مانند نیتروزوموناس و نیترو باکتر.

 

 

 

نکات مهم:

 

- جنس دیوار سلولی یو باکتری ها از پپتید و گلیکن است.

- در دیواره ی آرکی باکتری ها پپتید و گلیکن وجود ندارد.

- ژن های یو باکتری ها اینترون ندارند ولی آرکی باکتری ها اینترون دارند.

 

 

***

 

 

- ماده وراثتی باکتری ها از نوع حلقوی برهنه است یعنی پروتئین های هیستونی ندارد.

 

- غشای هسته،میتوکند ری،دستگاه گلژی و...در باکتری ها دیده نمی شود.

 

- تولید مثل باکتری ها از طریق تقسیم دوتایی است.

 

- تاژک وسیله ی حرکتی ولی پیلی وسیله ی هم یوغی و اتصال باکتری به سطوح است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قارچ ها:

 

ویژگی های مهم قارچ ها:

 

- هترو تروف هستند.

- پیکر رشته ای دارند.

- دیواره ی سلولی از کتین دارند.

- میتوز هسته ای دارند.

 

نخینه:رشته ی سلولی است که در بعضی از قارچ ها دیواره دار و و در برخی بدون دیواره می باشد.

 

تولید مثل قارچ ها:

قارچ ها تاولید مثل جنسی و غیر جنسی دارن.قارچ ها بارها سازی هاگ ها ،که در هاگدان های نوک نخینه ها به وجود می آیند تولید مثل می کنند.

 

گروه بندی قارچ ها:

 

الف:زیگو میکوتا:هاگ ها در زیگوسپورانژ تولید می شوند مانند کپک نان نخینه بدون دیواره ی عرضی است.

ب: آسکومیکوتا:هاگ ها در آسک تولید می شوند و نخینه ها دیوار دارد.

 

ج- بازیدیو میکوتا:هاگ ها در درون اندام های بازیدی تولید می شوندو نخینه دارای دیواره ی عرضی است.زنگ ها،پفکی و چتری.

د- دئو ترومیست ها:تولید مثل جنسی ندارندمانند قارچ لای انگشتان پا و پنی سیلیوم.

 

 

 

 

 

تغذیه:

قند ها،لیپید ها،پروتئین ها،مواد معدنی،ویتامین های قابل حل در چربی،ویتامین های قابل حل در آب.

 

قند ها:گلوکز و فروکتز از تک قندی های معروف هستند.ساکاروز(از ساقه ی نیشکر و ریشه ی چغندر)و لاکتوز (قند شیر)از دو قندی های معروف هستند.از چند قندی ها می توان به نشاسته و گلیکوژن اشاره کرد ولی سلولز به عنوان غذا برای انسان محسوب نمی شود چون آنزیم تجزیه کننده آن در بدن ما وجود ندارد.

 

لیپید ها:نقش ساختاری دارد(غشاهای سلولی)،نقش عایقی در زیر پوست دارد،حکم ضربه گیر برای اندام هایی مانند قلب دارد،برخی هورمون هارا می سازد.

 

نکته:کلسترول که نوعی لیپید است در مقابل نور خورشید به ویتامین (دی) تبدیل می شود.

 

مواد معدنی:سدیم،کلسیم،آهن.

 

سدیم:در فعالیت های عصبی و ماهیچه ای نقش داردو کمبود آن برابر با گرفتگی عضلات می شود.

کلسیم:در انقباض ماهیچه ها،سختی استخان و انعقاد خون نقش دارد.

آهن:در ساختار هموگلبین به کار رفته و کمبود آن موجب آنمی می شود.

 

پروتئین ها:کمبود پروتئین در دوران کودکی سبب کواشیورکور می شود. از میان غذاها شیر ،تخم مرغ و گوشت دارای بیشترین تعداد آمینواسید ضروری است.

 

ویتامین های قابل حل در چربی:

 

ویتامین (آ):کمبود آن سبب شب کوری و کمبود شدید آن سبب گزرو فتالمی پیش ماده آن کاروتن موجود در  هویج است.

ویتامین (دی):(کلسیفرول)که کمبود آن سبب راشیتیسم است.

ویتامین(کا):در انعقاد خون در محل زخم ها نقش دارد

ویتامین های قابل حل در آب:                                                                      

 

تیامین:کمبود آن بیماری بریبری می شودو در سبوس گندم یا برنج وجود دارد.

 

ریبوفلاوین:کمبود آن سبب ایجاد زخم در اطراف دهان می شود.

 

نیاسین:کمبود آن سبب بیماری پلاگر می شود.

 

کوبال آمین:در تولید گلبول های قرمز نقش دارد.کمبود آن سبب کم خونی می شود.

 

اسید آسکوربیک:کمبود آن موجب بیماری آسکوروی می شود.حرارت آن را نابود می کند.این ویتامین در سبزیجات و مرکبات وجود دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


comment نظرات ()
عقل گرایی دینی
نویسنده : مسعودبندری - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

مقدمه

 

 

مبحث عقل‌گرایی دینی در تاریخ اندیشه، پیشینه‌ای بس طولانی دارد ؛ کلام و نیز فلسفه اسلامی دو نمونه بارز این گرایش است. اندیشمندان اسلامی در این باب از دیگران گوی سبقت ربودند و در این راه بسی اندیشه سوختند و قلم زدند . دفاع عقلانی از دین امروزه از مباحث خرد سوز فیلسوفان دین به شمار می‌آید. نگاه به عقلانیت دین از دیدگاه وحی، ساحتی دیگر و نگره‌ای خاص است که در این مقال محور بحث قرار گرفته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فراخوان قرآن به تعقل

 

در قرآن کریم الفاظی که ناظر به انواع ادراکات است فراوان بوده، از مرز بیست‌ تعبیر می‌گذرد؛ تعبیراتی از قبیل: عقل ، فکر، یقین، لب، حکمت، تدبر، خبره، شهادت، ظن، حسبان، شعور،‌ نظر ، ذکر، عرفان، فهم، فقه، درایه،‌ رأی، زعم، حفظ، علم وبصیرت . هر یک از این واژه‌ ها معنا و استعمال خاصی دارد .

برخی از آنها در مورد ذات حق ‌سبحانه به کار نمی‌روند؛ زیرا به نحوی با ماده سر و کار دارند . ولی بعضی دیگر نظیر واژه‌ های علم یا خبره، بر ذات واجب نیز اطلاق شده ‌اند؛ زیرا در ذات معانی آنها نقصی وجود ندارد: « والله بکل شیءٍ علیم» [نساء 75]،‌« والله بما تعملون خبیر»[بقره 234].

 

علاوه بر این، قرآن به گونه‌ ها و اسالیب متعدد و متنوعی انسان را به تعقل، تدبر و تفکر دعوت کرده است : « هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون» [زمر 9] . قرآن انسان‌هایی را که با تأمل و تفکر به نظریات و آرای مختلف گوش فرا داده ، بهترین آنها را انتخاب می‌کنند، هدایت یافته و صاحب عقل ناب و خالص می‌داند: « فبشر عبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوالالباب»[زمر 18] . گاه قرآن شریف خود برای اثبات امری، استدلال و برهانی منطقی اقامه می‌کند ؛ فی المثل وحدانیت خدا را این گونه مبرهن می‌کند: « لوکان فیهما الهة الا الله لفسدتا[انبیاء 22] .

 نقل احتجاج از انبیاء پیشین، از دیگر موارد عنایت این کتاب سترگ بر امرتفکر است . در مواردی نیز از مخاطبان خود مطالبه دلیل می‌کند :« أ اله مع‌الله قل هاتوا برهانک ان کنتم صادقین»[ نمل 64].

 و در برخی موارد تنبه و توجه به امور دقیق و فراحس را رهین تفکر و تعقل می‌داند. « کذلک یحیی‌الله الموتی و یریکم آیاته لعلکم تعقلون»[ بقره 73] ،« افلا بتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها»[ محمد 24] . همچننی تشویق به تأمل و نظر در امور تکوینی از دیگر موارد اهتمام قرآن به امر اندیشیدن است: « افلم ینظروا الی السماء فوقهم کیف بنیناها و زیناها...[ق 6].

اینها و دهها و صدها مورد مشابه دیگر [1] همه و همه نشان ‌دهنده تأکید و اهتمام فراوان و قابل ملاحظه این کتاب الهی به علم،‌تعقل و تفکر است . پس قرآن فراخوانی است به جهان پر نور عقلانیت و فرار از تاریک خانه جهل.

حیات انسان از آن جهت که حیاتی انسانی است، مبتنی بر عنصر فکر است . لذا هر اندازه که این عنصر در فرد یا اجتماع قوی ‌تر باشد،‌ حیات آنها انسانی‌تر خواهد بود. و هر چه حظ فرد یا جمع از این رکن رکین و سنگ بنای بشری کاسته گردد، به حیوان و دون آن،‌ نزدیک‌ تر خواهد بود.

 از سوی دیگر ، چون قرآن آنان را بدین امر فرا خواند و شیوه‌ ای که قرآن ارائه دهد اقوم است ، لذا طریق تفکر طریق استوارتر خواهد بود که « ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم » [ اسراء 9] . و این طریق نیز مبین و مستقیم و روشن است که فرمود:« قل جاء کم من الله نورُ و کتابُ مبین یهدی به الله من التبع رضوانه سبل السلام»[مائده 16] . البته مشروط به آنکه انسان در صدد رضوان حق و سبیل سلام باشد.

منابع تعقل

با اندک تأملی در این گونه آیات به دست می‌آید که موضوع و متعلق « تفکر و تعقل» اموری متنوع و گوناگون است؛‌ نظیر معاد: « فیحیی به الارض بعد موتها ان فی ذلک لأیات لقوم یعقلون»[روم 24] ؛‌قرآن : « انا انزلناه قراناً عربیاً لعلکم تعقلون »[ یوسف 2]؛ توحید: « اف لکم و لما تعبدون من دون الله افلا تعقلون »[انبیاء 68] ؛ تاریخ : « فاقصص القصص لعلکم یتفکرون»‌[اعراف 172]؛ امور تکوینی و آسمان‌ها و زمین: « هو الذی مدالارض و جعل فیها رواسی وانهاراً ... ان فی ذلک لأیات لقوم یتفکرون » [ رعد 3]؛

 ملکوت :« اولم ینظروا فی ملکوت السموات و الارض»[اعراف 185]؛ نبوت:« قل انما اعظکم بواحدة‌ان تقوموا لله مثنی و فرادی ثم تنفکروا ما بصاحبکم من جنه» [ سبأ 46] ؛

احکام: « یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس... لعلکم تتفکرون»[بقرة‌/24]؛

 تسخیر امور برای انسان : « سخر لکم اللیل و النهار و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره ان فی ذلک لآیات لقوم یعقلون »[نحل 12]؛ امور اقتصادی : « ایوداحدکم ان تکون له جنة‌من نخیل ... لعلکم تتفکرون »[بقره 266]؛

 و امور اجتماعی : « و من ایاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجاً .... ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون »[روم 21].

بنابراین می‌توان گفت :‌ منابع تعقل از دیدگاه قرآن، ‌حوزه‌ هایی است که اهم آنها عبارتند از : امور اعتقادی یا مدعیات نظری دین، امور تشریعی یا مدعیات عملی دین،‌تاریخ،‌جامعه و طبیعت.

از مجموع آنچه گذشت، دو نکته مهم به دست می‌آید؛ نخست آنکه : مهم‌ ترین حوزه و قلمرو عقلانیت که در قرآن شریف مطرح شده است، مسائل و مباحثی است که پیرامون خدا،‌ وحی و نبوت صورت گرفته است؛ یعنی سه اصل اصیل و بنیادین دین و سه رکن رکین حیاتی و مشترک میان ادیان آسمانی. دیگر : تعقل در محدوده‌های دیگر،‌در جهت و راستای خاصی قرار دارد.

 به دیگر سخن اگر نظر به طبیعت یا تأمل در قصص، مطلوب است همه و همه بدان جهت است که آنها آیتند . بنابراین قرآن نگرش آیه‌ای به این گونه امور دارد . اکنون به توضیح این دو نکته به اختصار می‌پردازیم .

عقلانیت دعاوی دینی

چنانکه پیداست در عنوان فوق دو عنصر وجود دارد؛ یکی عقل و دیگری دین. اولی از سنخ امور معرفت شناختی و دومی از مقوله مباحث دین ‌شناسی است که در عنوان مذکور این دو به یکدیگر نزدیک شده و مسئله ‌ای را در فلسفه دین به وجود آورده ‌اند. در این زمینه مسائل گوناگون، ‌قابل توجه و مبسوطی مطرح شده است که به برخی از آنها اشاره می‌کنیم :

مسئلة اول : مراد از دین چیست؟ دین در لغت به معنای جزاء ،‌ عادت و شأن،‌ عبادت ، طاعت، ‌حساب، قهر، حکم، ‌سیره،‌ تدبر، ‌قضا،‌ ورع،‌ معصیت،‌ ذلت ،‌ ملت ، ‌توحید و اکراه آمده است [2]. اما دین در اصطلاح، گاه به معنای مجموعه قوانین و آداب و احکام و شرایع به کار رفته است و گاهی امور اعتقادی به آن افزوده می‌شود[3] .

به دیگر سخن ،‌ دین هم شامل گزاره‌ های توصیفی و هم گزاره‌ های ارزشی است.  افزون بر این، این گونه امور از یک سلسله مبانی و پیشفرض‌هایی استفاده می‌کند و نیز لوازمی بر آنها به طور منطقی مترتب می‌شود که می‌توان آنها را نیز در محدوده دین گنجاند .

مسئلة دوم :‌ مراد از عقل چیست؟ معنای لغوی عقل عبارت است از : بستن پای شتر، حبس، تثبت در امور،‌ ملت و فهم [4] . عقل در اصطلاح یا به معنای نیروی مدرکه " هست " ‌ها و " باید " هاست و یا به معنای نفس صور و معانی مدرک . اما معنای مراد از عقل در این مقال،‌ معارفی است که روشمندانه با استمداد از استدلال، نقل تاریخی و تجربه حاصل آید یا این که خود بدیهی باشد.

بررسی استقرایی آیات قرآن شریف ما را به این نکته سودمند متوجه می‌سازد که در قرآن کریم چهار نوع گزاره وجود دارد . گزاره‌ های عقلی یا فلسفی نظیر « کوکان فیهما آلة الا الله لفسدتا»[انبیاء 22] ، گزاره‌ های تجربی مانند « الله الذی ارسل الریاح فتثیر سحاباً فسقناه الی بلد میت » [فاطر 9] ، گزاره‌ های نقلی و تاریخی چون « لقد کان فی یوسف و اخوته آیات للسائلین» [یوسف 7] ، و گزاره‌ های ارزشی مانند « کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون» [بقره 183 ]

پیداست که این گزاره ‌ها برخی توصیفی و بعضی ارزش‌اند؛ بر این اساس، دفاع عقلانی دین به تناسب نوع و سنخ گزاره‌ ها ، ‌روشی خاص می‌طلبد. از همین روی باید از روش ‌شناسی علوم عقلی ، نقلی و تجربی بهره گیرد؛ پس کلام با استفاده از روش ‌شناسی مناسب به تبیین و دفاع معقولانه از گزاره ‌های ارزشی باید گفت فقیه عهده‌دار استنباط احکام از منابع شرعی است؛ به تعبیر دیگر فقه باید استناد حکمی از احکام الهی را بر اساس اصول و ضوابط استنباط به منابع فقهی نشان دهد، ولی کار به همین جا ختم نمی‌شود.

بعد از آنکه ثابت گردید این حکم از احکام الهی است [ثبوتاً یا اثباتاً ]، باید نشان داد که این احکام صوابند . این جاست که کلام و فلسفه فقه می‌تواند راهگشا باشد.

وظیفه متکلم اولاً نخست بازشناسی گزاره‌ های دینی است، ‌آنگاه دفاع در برابر شبهات، نقدها و ایرداهای خصم و در نهایت، حمله به دیدگاه‌ های رقیب. لذا نباید همیشه به دفاع بسنده کرد و حالت انفعالی به خود گرفت. ثانیاً حمله یا دفاع باید به گونه‌ای باشد که هر یک ما را گامی به جلو برد.

یعنی با هر عملیاتی خود را در موقعیت و وضعیتی بهتر و پیشتر از مرحله قبل قرار دهیم، ‌نه این که در جا زده یا عقب گرد کنیم. ثالثاً باید از تجربه‌های تلخ و شیرین گذشته خود جهت اصلاح جریان فکری استفاده کنیم، تا ضمن تقویت نقاط مثبت، جهات منفی را جبران کنیم. رابعاً ، چشم خود را بر نظریه‌های بدیل و رقیب کاملاً باز کرده، اگر پیام مثبتی در آن بود با شهامت آن را اتخاذ کرده و از آن سود بریم.

بررسی جریان تاریخی عقلانیت دین، مبحثی مستقل است . تنها اشاره می‌شود که گفته‌اند عقل‌گرایی در جهان اسلام از آن معتزله است ؛ استدلالی کردن ایمان در اوائل قرن دوم به عنوان یک حرکت فکری، ‌موجب پیدایش مذهب اعتزال شد [5] . برخی اندیشمندان را عقیده بر آن است که دامنه عقل ‌گرایی به زمانی قبل از معتزله باز می‌گردد . می گویند کتاب و سنت خود برخوردی عقلانی با اصول دین دارند . پاره ‌ای آیات و بعضی خطبه‌ های نهج البلاغه شاهدی گویا و گواهی روشن بر آن است [6].

حکیم فرزانه معاصر علامه طباطبایی « ره » نقطه شروع علم کلام و جریان عقلی را مباحثات کلامی حفاظ حدیث و قرآن در عهد نبی اکرم  با یکدیگر و با ارباب ملل ، خصوصاً یهود و نصاری که در شام و حبشه حضور داشتند ‌می‌دانند [7]. در قرن اول، ‌اصحاب حدیث که اغلب هوادار عثمان بودند و از سوی دستگاه بنی‌امیه حمیات و تقویت می‌شدند ، مانع هر گونه بحث‌های عقلی شدند. آنها اصولاً معتقد بودند عقل را باید از کار انداخت و به ظواهر کتاب و سنت استناد کرد. همچنین نحله اشاعره، حکومت عقل را زیر سوال برده، آن را از درک مصالح و مفاسد افعالی الهی قاصر می‌دانستند[8] . 

 به این ترتیب ، ‌دو جریان عقل‌ گروی و نص گروی در تاریخ اندیشه اسلامی پدید آمد و به گونه‌های مختلف ادامه یافت. در غرب نیز به سه رهبرد اساسی نسبت به معرفت دینی بر می‌خوریم؛ عقل‌گروی، ایمان گروی و عقل گروی انتقادی . دکارت و اسپینوزا از سردمداران جریان نخست، ‌کیرکگارد و ویتگنشتاین از پیشگامان نحله دوم و کانت منادی نظریه سوم است.

مسئلة سوم: آیا تعقل در قرآن بدیل دارد؟ در کتاب الهی به جز معرفت عقلی با سه نوع معرفت دیگر مواجهیم: 1ـ معرفت حسی:« جعل لکم السمع و الابصار و الفافئده لعلکم تشکرون »[نحل 78]. نظیر این بیان در قرآن شریف در چهار مورد دیگر تکرار و در پایان‌ به دو مسئلة شکر و مسؤولیت اشاره شده است. بنابراین شناخت حسی از جمله نعمت‌های مهم الهی است که باید بر آن شاکر بود و از آن در جهت انجام تکالیف الهی بهره جست .

 احساس، ‌طریقی است برای کشف خواص اشیای جزئی، ولی توقف بر آن شایسته نیست. بلکه حس معبر است که باید انسان را به کمک عقل به امور فراحسی رهنمون باشد . چنانکه فرمود: « افلایرون ،‌افرء یتم ، ‌الم تر، افلاتبصرون» و به دنبال آن معارف عقلی را بیان داشت؛

2
ـ معرفت الهامی:  خدای سبحان فجور و تقوا را به نفس الهام کرد و « نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها »[الشمس 10ـ7] . فجور و تقوا از سنخ علوم عملی و ارزشی بوده که مربوط به بایدها و نبایدها، خیر و شر و حسن و قبح است .

 بر اساس آیه شریفه فوق،‌انسان از طریق الهام الهی بایسته‌ها و نبایسته‌ها را دانسته، سینه و قلبش مهبط لطف اوست و همین است مراد از نظری بودن دین؛ « فاقم وجهک للدین حنیفاً فطرت‌الله التی فطر الناس علیها»[روم 20]؛

3
ـ معرفت شهودی :  قرآن مجید در مواردی از این نوع شناخت با صراحت سخن می‌گوید: « و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض »[انعام 75]. نشان دادن و ارایه عالم ملکوت به انسان، تنها از راه علم شهودی و نه حصولی میسر است؛ « و اذا اخذ ربک من بنی‌آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم فالوا بلی » [اعراف 172] .

خدای متعالی در عالم ذر انسان‌ ها را بر نفس خودشان شاهد گرفت و نفسشان را مشهود آنها قرار داد. آن گاه بلافاصله از آنها پرسید : آیا من رب شما نیستم ؟ همه گفتند : آری ؛ جالب آن که نفرمود: « الیس لکم ربُّ»؛ بلکه به من اشاره کرد . بنابراین شهود نفس، عین شهود ذات می‌باشد؛ چنان که فرمود: « من عرف نفسه فقد عرف ربه »؛ یعنی معرفت نفس عین معرفت رب است نه این که بین آن دو ارتباط لزومی برقرار باشد .
به بیان فلسفی ، یافتن معلوم از آن جهت که عین الربط است، ‌عین یافتن ربط و مربوط است و به تعبیر قرآنی یافتن فقر از آن جهت که فقر است،‌عین یافتن غنای غنی است « یا ایها‌الناس انتم الفقراء‌الی الله و الله هو الغنی الحمید » [فاطر 15].  نتیجه آنکه معرفت شهودی هر چند معرفتی شخصی و غیر قابل انتقال است، ‌اما میان معارف، ‌برترین و اشرف آنهاست .

بنابراین انسان شناخت حسی دارد تا برای گذران امر دنیا به خصایص اشیای محسوس نایل شود واز معرفت عقلی نیز بهره‌مند است تا به امور کلی مادی و غیر مادی دسترسی یابد ؛ همچنین ملهم به ادراکات عملی است تا با تشخیص مصالح و مفاسد متذکر شود. برتر و والاتر از همه، ‌معرفت شهودی است که پروردگار عالم آن را به خلیفه خود عطا کرد و آن را بهترین وسیله برای عرفان خود قرار داد. بنابراین خدای سبحان انسان را به انواع معارف و مشاعر تجهیز کرد؛ « لئلا یکون للناس علی الله حجة» [نساء 165] .

مسئلة چهارم: روش تعقل کدام است؟ تعقل و تفکر اموری روشمندند، ولی در باب نوع روش، نظریه واحدی وجود ندارد.

می‌دانیم که در منطق کلاسیک ، علم به دو قسم تصور و تصدیق تقسیم می‌شود. فارق اساسی این دو حکم است. اگر میان معارف تصوری و معارف تصدیقی کندوکاو کنیم،‌ در می‌یابیم همه در عرض یکدیگر نیستند؛ بلکه ارتباطی طولی، ترتبی ، زایشی و چینشی منطقی بین آنها وجود دارد. این سلسله بالا رونده نمی‌تواند تا بی‌نهایت ادامه یابد و سرانجام بر بالین معارف اولیه و بدیهی آرام خواهد گرفت. بنابراین ادراکات چه تصوری و یا تصدیقی، به دو قسم بدیهی و نظری تقسیم می‌شوند.

دستگاه بدیهیات ارسطویی بر فکر و علوم مختلف اسلامی سایه افکند تا آنجا که مفسر کبیر، مرحوم علامه‌طباطبایی آن را فطری عقل دانسته[9]، می فرمایند در هر چه شک کنیم، ‌در این شکی نیست که واقعیتی برای ذهن موجود است. نیل به آن واقعیت از طریق استدلال ممکن نیست مگر با توسل به قضایای بدیهی اولی که آنها غیر قابل شکلند. فکر از راه چیدن آنها و با استفاده از قواعد منطقی چه از نظر ماده و یا صورت به نتایج نظری مجول می‌رسد و این امور ارتکازی و نظری عقل است.

در معرفت ‌شناسی معاصر شیوه‌ ای دیگر پیش رو می‌نهند. معرفت ‌شناسان [10] با انتقاد از مسلک مبناگروی،‌ مشرب انسجام گروی و بازگشت به پیشفرض‌ها را پیشنهاد می‌دهند. اینان ملاک صدق و صحت قضایا را انسجام و هماهنگی درون آنها و تکیه بر اصول مفروض مشترک تلقی کرده‌اند ، ‌نه ابتنای بر بدیهیات را ؛ نظیر هندسه اقلیدسی که تمام ادله و مسایل آن متکی بر اصول پنجگانه اقلیدسی است .

هندسه اقلیدسی متکی و مبتنی بر پذیرش آن پنج اصل است که صحت آنها مفروض گرفته شده است و مادامی که پیشفرض بدیل و دستگاهی رقیب که مرجع باشد، پیشنهاد نشود،‌ هندسه اقلیدسی تلقی به قبول خواهد شد.

این مقال را مجال نقد و گزینش نیست؛ تنها در صدد پاسخ به این سؤالیم که آیا می‌توان از آیات قرآنی، مؤیدی به سود یکی از این دو نظریه یافت ؟ به آیه ذیل توجه کنید:« ولو شئنا لرفعنا بها و لکنه اخلد الی الارض و اتبع هویه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث ذلک مثل القوم الذین کذبوا بایاتنا فاقصص القصص لعلهم یتفکرون »[اعراف 177].

بر اساس روایات و کلمات مفسران، این آیه در باب مردی است به نام بعلم باعورا. او را نخست مورد عنایت خاص الهی بود. تعبیر « فانسلخ» نشان می‌دهد که خدای سبحان، آیات خود را در او نفوذ داد و در جان او نشاند؛ اما او ناگهان سیر خود را منحرف کرد و از جمله گمراهان شد .

ریشه اصلی انحراف را قرآن در « اخلد الی‌الارض و اتبع هویه» پی‌جویی می‌کند. او که عالم بود،‌آن‌چنان به لذات دنیا چسبید و عطش نامحدود دنیا‌پرستی چنان او را فرا گرفت که قرآن او را به سگ هار تشبیه می‌کند که بر اثر بیمار هاری، به حالت عطش کاذب مبتلا شده است و با هیچ چیز سیراب نمی‌گردد.

 لذا چنین انسانی با آن مقامی که داشت به علت تکذیب آیات الهی و اتباع هوای نفسانی از گمراهان شد و جهنم او را بلعید. در پایان‌ این آیه شریفه، تشویق به تفکر در این قصه شده است تا برای دیگرانی که شرایطی مشابه دارند، عبرت باشد و از آن پند گیرند.

اگر مفاد آیه فوق را بصورت شکل منطقی درآوریم چنین می‌شود: 1ـ فرد a به دلیل  b مبتلا به سرانجام  q شد.  2ـ هر فردی حالتی مشابه q داشته باشد،‌ سرانجامی مشابه q خواهد یافت. مقدمه دوم در خود قضیه مطوی دیگری جای داده است و آن این که « حکم الامثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد ». اصولاً مفاد و منظور آیه تأمین نمی‌شود مگر اینکه قابل تعمیم به دیگران با وضعی مشابه باشد و این تسری از نظر منطقی ممکن نیست مگر با استناد به قضیه مطویه مذکور که خود از قضایای بدیهی می‌باشد .

 پس این مقدمه نقلی به ضمیمه مقدمه عقلی و بدیهی منتج می شود که نتیجه آن همان حکم‌ ساری و عام آیه است؛ از این قرار که « هر کس تکذیب آیات کند،‌انجامش مشابه او خواهد بود».

این شکل منطقی را می‌توان از دیگر آیات که مشتمل بر تعقل، تفکر و نظایر آن است استحصال نمود. اگر مقدمات مضمر در آیه عقلی و نظری باشند، می‌توان آن را از مقدمه مطویه بدیهی بیرون کشید و ابتنای مقدمات را بر آنها نشان داد.

پس استنتاج احکام عام از آیات فوق یا تعقل یا تفکر که در خود مقدمات نقلی یا تجربی دارد، تنها با استفاده از قضایای بدیهی مضمر و مطوی ممکن است و تا یاری آنها نباشد، چنین استنتاجاتی صورت نخواهد گرفت.

در قرآن شریف به آیات فراوانی برمی‌خوریم که در آنها با تعبیر « من آیاته» مواجه می‌شویم. موضوع و متعلق « آیه بودن» از دیدگاه قرآن، ‌بسیار متنوع و گسترده است؛ از طبیعت گرفته تا امور انفسی و خلاصه تمام ماسوی ‌الله را شامل می‌گردد.

در قرآن بیش از 350 آیه وجود دارد که چنین مفادی را در بردارد ؛ نظیر : کذلک یبین الله آیاته للناس لعلهم یتقون»[بقره 187] ،‌« و من آیاته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتکم »[روم،‌22]؛ « و من آیاته منامکم باللیل و النهار و ابتغاءکم من فضله »[شوری، 29]« و من آیاته خلق السموات و الارض و ما بث فیهما من دابة».

بنابراین دعوت قرآن و نیز روایات به تدبر، تفکر و مطالعه آیات الهی از جهت آیه بودن آنهاست؛ گر چه اندیشه در باب طبیعت و غیر آن خود مفید و ارزشمند است.

آیه به معنای نشانه و علامت است و همواره به امری بیرون و فراتر از خود اشاره دارد. معرفت آیه آی به معنای عبور معرفت‌ شناختی از نشانه به صاحب نشانه می‌باشد.

شناخت آیه‌ای سهم مهم و بسزایی در معارف بشری دارد . شناخت امور حسی و غیر حسی از طریق علائم محسوس آن مسئلة‌ای عادی و روزمره است . از علوم تجربی گرفته در روان ‌شناسی از علائم رفتاری به ویژگی‌های روانی پی‌می‌برند، در جامعه  شناسی از داده‌های رفتار جمعی، علل آن به دست می‌آید ،‌هم‌ چنین در علوم پایه از قبیل فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی کاربرد فراوانی از این مدل می‌توان یافت ـ تا رفتارهای روزمره زندگی می‌توان ده‌ها و صدها مصداق و نمونه و مؤید بر این اصل یافت .

 ویلیام اکام[11] از کشیشان و فلاسفه معروف‌ قرون وسطی ، ‌اصلی پیش رو نهاد که « امری موجود است که یا محسوس من باشد یا لازمه محسوس من ؛ والا باید آن را از صفحه وجود محو کرد». بر این اساس به « استره ‌اکام » معروف شد. وی تیغ برکشید و امور فراوانی را از صفحه هستی خارج کرد؛ زیرا با اصل فوق همخوان نبود.

استدلال از راه آیه،‌ خود به دو نحو است:‌اول: استدلال از راه آثار و علائم حسی بر امور محسوس ؛ دوم : استدلال از طریق نشانه‌های حسی بر امر غیر حسی.

هر دو استدلال از سنخ معرفت آیه‌ای است و مورد پذیرش همگان از جمله غربی‌ها قرار دارد.البته‌ به این نکته باید توجه داشت که اعراب جاهلی میان خلق و تدبیر تفاوتی قائل بودند؛ آنها خلق را به خدا و تدبیر را به ارباب اصنام نسبت می‌دادند؛ از این رو بیت‌ها را پرستش می‌کردند، تا نزد خد شفیعشان شوند.

 آیات فراوانی در این باب نازل شد تا بیان دارد که آفرینش و تربیت هر دو خاص خداست . از این رو آیات از خلقت اشیا و تکوین انسان آغاز و در ادامه به تدبیر امور اشاره کرد:« و من آیاته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتکم و ألوانکم ان فی ذلک لایات للعالمین »[روم،‌22].

« و من آیاته ان خلقکم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون » [روم،‌20] . چنانکه در جای جای سخن وحی تعابیری هم‌چون « یتفکرون»، «یعقلون» و « یذکرون» را می‌توان مشاهده نمود. لذا انتقال از آیه به صاحب آیه تنها به مدد تعقل و تفکر فراهم می‌آید .

پس خلق و تدبیر دو امر ممزوج بوده،‌نه مفروق و فاعل هر دو یکی است.

ابراهیم بر بطلان ربوبیت کواکب و ماه و خورشید از راه آثار حسی آن استدلال کرد. افول و غیبت آنها از انسان، خود دلیل بر مدعاست : « کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین ، فلما جن علیه اللیل رأی کوکباً قال هذا ربی، فلما افل قال لااحب الافلین»[انعام،‌ 79ـ57].

در باب شناخت آیه‌ای، تفاسیری چند مشاهده می‌شود که در این مقال به همه آنها اشاراتی خواهد شد.

تفسیر بر پایه استنتاج علمی

علوم به عنوان مجموعه مسائل هدفدار و روشمند ،‌ در تاریخ دراز آهنگ خود، دچار تحولات وسیعی شده است، و لکن ارکان و مراحل آن همیشه بر این سبک و سیاق بوده است: فرضیه ، آزمون و قانون [12]. دانشمند علوم طبیعی بر اساس مشاهدات علمی و انس ذهنی حاصله، به فرضیه‌ای (گمانه) دست می‌یازد .

 وی فریضه خود و دیگر فرضیه‌های رقیب را به آزمون می‌گذارد تا توان تبیین علمی آنها را بیازماید. گام مهم در این زمینه ارزیابی میزان احتمالات است تا بر اساس آن فرضیه‌ای قبول،‌رد یا تعدیل گردد.

 میزان احتمال در ارائه نظریه، تأثیر تام و تمام دارد، ‌به گونه‌ای که اگر معلوم شد احتمال قابل توجهی وجود دارد که مشاهدات آن مؤید فرضیه دومی می‌باشد، ‌در این صورت ، فرضیه اول رد یا تعدیل می‌گردد یا لااقل از تبدیل شدن به نظریه محروم می‌ماند . ولی اگر میزان احتمال به حدی کم باشد که در عمل نادیده گرفته شود،‌ فرضیه نخست از آزمون سربلند و پیروز بیرون آمده،‌ نظریه علمی محسوب می‌شود.

مدل روش استقرائی مبتنی بر احتمالات یا روش شناخت آیه‌ای ، در مورد ذات واجب، قابل تطبیق می‌باشد [13] .

 می توان با مشاهده کوه و در و دشت آسمان و زمین به نظری بس عمیق پی برد و آن را گواه بر مدبری بس نکته دان و نکته سنج و خبیر و توانا گرفت. البته فرضیه‌ای دیگر می‌توان ابراز داشت و آن اینکه نظم مشهود در پاره ‌های خلقت ، ‌بدون دخالت قادری توانا و صرفاً بر اساس تصادف و صدفه تحقق یافته است . این تفسیر درسخنان اندیشمندان و فرزانگان معاصر با اندک اختلافی مشاهده می‌شود[14]. هم‌چنین در برخی آثار فلاسفه مسیحی ردپایی از آن را می‌توان یافت [15].

تفسیر بر پایه استنتاج فلسفی

مراد استنتاج فلسفی آن است که کبرای استدلال ، اصلی عقلی و فلسفی بوده و صدق آن وامدار و مشاهده حسی نباشد. پس ممکن است صغرای استدلال مقدمه‌ای تجربی و حسی باشد . ولی از آنجا که کبری فلسفی است ، استدلال ماهیتاً فلسفی خواهد بود. برخی بزرگان شناخت آیه‌ای در قرآن را دارای ماهیتی فلسفی تلقی کرده‌اند.

فیلسوف کبیر علامه طباطبایی در عین حال که وجود خدا را در قرآن امری بدیهی تلقی فرموده‌اند، ‌اما با پذیرش شناخت آیه‌ای می‌فرمایند: با تدبر و تأمل در آیات تکوینی الهی، می‌توان جهاتی یافت که با انضمام  اصول عقلی، ‌دلالت بر ذات پاک خدای سبحان و صفات علیای او خواهد داشت.

 مشاهده فقر و نیاز با توجه به اصل عقلی « احتیاج وجود فقیر به ذات غنی»، دلالتی آشکار بر وجود خدای صمد و صفات حسنای او دارد [16]. برخی فلاسفه دیگر استدلال بر ذات پاک واجب را در قرآن روا می‌دارند.[17]

براهین موسوم به براهین جهان شناختی در فلسفه دین مسیحی، اغلب با اخذ یک مقدمه تجربی از قبیل « حرکت »،‌« حدوث» و ضمیمه یک اصل فلسفی نظیر « احتیاج حادث به محدث یا احتیاج متحرک به محرک»، به اثبات وجود خداوند می‌پردازند .

 

 به هر حال می‌توان گفت شناخت آیه‌ای در این دو تفسیر، تابع الگوی معرفتی «شاهد ـــ جریان ـــ ‌استدلال ــ باور » می‌باشد. و ما با رعایت اصول استدلال علمی و فلسفی ،‌از طریق مقدمات به نتیجه مطلوب منتهی می‌شویم.

 

تفسیر بر پایه تعبیر دینی

برخی فیلسوفان معاصر دین، که نگاهی مثبت به دین و مبانی آن دارند علی‌رغم این که معتقدند ادله اثبات واجب از اثبات قطعی وجود او ناتوان است،‌ایمان به خدا را امری معقول و از مقوله باورهای غیر مبتنی بر دلیل و استنباط می‌دانند.

 جان هیک می‌پرسد : آیا شناختن یعنی اثبات کردن؟ خود در پاسخ می‌گوید: لااقل از دیدگاه نویسندگان کتاب مقدس چنین نیست. وجود خداوند نزد آنها امری ملموس است نه موضوعی برای استدلال و استنباط [18].

مفهوم استدلال یا آوردن شاهد و دلیل، متضمن نوعی شکاف و فاصله میان واقعیت مشهود و مسألة مطلوب می‌باشد. هیک با استفاده از اصل « کلیفورد» که از اصول معرفت ‌شناسی نوین است،‌ معتقد است :‌ همواره و همه ‌جا و برای همه کس نادرست است که به چیزی باور داشته باشد ، اما دلیل و مدرک کافی برای آن ارائه ندهد .  او این اصل را نیازمند تعدیل و تغییر می‌داند . تنها معرفتهای استدلالی است که محتاج شاهد و مدرک است.

اما معارف تجربی نیازی به استدلال ندارد؛ ما به داده ‌های حسی خود اعتقاد داریم؛ ولی اعتقاد مزبور براساس دلایل و شواهد تلقی نمی‌شود.

 بنابراین می‌توان گفت مجموعه معرفت‌های ما به دو قسم معرفت مبتنی بر شهواهد باور ؛ ولی الگوی معرفتی معارف غیر مبتنی بر شواهد، نیازمند شاهد و فرآیند استنباط نیست. وی معرفتهای غیر استدلالی را شامل اصول بدیهی عقلی و ادراکات حسی می‌داند و هم ‌چنین با تمایز میان باورهای پایه‌ای و باورهای بنیادی، مدعی می‌شود که ادراکات دینی از قبیل باورهای بنیادی است که ضمناً باوری غیر استدلالی و نیز ارزشمند می‌باشد[19].

 

تفسیر بر پایه شناخت از راه تذکر

علم در علوم اسلامی با تقسیم اولی به دو قسم علم حضوری و علم حصولی تقسیم می‌شود. قسم اول علمی پیشین و از مقوله یافته‌هاست و دامنش از خطا، تزلزل ، تردید و تیرگی مصون است. در قرآن به طور وفور تذکر به میثاق ازلی و ملاقات حضوری و مراجعه شهودی یافت می‌شود. نظیر آیه فطرت:« فطرة الله التی فطرالناس علیها لا تبدیل لخلق الله»[ روم ،‌30] یا آیه ذر؛ « واذ اخذ ربک من بنی‌آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالو بلی شهدنا» [اعراف ، 172].

در روایتی آمده است که خدای سبحان نفرمود « الیس لکم رب»، بلکه فرمود:« الست بربکم» ؛ به عبارتی دیگر از ضمیر متکلم استفاده کرد. این امر دلالت بر معرفت شهودی پیشین از نوع معرفت آیه‌ای دارد ؛ زیرا آنها را بر نفسهاشان شاهد گرفت. آنان نیز بدون تأمل شهادت بر رب بودن خدای سبحان دادند و به تعبیر دقیق‌تر، ‌ربوبیت او را یافتند .

 به دیگر سخن،  یافتن خود، عین یافتن اوست؛ نه مقدمه آن تا میان آن دو شکاف و فاصله افتد . گاه انسان با مشاهده ردپایی می‌فهمد عابری از آن مسیر گذشته است؛ این فهم غایبانه مشخصات دقیقی از عابر به انسان نمی‌دهد. بر خلاف شناخت شهودی که مشهود بر شاهد، واضح و آشکار خود را می‌نمایاند.

 بنابراین شناخت آیه‌ای در این مورد، نشانه‌ای از خدایی است که در عمق جان جا دارد و هر انسان در زوایای وجود خود همنشین اوست و تنها تصفیه درون کافی است تا پرده از رخساره آن برگیرد.

نتیجه آن که به جز تفسیر دوم دیگر تفاسیر معقول و مستدل می‌نماید. جان آدمی ساحت‌های فراتر از حس دارد و با عقل یا شهود می‌‌تواند به فراسوی نشانه‌ها گام بردارد.

البته طعن عارف بر عقل فیلسوف نه به جهت تحقیر آن است، بلکه از آن روست که وی را تا سرای معشوق برکشد


چشــم اگــــر داری تــو کورانه میا     ور نـــداری چشــم ، دست آور عصا

آن عصــــای حــــزم و استـدلال را     چـــون نــــداری دیــد می‌کن پیشوا

ور عصای حزم و استـدلال نیست         بی‌عصا کش بـر سر هر ره مایست

گــــام ز آن‌ســان نه که نابینا نهد      تـــا کـــه پـــا از چاه و از سگ وارهد[20]

از این روست که خداوند در وحی خود به گونه‌هایی چند تجلی کرد؛ گاه فرمود:

 « ان فی ذلک لایة لقوم یعقلون»[نحل ،‌67] و گاه به اشارت « ان ذلک لایة لقوم یذکرون»[نحل، 13].

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها

[1] مرحوم علامه طباطبایی آنها را بالغ بر سیصد مورد می‌داند ؛ ر. ک. المیزان، 5/255.

[2]ابن منظور، ‌لسان العرب، نشر ادب الحوزه 1363، 13/170 ؛ محمد مرتضی الزبیدی، تاج العروس،‌منشورات دارمکتبة الحیاة ،‌بیروت، 9/208، عبدالرحیم ابن عبدالکریم صفی‌پور، منتهی الأرب ، کتابخانه نسائی 1/2/402.

[3] تفسیر نمونه، زیر نظر آیة الله ناصر مکارم شیرازی، دارالکتب الاسلامیة ، تهران،‌1368،‌2/369.

[4] تاج العروس، 9/26، ‌لسان العرب، 7/459 ـ 458.

[5]ر. ا. نیکلسون ،‌عرفان و عارفان مسلمان،‌ ترجمه اسدالله آزاد، دانشگاه فردوس، ص 46؛ م.م.شریف، تاریخ فلسفه در اسلام، ‌تهران،‌ مرکز نشر دانشگاهی، 1/315.

[6] غلامحسین ابراهیمی دینانی، منطق و معرفت در نظر غزالی ، ‌امیرکبیر ، ص 322.

[7] المیزان،‌5/272.

[8]عزالدین محمود کاشانی،‌ مصباح الهدایة‌و مفتاح الکفایة ،‌ به تصحیح جلال‌الدین همایی، تهران،‌سنایی،‌1325، ‌ص 13.

[9] المیزان ،‌5/355.

 

[10]

Dancy.Y.Anintroducion to contemporarg Epistemology (New York, Basil Black Woll 1985) p.110.

[11] آلبرت آوی،‌سیر فلسفه در اروپا،‌ مترجم دکتر علی اصغر حلبی، 1/250 ، هنری توماس،‌ بزرگان فلسفه ،‌ مترجم فریدون بدره ‌ای، ص 16.

[12] ایان بار بور،‌علم و دین ،‌ مترجم بهاء‌الدین خرمشاهی، 18/27 ؛ جان لازی، درآمدی تاریخی به فلسفه علم، مترجم علی پایا، 53.

[13] شهید صدر، محمد باقر، الاسس المنطقیه للاستقراء.

[14] الرسل و الرسول و الرساله، شهید محمد باقر صدر، ص 47 ـ 38، شهید مرتضی مطهری، توحید، ص 98 ـ 58 و مجموعه آثار، 3/50 و سیری درنهج‌البلاغه ، ص 54.

[15] Philosophy of Religion. Louis. Pojman p.39.

[16] علامه طباطبایی، المیزان،‌1/395 و 9/154.

[17] الاشارات و التنبیهات، 3/66، ‌الاسفار الاربعه ، 6/14.

[18] جان هیک، ‌فلسفه دین، مترجم بهرام راد، فصل ششم philosophy of Religion ABERNETHY

Newyork, The mocnilan company p.252.

[19]

Dancy, Gonathan. An Introduction to comtemparary Epistemology (Basil Blackwell), Part.a.

[20] مثنوی مولوی با تصحیح دکتر استعلامی، ج 3، یت 276 به بعد.

منابع

  • 1- حجت الاسلام محمد تقی فعالی
  • 2- فصلنامه‌ قرآن پژوهی مبین
  • 3- مثنوی مولوی
  • 4- تفسیر المیزان
  • 5- قرآن
  • 6- تفسیر نمونه

 

مقدمه

 

 

مبحث عقل‌گرایی دینی در تاریخ اندیشه، پیشینه‌ای بس طولانی دارد ؛ کلام و نیز فلسفه اسلامی دو نمونه بارز این گرایش است. اندیشمندان اسلامی در این باب از دیگران گوی سبقت ربودند و در این راه بسی اندیشه سوختند و قلم زدند . دفاع عقلانی از دین امروزه از مباحث خرد سوز فیلسوفان دین به شمار می‌آید. نگاه به عقلانیت دین از دیدگاه وحی، ساحتی دیگر و نگره‌ای خاص است که در این مقال محور بحث قرار گرفته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فراخوان قرآن به تعقل

 

در قرآن کریم الفاظی که ناظر به انواع ادراکات است فراوان بوده، از مرز بیست‌ تعبیر می‌گذرد؛ تعبیراتی از قبیل: عقل ، فکر، یقین، لب، حکمت، تدبر، خبره، شهادت، ظن، حسبان، شعور،‌ نظر ، ذکر، عرفان، فهم، فقه، درایه،‌ رأی، زعم، حفظ، علم وبصیرت . هر یک از این واژه‌ ها معنا و استعمال خاصی دارد .

برخی از آنها در مورد ذات حق ‌سبحانه به کار نمی‌روند؛ زیرا به نحوی با ماده سر و کار دارند . ولی بعضی دیگر نظیر واژه‌ های علم یا خبره، بر ذات واجب نیز اطلاق شده ‌اند؛ زیرا در ذات معانی آنها نقصی وجود ندارد: « والله بکل شیءٍ علیم» [نساء 75]،‌« والله بما تعملون خبیر»[بقره 234].

 

علاوه بر این، قرآن به گونه‌ ها و اسالیب متعدد و متنوعی انسان را به تعقل، تدبر و تفکر دعوت کرده است : « هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون» [زمر 9] . قرآن انسان‌هایی را که با تأمل و تفکر به نظریات و آرای مختلف گوش فرا داده ، بهترین آنها را انتخاب می‌کنند، هدایت یافته و صاحب عقل ناب و خالص می‌داند: « فبشر عبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوالالباب»[زمر 18] . گاه قرآن شریف خود برای اثبات امری، استدلال و برهانی منطقی اقامه می‌کند ؛ فی المثل وحدانیت خدا را این گونه مبرهن می‌کند: « لوکان فیهما الهة الا الله لفسدتا[انبیاء 22] .

 نقل احتجاج از انبیاء پیشین، از دیگر موارد عنایت این کتاب سترگ بر امرتفکر است . در مواردی نیز از مخاطبان خود مطالبه دلیل می‌کند :« أ اله مع‌الله قل هاتوا برهانک ان کنتم صادقین»[ نمل 64].

 و در برخی موارد تنبه و توجه به امور دقیق و فراحس را رهین تفکر و تعقل می‌داند. « کذلک یحیی‌الله الموتی و یریکم آیاته لعلکم تعقلون»[ بقره 73] ،« افلا بتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها»[ محمد 24] . همچننی تشویق به تأمل و نظر در امور تکوینی از دیگر موارد اهتمام قرآن به امر اندیشیدن است: « افلم ینظروا الی السماء فوقهم کیف بنیناها و زیناها...[ق 6].

اینها و دهها و صدها مورد مشابه دیگر [1] همه و همه نشان ‌دهنده تأکید و اهتمام فراوان و قابل ملاحظه این کتاب الهی به علم،‌تعقل و تفکر است . پس قرآن فراخوانی است به جهان پر نور عقلانیت و فرار از تاریک خانه جهل.

حیات انسان از آن جهت که حیاتی انسانی است، مبتنی بر عنصر فکر است . لذا هر اندازه که این عنصر در فرد یا اجتماع قوی ‌تر باشد،‌ حیات آنها انسانی‌تر خواهد بود. و هر چه حظ فرد یا جمع از این رکن رکین و سنگ بنای بشری کاسته گردد، به حیوان و دون آن،‌ نزدیک‌ تر خواهد بود.

 از سوی دیگر ، چون قرآن آنان را بدین امر فرا خواند و شیوه‌ ای که قرآن ارائه دهد اقوم است ، لذا طریق تفکر طریق استوارتر خواهد بود که « ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم » [ اسراء 9] . و این طریق نیز مبین و مستقیم و روشن است که فرمود:« قل جاء کم من الله نورُ و کتابُ مبین یهدی به الله من التبع رضوانه سبل السلام»[مائده 16] . البته مشروط به آنکه انسان در صدد رضوان حق و سبیل سلام باشد.

منابع تعقل

با اندک تأملی در این گونه آیات به دست می‌آید که موضوع و متعلق « تفکر و تعقل» اموری متنوع و گوناگون است؛‌ نظیر معاد: « فیحیی به الارض بعد موتها ان فی ذلک لأیات لقوم یعقلون»[روم 24] ؛‌قرآن : « انا انزلناه قراناً عربیاً لعلکم تعقلون »[ یوسف 2]؛ توحید: « اف لکم و لما تعبدون من دون الله افلا تعقلون »[انبیاء 68] ؛ تاریخ : « فاقصص القصص لعلکم یتفکرون»‌[اعراف 172]؛ امور تکوینی و آسمان‌ها و زمین: « هو الذی مدالارض و جعل فیها رواسی وانهاراً ... ان فی ذلک لأیات لقوم یتفکرون » [ رعد 3]؛

 ملکوت :« اولم ینظروا فی ملکوت السموات و الارض»[اعراف 185]؛ نبوت:« قل انما اعظکم بواحدة‌ان تقوموا لله مثنی و فرادی ثم تنفکروا ما بصاحبکم من جنه» [ سبأ 46] ؛

احکام: « یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس... لعلکم تتفکرون»[بقرة‌/24]؛

 تسخیر امور برای انسان : « سخر لکم اللیل و النهار و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره ان فی ذلک لآیات لقوم یعقلون »[نحل 12]؛ امور اقتصادی : « ایوداحدکم ان تکون له جنة‌من نخیل ... لعلکم تتفکرون »[بقره 266]؛

 و امور اجتماعی : « و من ایاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجاً .... ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون »[روم 21].

بنابراین می‌توان گفت :‌ منابع تعقل از دیدگاه قرآن، ‌حوزه‌ هایی است که اهم آنها عبارتند از : امور اعتقادی یا مدعیات نظری دین، امور تشریعی یا مدعیات عملی دین،‌تاریخ،‌جامعه و طبیعت.

از مجموع آنچه گذشت، دو نکته مهم به دست می‌آید؛ نخست آنکه : مهم‌ ترین حوزه و قلمرو عقلانیت که در قرآن شریف مطرح شده است، مسائل و مباحثی است که پیرامون خدا،‌ وحی و نبوت صورت گرفته است؛ یعنی سه اصل اصیل و بنیادین دین و سه رکن رکین حیاتی و مشترک میان ادیان آسمانی. دیگر : تعقل در محدوده‌های دیگر،‌در جهت و راستای خاصی قرار دارد.

 به دیگر سخن اگر نظر به طبیعت یا تأمل در قصص، مطلوب است همه و همه بدان جهت است که آنها آیتند . بنابراین قرآن نگرش آیه‌ای به این گونه امور دارد . اکنون به توضیح این دو نکته به اختصار می‌پردازیم .

عقلانیت دعاوی دینی

چنانکه پیداست در عنوان فوق دو عنصر وجود دارد؛ یکی عقل و دیگری دین. اولی از سنخ امور معرفت شناختی و دومی از مقوله مباحث دین ‌شناسی است که در عنوان مذکور این دو به یکدیگر نزدیک شده و مسئله ‌ای را در فلسفه دین به وجود آورده ‌اند. در این زمینه مسائل گوناگون، ‌قابل توجه و مبسوطی مطرح شده است که به برخی از آنها اشاره می‌کنیم :

مسئلة اول : مراد از دین چیست؟ دین در لغت به معنای جزاء ،‌ عادت و شأن،‌ عبادت ، طاعت، ‌حساب، قهر، حکم، ‌سیره،‌ تدبر، ‌قضا،‌ ورع،‌ معصیت،‌ ذلت ،‌ ملت ، ‌توحید و اکراه آمده است [2]. اما دین در اصطلاح، گاه به معنای مجموعه قوانین و آداب و احکام و شرایع به کار رفته است و گاهی امور اعتقادی به آن افزوده می‌شود[3] .

به دیگر سخن ،‌ دین هم شامل گزاره‌ های توصیفی و هم گزاره‌ های ارزشی است.  افزون بر این، این گونه امور از یک سلسله مبانی و پیشفرض‌هایی استفاده می‌کند و نیز لوازمی بر آنها به طور منطقی مترتب می‌شود که می‌توان آنها را نیز در محدوده دین گنجاند .

مسئلة دوم :‌ مراد از عقل چیست؟ معنای لغوی عقل عبارت است از : بستن پای شتر، حبس، تثبت در امور،‌ ملت و فهم [4] . عقل در اصطلاح یا به معنای نیروی مدرکه " هست " ‌ها و " باید " هاست و یا به معنای نفس صور و معانی مدرک . اما معنای مراد از عقل در این مقال،‌ معارفی است که روشمندانه با استمداد از استدلال، نقل تاریخی و تجربه حاصل آید یا این که خود بدیهی باشد.

بررسی استقرایی آیات قرآن شریف ما را به این نکته سودمند متوجه می‌سازد که در قرآن کریم چهار نوع گزاره وجود دارد . گزاره‌ های عقلی یا فلسفی نظیر « کوکان فیهما آلة الا الله لفسدتا»[انبیاء 22] ، گزاره‌ های تجربی مانند « الله الذی ارسل الریاح فتثیر سحاباً فسقناه الی بلد میت » [فاطر 9] ، گزاره‌ های نقلی و تاریخی چون « لقد کان فی یوسف و اخوته آیات للسائلین» [یوسف 7] ، و گزاره‌ های ارزشی مانند « کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون» [بقره 183 ]

پیداست که این گزاره ‌ها برخی توصیفی و بعضی ارزش‌اند؛ بر این اساس، دفاع عقلانی دین به تناسب نوع و سنخ گزاره‌ ها ، ‌روشی خاص می‌طلبد. از همین روی باید از روش ‌شناسی علوم عقلی ، نقلی و تجربی بهره گیرد؛ پس کلام با استفاده از روش ‌شناسی مناسب به تبیین و دفاع معقولانه از گزاره ‌های ارزشی باید گفت فقیه عهده‌دار استنباط احکام از منابع شرعی است؛ به تعبیر دیگر فقه باید استناد حکمی از احکام الهی را بر اساس اصول و ضوابط استنباط به منابع فقهی نشان دهد، ولی کار به همین جا ختم نمی‌شود.

بعد از آنکه ثابت گردید این حکم از احکام الهی است [ثبوتاً یا اثباتاً ]، باید نشان داد که این احکام صوابند . این جاست که کلام و فلسفه فقه می‌تواند راهگشا باشد.

وظیفه متکلم اولاً نخست بازشناسی گزاره‌ های دینی است، ‌آنگاه دفاع در برابر شبهات، نقدها و ایرداهای خصم و در نهایت، حمله به دیدگاه‌ های رقیب. لذا نباید همیشه به دفاع بسنده کرد و حالت انفعالی به خود گرفت. ثانیاً حمله یا دفاع باید به گونه‌ای باشد که هر یک ما را گامی به جلو برد.

یعنی با هر عملیاتی خود را در موقعیت و وضعیتی بهتر و پیشتر از مرحله قبل قرار دهیم، ‌نه این که در جا زده یا عقب گرد کنیم. ثالثاً باید از تجربه‌های تلخ و شیرین گذشته خود جهت اصلاح جریان فکری استفاده کنیم، تا ضمن تقویت نقاط مثبت، جهات منفی را جبران کنیم. رابعاً ، چشم خود را بر نظریه‌های بدیل و رقیب کاملاً باز کرده، اگر پیام مثبتی در آن بود با شهامت آن را اتخاذ کرده و از آن سود بریم.

بررسی جریان تاریخی عقلانیت دین، مبحثی مستقل است . تنها اشاره می‌شود که گفته‌اند عقل‌گرایی در جهان اسلام از آن معتزله است ؛ استدلالی کردن ایمان در اوائل قرن دوم به عنوان یک حرکت فکری، ‌موجب پیدایش مذهب اعتزال شد [5] . برخی اندیشمندان را عقیده بر آن است که دامنه عقل ‌گرایی به زمانی قبل از معتزله باز می‌گردد . می گویند کتاب و سنت خود برخوردی عقلانی با اصول دین دارند . پاره ‌ای آیات و بعضی خطبه‌ های نهج البلاغه شاهدی گویا و گواهی روشن بر آن است [6].

حکیم فرزانه معاصر علامه طباطبایی « ره » نقطه شروع علم کلام و جریان عقلی را مباحثات کلامی حفاظ حدیث و قرآن در عهد نبی اکرم  با یکدیگر و با ارباب ملل ، خصوصاً یهود و نصاری که در شام و حبشه حضور داشتند ‌می‌دانند [7]. در قرن اول، ‌اصحاب حدیث که اغلب هوادار عثمان بودند و از سوی دستگاه بنی‌امیه حمیات و تقویت می‌شدند ، مانع هر گونه بحث‌های عقلی شدند. آنها اصولاً معتقد بودند عقل را باید از کار انداخت و به ظواهر کتاب و سنت استناد کرد. همچنین نحله اشاعره، حکومت عقل را زیر سوال برده، آن را از درک مصالح و مفاسد افعالی الهی قاصر می‌دانستند[8] . 

 به این ترتیب ، ‌دو جریان عقل‌ گروی و نص گروی در تاریخ اندیشه اسلامی پدید آمد و به گونه‌های مختلف ادامه یافت. در غرب نیز به سه رهبرد اساسی نسبت به معرفت دینی بر می‌خوریم؛ عقل‌گروی، ایمان گروی و عقل گروی انتقادی . دکارت و اسپینوزا از سردمداران جریان نخست، ‌کیرکگارد و ویتگنشتاین از پیشگامان نحله دوم و کانت منادی نظریه سوم است.

مسئلة سوم: آیا تعقل در قرآن بدیل دارد؟ در کتاب الهی به جز معرفت عقلی با سه نوع معرفت دیگر مواجهیم: 1ـ معرفت حسی:« جعل لکم السمع و الابصار و الفافئده لعلکم تشکرون »[نحل 78]. نظیر این بیان در قرآن شریف در چهار مورد دیگر تکرار و در پایان‌ به دو مسئلة شکر و مسؤولیت اشاره شده است. بنابراین شناخت حسی از جمله نعمت‌های مهم الهی است که باید بر آن شاکر بود و از آن در جهت انجام تکالیف الهی بهره جست .

 احساس، ‌طریقی است برای کشف خواص اشیای جزئی، ولی توقف بر آن شایسته نیست. بلکه حس معبر است که باید انسان را به کمک عقل به امور فراحسی رهنمون باشد . چنانکه فرمود: « افلایرون ،‌افرء یتم ، ‌الم تر، افلاتبصرون» و به دنبال آن معارف عقلی را بیان داشت؛

2
ـ معرفت الهامی:  خدای سبحان فجور و تقوا را به نفس الهام کرد و « نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها »[الشمس 10ـ7] . فجور و تقوا از سنخ علوم عملی و ارزشی بوده که مربوط به بایدها و نبایدها، خیر و شر و حسن و قبح است .

 بر اساس آیه شریفه فوق،‌انسان از طریق الهام الهی بایسته‌ها و نبایسته‌ها را دانسته، سینه و قلبش مهبط لطف اوست و همین است مراد از نظری بودن دین؛ « فاقم وجهک للدین حنیفاً فطرت‌الله التی فطر الناس علیها»[روم 20]؛

3
ـ معرفت شهودی :  قرآن مجید در مواردی از این نوع شناخت با صراحت سخن می‌گوید: « و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض »[انعام 75]. نشان دادن و ارایه عالم ملکوت به انسان، تنها از راه علم شهودی و نه حصولی میسر است؛ « و اذا اخذ ربک من بنی‌آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم فالوا بلی » [اعراف 172] .

خدای متعالی در عالم ذر انسان‌ ها را بر نفس خودشان شاهد گرفت و نفسشان را مشهود آنها قرار داد. آن گاه بلافاصله از آنها پرسید : آیا من رب شما نیستم ؟ همه گفتند : آری ؛ جالب آن که نفرمود: « الیس لکم ربُّ»؛ بلکه به من اشاره کرد . بنابراین شهود نفس، عین شهود ذات می‌باشد؛ چنان که فرمود: « من عرف نفسه فقد عرف ربه »؛ یعنی معرفت نفس عین معرفت رب است نه این که بین آن دو ارتباط لزومی برقرار باشد .
به بیان فلسفی ، یافتن معلوم از آن جهت که عین الربط است، ‌عین یافتن ربط و مربوط است و به تعبیر قرآنی یافتن فقر از آن جهت که فقر است،‌عین یافتن غنای غنی است « یا ایها‌الناس انتم الفقراء‌الی الله و الله هو الغنی الحمید » [فاطر 15].  نتیجه آنکه معرفت شهودی هر چند معرفتی شخصی و غیر قابل انتقال است، ‌اما میان معارف، ‌برترین و اشرف آنهاست .

بنابراین انسان شناخت حسی دارد تا برای گذران امر دنیا به خصایص اشیای محسوس نایل شود واز معرفت عقلی نیز بهره‌مند است تا به امور کلی مادی و غیر مادی دسترسی یابد ؛ همچنین ملهم به ادراکات عملی است تا با تشخیص مصالح و مفاسد متذکر شود. برتر و والاتر از همه، ‌معرفت شهودی است که پروردگار عالم آن را به خلیفه خود عطا کرد و آن را بهترین وسیله برای عرفان خود قرار داد. بنابراین خدای سبحان انسان را به انواع معارف و مشاعر تجهیز کرد؛ « لئلا یکون للناس علی الله حجة» [نساء 165] .

مسئلة چهارم: روش تعقل کدام است؟ تعقل و تفکر اموری روشمندند، ولی در باب نوع روش، نظریه واحدی وجود ندارد.

می‌دانیم که در منطق کلاسیک ، علم به دو قسم تصور و تصدیق تقسیم می‌شود. فارق اساسی این دو حکم است. اگر میان معارف تصوری و معارف تصدیقی کندوکاو کنیم،‌ در می‌یابیم همه در عرض یکدیگر نیستند؛ بلکه ارتباطی طولی، ترتبی ، زایشی و چینشی منطقی بین آنها وجود دارد. این سلسله بالا رونده نمی‌تواند تا بی‌نهایت ادامه یابد و سرانجام بر بالین معارف اولیه و بدیهی آرام خواهد گرفت. بنابراین ادراکات چه تصوری و یا تصدیقی، به دو قسم بدیهی و نظری تقسیم می‌شوند.

دستگاه بدیهیات ارسطویی بر فکر و علوم مختلف اسلامی سایه افکند تا آنجا که مفسر کبیر، مرحوم علامه‌طباطبایی آن را فطری عقل دانسته[9]، می فرمایند در هر چه شک کنیم، ‌در این شکی نیست که واقعیتی برای ذهن موجود است. نیل به آن واقعیت از طریق استدلال ممکن نیست مگر با توسل به قضایای بدیهی اولی که آنها غیر قابل شکلند. فکر از راه چیدن آنها و با استفاده از قواعد منطقی چه از نظر ماده و یا صورت به نتایج نظری مجول می‌رسد و این امور ارتکازی و نظری عقل است.

در معرفت ‌شناسی معاصر شیوه‌ ای دیگر پیش رو می‌نهند. معرفت ‌شناسان [10] با انتقاد از مسلک مبناگروی،‌ مشرب انسجام گروی و بازگشت به پیشفرض‌ها را پیشنهاد می‌دهند. اینان ملاک صدق و صحت قضایا را انسجام و هماهنگی درون آنها و تکیه بر اصول مفروض مشترک تلقی کرده‌اند ، ‌نه ابتنای بر بدیهیات را ؛ نظیر هندسه اقلیدسی که تمام ادله و مسایل آن متکی بر اصول پنجگانه اقلیدسی است .

هندسه اقلیدسی متکی و مبتنی بر پذیرش آن پنج اصل است که صحت آنها مفروض گرفته شده است و مادامی که پیشفرض بدیل و دستگاهی رقیب که مرجع باشد، پیشنهاد نشود،‌ هندسه اقلیدسی تلقی به قبول خواهد شد.

این مقال را مجال نقد و گزینش نیست؛ تنها در صدد پاسخ به این سؤالیم که آیا می‌توان از آیات قرآنی، مؤیدی به سود یکی از این دو نظریه یافت ؟ به آیه ذیل توجه کنید:« ولو شئنا لرفعنا بها و لکنه اخلد الی الارض و اتبع هویه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث ذلک مثل القوم الذین کذبوا بایاتنا فاقصص القصص لعلهم یتفکرون »[اعراف 177].

بر اساس روایات و کلمات مفسران، این آیه در باب مردی است به نام بعلم باعورا. او را نخست مورد عنایت خاص الهی بود. تعبیر « فانسلخ» نشان می‌دهد که خدای سبحان، آیات خود را در او نفوذ داد و در جان او نشاند؛ اما او ناگهان سیر خود را منحرف کرد و از جمله گمراهان شد .

ریشه اصلی انحراف را قرآن در « اخلد الی‌الارض و اتبع هویه» پی‌جویی می‌کند. او که عالم بود،‌آن‌چنان به لذات دنیا چسبید و عطش نامحدود دنیا‌پرستی چنان او را فرا گرفت که قرآن او را به سگ هار تشبیه می‌کند که بر اثر بیمار هاری، به حالت عطش کاذب مبتلا شده است و با هیچ چیز سیراب نمی‌گردد.

 لذا چنین انسانی با آن مقامی که داشت به علت تکذیب آیات الهی و اتباع هوای نفسانی از گمراهان شد و جهنم او را بلعید. در پایان‌ این آیه شریفه، تشویق به تفکر در این قصه شده است تا برای دیگرانی که شرایطی مشابه دارند، عبرت باشد و از آن پند گیرند.

اگر مفاد آیه فوق را بصورت شکل منطقی درآوریم چنین می‌شود: 1ـ فرد a به دلیل  b مبتلا به سرانجام  q شد.  2ـ هر فردی حالتی مشابه q داشته باشد،‌ سرانجامی مشابه q خواهد یافت. مقدمه دوم در خود قضیه مطوی دیگری جای داده است و آن این که « حکم الامثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد ». اصولاً مفاد و منظور آیه تأمین نمی‌شود مگر اینکه قابل تعمیم به دیگران با وضعی مشابه باشد و این تسری از نظر منطقی ممکن نیست مگر با استناد به قضیه مطویه مذکور که خود از قضایای بدیهی می‌باشد .

 پس این مقدمه نقلی به ضمیمه مقدمه عقلی و بدیهی منتج می شود که نتیجه آن همان حکم‌ ساری و عام آیه است؛ از این قرار که « هر کس تکذیب آیات کند،‌انجامش مشابه او خواهد بود».

این شکل منطقی را می‌توان از دیگر آیات که مشتمل بر تعقل، تفکر و نظایر آن است استحصال نمود. اگر مقدمات مضمر در آیه عقلی و نظری باشند، می‌توان آن را از مقدمه مطویه بدیهی بیرون کشید و ابتنای مقدمات را بر آنها نشان داد.

پس استنتاج احکام عام از آیات فوق یا تعقل یا تفکر که در خود مقدمات نقلی یا تجربی دارد، تنها با استفاده از قضایای بدیهی مضمر و مطوی ممکن است و تا یاری آنها نباشد، چنین استنتاجاتی صورت نخواهد گرفت.

در قرآن شریف به آیات فراوانی برمی‌خوریم که در آنها با تعبیر « من آیاته» مواجه می‌شویم. موضوع و متعلق « آیه بودن» از دیدگاه قرآن، ‌بسیار متنوع و گسترده است؛ از طبیعت گرفته تا امور انفسی و خلاصه تمام ماسوی ‌الله را شامل می‌گردد.

در قرآن بیش از 350 آیه وجود دارد که چنین مفادی را در بردارد ؛ نظیر : کذلک یبین الله آیاته للناس لعلهم یتقون»[بقره 187] ،‌« و من آیاته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتکم »[روم،‌22]؛ « و من آیاته منامکم باللیل و النهار و ابتغاءکم من فضله »[شوری، 29]« و من آیاته خلق السموات و الارض و ما بث فیهما من دابة».

بنابراین دعوت قرآن و نیز روایات به تدبر، تفکر و مطالعه آیات الهی از جهت آیه بودن آنهاست؛ گر چه اندیشه در باب طبیعت و غیر آن خود مفید و ارزشمند است.

آیه به معنای نشانه و علامت است و همواره به امری بیرون و فراتر از خود اشاره دارد. معرفت آیه آی به معنای عبور معرفت‌ شناختی از نشانه به صاحب نشانه می‌باشد.

شناخت آیه‌ای سهم مهم و بسزایی در معارف بشری دارد . شناخت امور حسی و غیر حسی از طریق علائم محسوس آن مسئلة‌ای عادی و روزمره است . از علوم تجربی گرفته در روان ‌شناسی از علائم رفتاری به ویژگی‌های روانی پی‌می‌برند، در جامعه  شناسی از داده‌های رفتار جمعی، علل آن به دست می‌آید ،‌هم‌ چنین در علوم پایه از قبیل فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی کاربرد فراوانی از این مدل می‌توان یافت ـ تا رفتارهای روزمره زندگی می‌توان ده‌ها و صدها مصداق و نمونه و مؤید بر این اصل یافت .

 ویلیام اکام[11] از کشیشان و فلاسفه معروف‌ قرون وسطی ، ‌اصلی پیش رو نهاد که « امری موجود است که یا محسوس من باشد یا لازمه محسوس من ؛ والا باید آن را از صفحه وجود محو کرد». بر این اساس به « استره ‌اکام » معروف شد. وی تیغ برکشید و امور فراوانی را از صفحه هستی خارج کرد؛ زیرا با اصل فوق همخوان نبود.

استدلال از راه آیه،‌ خود به دو نحو است:‌اول: استدلال از راه آثار و علائم حسی بر امور محسوس ؛ دوم : استدلال از طریق نشانه‌های حسی بر امر غیر حسی.

هر دو استدلال از سنخ معرفت آیه‌ای است و مورد پذیرش همگان از جمله غربی‌ها قرار دارد.البته‌ به این نکته باید توجه داشت که اعراب جاهلی میان خلق و تدبیر تفاوتی قائل بودند؛ آنها خلق را به خدا و تدبیر را به ارباب اصنام نسبت می‌دادند؛ از این رو بیت‌ها را پرستش می‌کردند، تا نزد خد شفیعشان شوند.

 آیات فراوانی در این باب نازل شد تا بیان دارد که آفرینش و تربیت هر دو خاص خداست . از این رو آیات از خلقت اشیا و تکوین انسان آغاز و در ادامه به تدبیر امور اشاره کرد:« و من آیاته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتکم و ألوانکم ان فی ذلک لایات للعالمین »[روم،‌22].

« و من آیاته ان خلقکم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون » [روم،‌20] . چنانکه در جای جای سخن وحی تعابیری هم‌چون « یتفکرون»، «یعقلون» و « یذکرون» را می‌توان مشاهده نمود. لذا انتقال از آیه به صاحب آیه تنها به مدد تعقل و تفکر فراهم می‌آید .

پس خلق و تدبیر دو امر ممزوج بوده،‌نه مفروق و فاعل هر دو یکی است.

ابراهیم بر بطلان ربوبیت کواکب و ماه و خورشید از راه آثار حسی آن استدلال کرد. افول و غیبت آنها از انسان، خود دلیل بر مدعاست : « کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین ، فلما جن علیه اللیل رأی کوکباً قال هذا ربی، فلما افل قال لااحب الافلین»[انعام،‌ 79ـ57].

در باب شناخت آیه‌ای، تفاسیری چند مشاهده می‌شود که در این مقال به همه آنها اشاراتی خواهد شد.

تفسیر بر پایه استنتاج علمی

علوم به عنوان مجموعه مسائل هدفدار و روشمند ،‌ در تاریخ دراز آهنگ خود، دچار تحولات وسیعی شده است، و لکن ارکان و مراحل آن همیشه بر این سبک و سیاق بوده است: فرضیه ، آزمون و قانون [12]. دانشمند علوم طبیعی بر اساس مشاهدات علمی و انس ذهنی حاصله، به فرضیه‌ای (گمانه) دست می‌یازد .

 وی فریضه خود و دیگر فرضیه‌های رقیب را به آزمون می‌گذارد تا توان تبیین علمی آنها را بیازماید. گام مهم در این زمینه ارزیابی میزان احتمالات است تا بر اساس آن فرضیه‌ای قبول،‌رد یا تعدیل گردد.

 میزان احتمال در ارائه نظریه، تأثیر تام و تمام دارد، ‌به گونه‌ای که اگر معلوم شد احتمال قابل توجهی وجود دارد که مشاهدات آن مؤید فرضیه دومی می‌باشد، ‌در این صورت ، فرضیه اول رد یا تعدیل می‌گردد یا لااقل از تبدیل شدن به نظریه محروم می‌ماند . ولی اگر میزان احتمال به حدی کم باشد که در عمل نادیده گرفته شود،‌ فرضیه نخست از آزمون سربلند و پیروز بیرون آمده،‌ نظریه علمی محسوب می‌شود.

مدل روش استقرائی مبتنی بر احتمالات یا روش شناخت آیه‌ای ، در مورد ذات واجب، قابل تطبیق می‌باشد [13] .

 می توان با مشاهده کوه و در و دشت آسمان و زمین به نظری بس عمیق پی برد و آن را گواه بر مدبری بس نکته دان و نکته سنج و خبیر و توانا گرفت. البته فرضیه‌ای دیگر می‌توان ابراز داشت و آن اینکه نظم مشهود در پاره ‌های خلقت ، ‌بدون دخالت قادری توانا و صرفاً بر اساس تصادف و صدفه تحقق یافته است . این تفسیر درسخنان اندیشمندان و فرزانگان معاصر با اندک اختلافی مشاهده می‌شود[14]. هم‌چنین در برخی آثار فلاسفه مسیحی ردپایی از آن را می‌توان یافت [15].

تفسیر بر پایه استنتاج فلسفی

مراد استنتاج فلسفی آن است که کبرای استدلال ، اصلی عقلی و فلسفی بوده و صدق آن وامدار و مشاهده حسی نباشد. پس ممکن است صغرای استدلال مقدمه‌ای تجربی و حسی باشد . ولی از آنجا که کبری فلسفی است ، استدلال ماهیتاً فلسفی خواهد بود. برخی بزرگان شناخت آیه‌ای در قرآن را دارای ماهیتی فلسفی تلقی کرده‌اند.

فیلسوف کبیر علامه طباطبایی در عین حال که وجود خدا را در قرآن امری بدیهی تلقی فرموده‌اند، ‌اما با پذیرش شناخت آیه‌ای می‌فرمایند: با تدبر و تأمل در آیات تکوینی الهی، می‌توان جهاتی یافت که با انضمام  اصول عقلی، ‌دلالت بر ذات پاک خدای سبحان و صفات علیای او خواهد داشت.

 مشاهده فقر و نیاز با توجه به اصل عقلی « احتیاج وجود فقیر به ذات غنی»، دلالتی آشکار بر وجود خدای صمد و صفات حسنای او دارد [16]. برخی فلاسفه دیگر استدلال بر ذات پاک واجب را در قرآن روا می‌دارند.[17]

براهین موسوم به براهین جهان شناختی در فلسفه دین مسیحی، اغلب با اخذ یک مقدمه تجربی از قبیل « حرکت »،‌« حدوث» و ضمیمه یک اصل فلسفی نظیر « احتیاج حادث به محدث یا احتیاج متحرک به محرک»، به اثبات وجود خداوند می‌پردازند .

 

 به هر حال می‌توان گفت شناخت آیه‌ای در این دو تفسیر، تابع الگوی معرفتی «شاهد ـــ جریان ـــ ‌استدلال ــ باور » می‌باشد. و ما با رعایت اصول استدلال علمی و فلسفی ،‌از طریق مقدمات به نتیجه مطلوب منتهی می‌شویم.

 

تفسیر بر پایه تعبیر دینی

برخی فیلسوفان معاصر دین، که نگاهی مثبت به دین و مبانی آن دارند علی‌رغم این که معتقدند ادله اثبات واجب از اثبات قطعی وجود او ناتوان است،‌ایمان به خدا را امری معقول و از مقوله باورهای غیر مبتنی بر دلیل و استنباط می‌دانند.

 جان هیک می‌پرسد : آیا شناختن یعنی اثبات کردن؟ خود در پاسخ می‌گوید: لااقل از دیدگاه نویسندگان کتاب مقدس چنین نیست. وجود خداوند نزد آنها امری ملموس است نه موضوعی برای استدلال و استنباط [18].

مفهوم استدلال یا آوردن شاهد و دلیل، متضمن نوعی شکاف و فاصله میان واقعیت مشهود و مسألة مطلوب می‌باشد. هیک با استفاده از اصل « کلیفورد» که از اصول معرفت ‌شناسی نوین است،‌ معتقد است :‌ همواره و همه ‌جا و برای همه کس نادرست است که به چیزی باور داشته باشد ، اما دلیل و مدرک کافی برای آن ارائه ندهد .  او این اصل را نیازمند تعدیل و تغییر می‌داند . تنها معرفتهای استدلالی است که محتاج شاهد و مدرک است.

اما معارف تجربی نیازی به استدلال ندارد؛ ما به داده ‌های حسی خود اعتقاد داریم؛ ولی اعتقاد مزبور براساس دلایل و شواهد تلقی نمی‌شود.

 بنابراین می‌توان گفت مجموعه معرفت‌های ما به دو قسم معرفت مبتنی بر شهواهد باور ؛ ولی الگوی معرفتی معارف غیر مبتنی بر شواهد، نیازمند شاهد و فرآیند استنباط نیست. وی معرفتهای غیر استدلالی را شامل اصول بدیهی عقلی و ادراکات حسی می‌داند و هم ‌چنین با تمایز میان باورهای پایه‌ای و باورهای بنیادی، مدعی می‌شود که ادراکات دینی از قبیل باورهای بنیادی است که ضمناً باوری غیر استدلالی و نیز ارزشمند می‌باشد[19].

 

تفسیر بر پایه شناخت از راه تذکر

علم در علوم اسلامی با تقسیم اولی به دو قسم علم حضوری و علم حصولی تقسیم می‌شود. قسم اول علمی پیشین و از مقوله یافته‌هاست و دامنش از خطا، تزلزل ، تردید و تیرگی مصون است. در قرآن به طور وفور تذکر به میثاق ازلی و ملاقات حضوری و مراجعه شهودی یافت می‌شود. نظیر آیه فطرت:« فطرة الله التی فطرالناس علیها لا تبدیل لخلق الله»[ روم ،‌30] یا آیه ذر؛ « واذ اخذ ربک من بنی‌آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالو بلی شهدنا» [اعراف ، 172].

در روایتی آمده است که خدای سبحان نفرمود « الیس لکم رب»، بلکه فرمود:« الست بربکم» ؛ به عبارتی دیگر از ضمیر متکلم استفاده کرد. این امر دلالت بر معرفت شهودی پیشین از نوع معرفت آیه‌ای دارد ؛ زیرا آنها را بر نفسهاشان شاهد گرفت. آنان نیز بدون تأمل شهادت بر رب بودن خدای سبحان دادند و به تعبیر دقیق‌تر، ‌ربوبیت او را یافتند .

 به دیگر سخن،  یافتن خود، عین یافتن اوست؛ نه مقدمه آن تا میان آن دو شکاف و فاصله افتد . گاه انسان با مشاهده ردپایی می‌فهمد عابری از آن مسیر گذشته است؛ این فهم غایبانه مشخصات دقیقی از عابر به انسان نمی‌دهد. بر خلاف شناخت شهودی که مشهود بر شاهد، واضح و آشکار خود را می‌نمایاند.

 بنابراین شناخت آیه‌ای در این مورد، نشانه‌ای از خدایی است که در عمق جان جا دارد و هر انسان در زوایای وجود خود همنشین اوست و تنها تصفیه درون کافی است تا پرده از رخساره آن برگیرد.

نتیجه آن که به جز تفسیر دوم دیگر تفاسیر معقول و مستدل می‌نماید. جان آدمی ساحت‌های فراتر از حس دارد و با عقل یا شهود می‌‌تواند به فراسوی نشانه‌ها گام بردارد.

البته طعن عارف بر عقل فیلسوف نه به جهت تحقیر آن است، بلکه از آن روست که وی را تا سرای معشوق برکشد


چشــم اگــــر داری تــو کورانه میا     ور نـــداری چشــم ، دست آور عصا

آن عصــــای حــــزم و استـدلال را     چـــون نــــداری دیــد می‌کن پیشوا

ور عصای حزم و استـدلال نیست         بی‌عصا کش بـر سر هر ره مایست

گــــام ز آن‌ســان نه که نابینا نهد      تـــا کـــه پـــا از چاه و از سگ وارهد[20]

از این روست که خداوند در وحی خود به گونه‌هایی چند تجلی کرد؛ گاه فرمود:

 « ان فی ذلک لایة لقوم یعقلون»[نحل ،‌67] و گاه به اشارت « ان ذلک لایة لقوم یذکرون»[نحل، 13].

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها

[1] مرحوم علامه طباطبایی آنها را بالغ بر سیصد مورد می‌داند ؛ ر. ک. المیزان، 5/255.

[2]ابن منظور، ‌لسان العرب، نشر ادب الحوزه 1363، 13/170 ؛ محمد مرتضی الزبیدی، تاج العروس،‌منشورات دارمکتبة الحیاة ،‌بیروت، 9/208، عبدالرحیم ابن عبدالکریم صفی‌پور، منتهی الأرب ، کتابخانه نسائی 1/2/402.

[3] تفسیر نمونه، زیر نظر آیة الله ناصر مکارم شیرازی، دارالکتب الاسلامیة ، تهران،‌1368،‌2/369.

[4] تاج العروس، 9/26، ‌لسان العرب، 7/459 ـ 458.

[5]ر. ا. نیکلسون ،‌عرفان و عارفان مسلمان،‌ ترجمه اسدالله آزاد، دانشگاه فردوس، ص 46؛ م.م.شریف، تاریخ فلسفه در اسلام، ‌تهران،‌ مرکز نشر دانشگاهی، 1/315.

[6] غلامحسین ابراهیمی دینانی، منطق و معرفت در نظر غزالی ، ‌امیرکبیر ، ص 322.

[7] المیزان،‌5/272.

[8]عزالدین محمود کاشانی،‌ مصباح الهدایة‌و مفتاح الکفایة ،‌ به تصحیح جلال‌الدین همایی، تهران،‌سنایی،‌1325، ‌ص 13.

[9] المیزان ،‌5/355.

 

[10]

Dancy.Y.Anintroducion to contemporarg Epistemology (New York, Basil Black Woll 1985) p.110.

[11] آلبرت آوی،‌سیر فلسفه در اروپا،‌ مترجم دکتر علی اصغر حلبی، 1/250 ، هنری توماس،‌ بزرگان فلسفه ،‌ مترجم فریدون بدره ‌ای، ص 16.

[12] ایان بار بور،‌علم و دین ،‌ مترجم بهاء‌الدین خرمشاهی، 18/27 ؛ جان لازی، درآمدی تاریخی به فلسفه علم، مترجم علی پایا، 53.

[13] شهید صدر، محمد باقر، الاسس المنطقیه للاستقراء.

[14] الرسل و الرسول و الرساله، شهید محمد باقر صدر، ص 47 ـ 38، شهید مرتضی مطهری، توحید، ص 98 ـ 58 و مجموعه آثار، 3/50 و سیری درنهج‌البلاغه ، ص 54.

[15] Philosophy of Religion. Louis. Pojman p.39.

[16] علامه طباطبایی، المیزان،‌1/395 و 9/154.

[17] الاشارات و التنبیهات، 3/66، ‌الاسفار الاربعه ، 6/14.

[18] جان هیک، ‌فلسفه دین، مترجم بهرام راد، فصل ششم philosophy of Religion ABERNETHY

Newyork, The mocnilan company p.252.

[19]

Dancy, Gonathan. An Introduction to comtemparary Epistemology (Basil Blackwell), Part.a.

[20] مثنوی مولوی با تصحیح دکتر استعلامی، ج 3، یت 276 به بعد.

منابع

  • 1- حجت الاسلام محمد تقی فعالی
  • 2- فصلنامه‌ قرآن پژوهی مبین
  • 3- مثنوی مولوی
  • 4- تفسیر المیزان
  • 5- قرآن
  • 6- تفسیر نمونه

 

 


comment نظرات ()
مقدمه
نویسنده : مسعودبندری - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

مقدمه :

« وَ هُوَ الّذی مَدَّ الاَرضَ  وَ جَعَلَ فیها رَواسیَ وَ اَنهاراً وَ مِن کُلِّ  الثَّمَراتِ جَعَلَ فیها زَوجَینِ اثنَینِ یُغشِی الَّیلَ النِّهارَ  اِنَّ فِی ذَلِکَ لایاتٍ لَقومٍ یَتَفَکَّرونَ  »

اوست که به زمین کشش و گسترش بخشید و در آن کوه ها و جوی ها قرار داد و از همه میوه ها جفت آفرید . شب و روز یکدیگر را می پوشانند . در این امور برای گروه اندیشمند آیات و نشانه هایی است

در این آیه ، نمونه های بارزی از تدبیر جهان آفرینش گفته شده است و علت یاد آوری آنها ، ااین است که در آیه پیش گفته شد که تدبیر و اداره نظام خلقت به خدا تعلق دارد و اوست که مجموعه جهان هستی را با مشیت و حکمت خود اداره می نماید . قرآن برای روشن نمودن گفتار پیش نمونه های چشمگیری ازتدبیر ، بیان می کند تا افراد اندیشمند در باره آنها فکر کنند و به طور واضح در یابند  که واقعا او « مدبر الامور » است . این نمونه ها عبارتند از :

 

1 . اوست که زمین را توسعه و گسترش داد .

2 . اوست که در پهنه زمین ، کوه ها و نهرها را آفرید .

3 . اوست که از همه نوع میوه ها ، جفت خلق کرد .

4 . اوست که شب و روز را به دنبال هم قرار می دهد .

 

این آیات چهارگانه نه تنها گواه بر وجود تدبیر در جهان هستی است ، بلکه حاکی از وحدانیت و یگانگی مدبر جهان نیز هست و برای توضیح بیشتر ، هر یک از این امور را به طور جداگانه مورد بحث قرار می دهم .

1 . توسعه و گسترش زمین :

امروز اختلافات اوقات در نقاط مختلف زمین و این که شب و روز و صبح و ظهر نقاط خاوری با مناطق باختری کاملا اختلاف دارد ، روشن ترین دلیل بر کروی بودن زمین است و اگر زمین مسطح بود ، باید اختلاف اوقات وجود نداشت .

 

در قرآن و روایات ما اشارات لطیف و زیبایی به این مطلب شده است ؛ آنجا که می فرماید :

 

« فَلا اُقسِمُ بِرَبِّ المَشارِقِ و َالمَغارِبِ ... »

به خدای مشرق ها و مغرب ها سوگند یاد می کنیم  .

 

زیرا بر فرض مسطح بودن زمین ، یک مشرق و یک مغرب بیشتر وجود ندارد و بر فرض کرویت آن ، هر نقطه ای برای نقاط شرقی تر ، مغرب و برای نقاط غربی تر ، مشرق است .

 

در روایات اشارات زیادی به کروی بودن زمین شده است . چنانچه می فرماید :

 

« انَّما عَلَیکَ مَشرِقک و مَغرِبکَ »

تو باید مشرق و مغرب خود باشی .

سطح داشتن زمین ، مانع از کرویت آن نیست زیرا هر کره ای برای خود سطح دارد و از این رو در هندسه کره را یکی از اقسام سطح به شمار آورده اند .

 

2 . راز آفرینش کوه ها و نهرها :

« وَ جَعَلَ فِیها رَواسیَ وَاَنهاراًَ  »

در آن ( زمین ) کوه ها و جوی ها را آفرید .

قرآن مجید در سوره های متعددی در باره آفرینش کوه ها سخن گفته و راز خلقت و اسرار وجود آنها را با تعبیرات گوناگونی روشن ساخته است . از میان راز ها ، بیشتر روی استقرار و آرامشی که در پرتو کوه ها نصیب ساکنان زمین شده است تکیه کرده و وجود آنها را مانع از پدید آمدن حرکات نا موزون و اضطراب و نوسان معرفی می نماید و در سوره های متعددی می فرماید :

 

« وَ اَلقَی فِی الاَرضِ رَوَاسیَ اَن تَمیدَ بِکُم  »

در زمین کوه هایی افکند تا حرکات آن ، شما را مضطرب نسازد .

گاهی این حقیقت را به عبارت دیگر بیان کرده و می فرماید :

«  وَ الجِبالَ اَوتاداً . . . »

 

کوه ها را میخ های زمین آفریدیم .

قرآن راز کوه ها را ضمن دو آیه در سرچشمه نهرها و تصفیه آب بیان نموده است . که مجال پرداختن بدان در این مجموعه نیست .

3 .  قرآن و زوجیت در موجودات :

« . . .  وَمِن کُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فیها زَوجَینِ اثنَینِ یُغشِی الَّیلَ النَّهارَ  اَنَّ  فِی  ذَلِکَ لایاتٍ  لَقومٍ  یَتَفَکَّرونَ  »

 

و از همه میوه ها جفت آفرید ، روز را با تاریکی شب می پوشاند ، در این کار برای گروه متفکر نشانه هایی ( بر قدرت خداوند و جود تدبیر در جهان آفرینش ) وجود دارد .

یکی از رازهای عظمت قرآن و دلایل اعجاز این کتاب آسمانی ، « نهایت ناپذیری » آن است . به این معنا که استفاده بشر از آن ، هرگز به پایان نمی رسد و همواره همگام با زمان پیش می رود و هر چه بشر در گشودن رازهای طبیعت و تسخیر قله های علم و دانش ، پیروز تر می گردد ، حقایق نوتری بر او از آیات قرآن آشکار می گردد . تو گویی قرآن به سان یک اقیانوس ژرف و ناپیدا کرانه ای است که با هیچ قدرت به ژرفای آن نمی توان رسید و با هیچ نیرویی نمی توان مرغ اندیشه بشر را در کرانه های آن به پرواز در آورد و یا به سان جهان هستی است که هر چه دانش ها و بینش ها وسیع تر گردد رازهای نهفته آن تجلی بیشتری می یابد .

 

قرآن در اثر داشتن حالت « نهایت پذیری » از اقامه هر نوع دلیل بر ارتباط خود با مبدا نا متناهی بی نیاز است و از کتابی که از ناحیه خدای بزرگ برای هدایت و راهنمایی جهانیان تا روز رستاخیز فرستاده شده است جز این انتظار نمی رود .

 

- زوجیت در جهان گیاهان :

« اَوَلَم  یَرَوا اِلَی الاَرضِ کَم اَنبَتنا فیها مِن کُلِّ زَوجٍ کَریمٍ  »

آیا به زمین نمی نگرند که در آن جا از هر جفت ، زیبا و ارزنده ای رویانده ایم ؟

در باره زوج بودن تمام موجودات جهان آفرینش با صراحت می فرماید :

از هر چیزی یک جفت آفریدیم تا شما به عظمت جهان آفرینش و قدرت آفریننده آن پی برده و متذ کر گردید.

 

قرآن با این که به خردمندان دستور می دهد در آفرینش جهان تفکر بیشتری نمایند و یکی از نشانه های بندگان خدا را تامل فراوان و عمیق در آیات خلقت می داند با این وجود از جانب مسلمانان در این حقیقت قرآنی ، که خود یکی از معجزات علمی قرآن است و به تازگی پژوهشگران به این راز دست یافته اند دقت کافی به عمل نیامده است .

 

- بررسی لفظ زوج از نظر لغت :

لفظ « زوج » در زبان عربی به چیزی گفته می شود که معادل و لنگه دارد .

« . . . اسکُن اَنتَ وَ زَوجُکَ  اَلجَنَّۀ »

تو با زوج ( همسر خود ) در بهشت سکنا گزین .

اگر قرآن موقع بیان زوجیت موجودات جهان لفظ زوج را تثنیه آورده و می فرماید « وَ مِن کُلِ شَیءٍ خَلَقنَا زَوجَینِ ؛ از همه چیز زوج و جفت آفریدیم » برای این است که  در این زبان به هر یک از دو چیزی که جفت است زوج می گویند و لذا در بیان ریشه انسان باز این این لفظ را تثنیه آورده است .

4 . پی در پی آمدن شب و روز

تاریکی شب ، مولود چیست ؟

 

تاریکی شب جز سایه خود زمین چیز دیگری نیست . هنگامی که نیمی از کره زمین ما ، رو به روی خورشید قرار گرفت ، نیم دیگر آن در تاریکی سایه خود ، فرو می رود و روشنایی از آن رخت می بندد .

آخرین بخش از آیه ، که همان جمله « یغشی الیل النهار » است به این حقیقت اشاره دارد و همه این جریان ها نشانه ی وجود تدبیر در جهان آفرینش است .


comment نظرات ()
← صفحه بعد